با ما تماس بگیریدو نظرات خود را برای ما بفرستید....kian.azar@gmail.com برای ایجاد یک دنیای شاد،انسانی ،مرفه و برابر باید همه خواستاران آن تلاش کنند تا ایجاد آن میسر شود،بیایید با هم برای ایجاد آن تلاش و مبارزه کنیم

Wednesday, October 03, 2007

"بسوی حزب" یا علیه حزب (بخش هفتم) در ستایش "پروسه"!

مصطفی صابر

ما اکنون به بخش هفت و در واقع بخش پایانی از سند "بسوی حزب"، با نام فرعی "بیانیه شورای مرکزی اتحاد سوسیالیستی کارگری به مناسبت اول مه 1386"، میرسیم. اینجا در بند هفت ما اکنون از عرش اعلاء متافیزیک آقای آذرین و دوستان به زمین خاکی بر میگیردیم. در واقع سقوط میکنیم! و این پایانی مهیج شایسته سفر نسبتا طولانی ما در اعماق افکار شکست طلبانه نویسندگان "بسوی حزب" است.
اگر بحث را دنبال کرده باشید باید به خاطر بیاورید که ما در مطالعه بند به بند این سند به سوال خیلی راهگشای "برنامه یا استراتژی" رسیدیم. دیدیم که این یک سوال متافزیکی پیش پا افتاده است که بارها به اشکال گوناگون مطرح شده است. دیدیم دوستان گویی حواسشان نیست که خودشان هم وقتی در کنار ما بودند همراه ما به چنین سوالاتی میخندیدند. ولی حالا و با ساز و دهل اعلام کرده اند که این سوال "برنامه یا استراتژی؟" راز مساله تحزب در چپ است و پاسخ دوستان به آن قرار است معجزه کند و "حزب کمونیستی کارگران" بالاخره از کلاه بیرون خواهد آمد. دیدیم جواب دوستان به این سوال متافزیکی ، همانا استراتژی است. ولی وقتی یک کم جلو تر آمدیم دیدیم خیر جواب در واقع استراتژی هم نیست بلکه یک "پروسه" است. "پروسه همدلی فعالان سوسیالیست جنبش کارگری حول استراتژی و چشم انداز مبارزه طبقاتی". وقتی دقت کنید می بینید که اوج نظری سند بسوی حزب همین نکته است: یک پروسه! یک "پروسه همدلی" که جواب همه چیز را میدهد. ما دفعه قبل گفتیم که این شعار شکست طلبان است: "پروسه هم استراتژی هم تاکتیک"! گفتیم که این به نوعی جایگزین "مبارزه مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک" شعار جناح چپ و رادیکال جنبش ملی اسلامی است، وقتی که زمان شاه جنبه های انقلابی داشت. حالا جناح چپ همان جنبش، "سرخورده از جنبش اصلاحات"، در مقابل به میدان آمدن سوسیالیسم و کارگر و حزب کمونیست کارگری، زیر پرچم شکست طلبی و انحلال طلبی سوسیالیستی جمع میشود و در نتیجه شعار "پروسه هم استراتژی هم تاکتیک" وصف حال اوست. حالا باید تصریح کنیم که این "پروسه همدلی پیشروان کارگری" در واقع صرفا "هم استراتژی و هم تاکتیک" نیست. چیزی بیش از این است. "پروسه همدلی" در واقع خودش هم تئوری است، هم برنامه است، هم استراتژی است، هم تاکیتک است، هم مبارزه طبقاتی است و هم محک صحت تئوری، هم حزب است، هم رهبری و خلاصه از شیر مرغ و جان آدمیزاد در این "پروسه همدلی" هست. در واقع اگر بخواهیم عالیترین مدارج متافزیک نویسندگان بسوی حزب را در چند کمله و بطور اثباتی بیان کنیم به این اصل خواهیم رسید: "پروسه همه چیز است"!
ولی شعار "پروسه همه چیز" یک وجه مکمل و صلبی هم دارد. که البته در خود این اصل طلایی مستتر است. اما اینجا ما مجبوریم این وجه صلبی را تصریح کنیم تا مبادا مورد بی اعتنایی قرار گیرد. بالاخره هر اثباتی ثمره نفی است. اصلا نفی است که سرنوشت اثبات را معلوم میکند! جنبه انقلابی هر حرکت و هر تفکری هم در همان جنبه سلبی و نفی یی آن است. خوب، برای اینکه این "پروسه همدلی" اثبات شود، چه چیزی باید نفی شود؟
اگر خاطرتان باشد در طول بررسی ما در هفته های گذشته متوجه شدیم که خیلی چیزها باید نفی شود. دیدیم هرچند "امروز" سرنگونی و انقلاب مجاز شده و حزب به منظور دخالت در مساله قدرت "تازه" مورد توجه "پیشروان طبقه کارگر" قرار گرفته است، اما کارگران حزبشان را ندارند و باید بروند حزب درست کنند. یعنی اول از همه حزب کمونیست کارگری موجود باید نفی شود. (همه حکمت این سند گرانقیمت "بسوی حزب" هم همین است!) بعد هم متوجه شدیم طبق هشدارهای "بسوی حزب" این انقلابی که دارد می آید معلوم نیست انقلاب کارگران باشد. ارشاد شدیم: مهم نیست که کارگران برای انقلاب چه کنند مهم این است که انقلاب چه برای آنها دارد! (یعنی کاسه کذایی "انتقال طبقاتی چه شد" در سال 99، که حالا در سال 2007 البته به قدح زرنگار "سهم ما از انقلاب کارگری چه میشود" تحول یافته را دست بگیرند، آخر صف بایستند و انقلاب را به بورژوازی واگذار کنند! یعنی انقلابی نفرمایند.) و دیدیم که بصراحت اعلام فرمودند: حزب "چپ سرنگونی طلب انقلابی" (یعنی اساسا حککا) طبقه کارگر را بخاطر انقلاب می خواهد، نه انقلاب را بخاطر طبقه کارگر! پس مطابق اندرزهای "بسوی حزب" در فضای "سرخوردگی از جنبش اصلاحات" و به میدان آمدن چپ و کارگر دارد یک خبرهایی میشود، ولی اولا معلوم نیست انقلاب ما باشد، و ثانیا حزب این انقلاب هم میخواهد ما را به این انقلاب بفروشد! این ها همه جنبه سلبی و پشت صحنه اثبات "پروسه همه چیز" است. "پروسه همه چیز" گفته میشود تا بعدش نتیجه گیری شود: "سرنگونی، انقلاب، تصرف قدرت و حککا هیچ"!
اشبتاه نشود، در این تز "پروسه همه چیز است"، انقلاب و سرنگونی و سوسیالیسم و حزب و رهبری مستقیما و مطلقا نفی نمی شود. خیر. اینها میتوانند حادث شوند، میتوانند بوجود بیایند، حتی علی الاصول لازمند، اما "پروسه" جایگزین آن میشود. "پروسه" پاسخ همه آنهاست. در "پروسه همدلی پیشروان کارگری" است که تئوری انقلابی زاده میشود و محک میخورد. در این "پروسه همدلی" است که میشود فهمید برنامه چیست و چه باید کرد. در پروسه است که میتوان حزب ساخت. در پروسه است که میشود در انقلاب و سرنگونی دخالت کرد و انشاء الله وقت گل نی پیروز شد و سوسیالیسم را مستقر کرد.
همینطور باید تاکید کنیم این پروسه مورد نظر دوستان (یعنی همان قوطی بگیر و بنشان) با پروسه ها واقعی فرق دارد. بالاخره تحولات اجتماعی و طبیعی در جریان پروسه ها صورت میگیرد، اما پروسه ها در دنیای واقعی خطی و مکانیکی پیش نمی رود، بلکه ما با انقلاب و جهش روبرو هستیم. بخصوص در تحولات اجتماعی ما با فاکتور پراتیک انقلابی کننده بشر روبرو هستیم. پس پروسه خودش میتواند انتزاعی هپروتی و متافزیکی باشد، یا واقعی و دیالکتیکی. این پروسه همدلی که ما اینجا با آن روبرو هستیم و شیخ الشیوخ مسئله تحزب است، یک پروسه ذهنی و متافزیکی است. پروسه مادی و عینی و تاریخی نیست. پروسه ساخته و پرداخته ذهن گادفادر و هم محفلی های یعجوج و معجوج او است. پس زنده باد پروسه من! این در واقع شعار مشترک همه شکست طلبان و چپ های حاشیه ای و گل های همیشه بهار اپوزیسیون بویژه در زمینه تحزب است. شعار همه کسانی است که نمی خواهند دنیا را تغییر دهند. و ما از این پروسه ها تا دل تان بخواهد در حاشیه سیاست سراغ داریم: زنده باد پروسه "همدلی پیشروان طبقه کارگر" (ایرج آذرین و دوستان)، زنده باد پروسه "وحدت عمل، ضمن تعدد نظرات" (کوروش مدرسی)، زنده باد پروسه "اتحاد کمونیسم کارگری" (علی جوادی)، زنده باد پروسه "ایجاد هسته های سوسیالیستی" (چپ های دوم خردادی سنتی)، زنده باد "پروسه تبدیل شدن محفل من به حزب ظفرنمون طبقه کارگر" (چپ های پراکنده و سرگردان) و....
اگر بخواهیم یک پله در نردبان تجرید بالاتر برویم و شکل نهایی جنبه سلبی "پروسه همه چیز است" را بیان کنیم، به نفی فاکتور رهبری میرسیم. چرا که در پروسه های اجتماعی همان پراتیک انقلابی و نقش عنصر فعاله فوق العاده تعیین کننده است. و نفی تئوری کمونیستی، نفی برنامه، نفی حزب و حزبیت، که ثمره واقعی "زنده باد پروسه من!" هست، نهایتا به نفی عنصر رهبری میرسد. پس شکل نهایی شعار مقدس همه شکست طلبان در واقع این است: "پروسه همه چیز، رهبری هیچ چیز"! آنچه که در این تز نفی میشود جایگاه و مکان رهبری کمونیستی، نقش دخالت گری سیاسی، نقش یک حزب انقلابی در مبارزه طبقاتی، نفی کل لنین، نفی مارکس و تزهای فوئرباخ، نفی منصور حکمت و نفی عامل مادی حامل اینها در اوضاع امروز یعنی حزب کمونیست کارگری است. (برای مطالعه بیشتر در مورد اهمیت رهبری در تحولات اجتماعی و بخصوص دوره انقلابی به بحث "سلبی، اثباتی" اثر درخشان منصور حکمت رجوع کنید. جوانه های این بحث البته در سطحی تجریدی در "مبانی رهبری کمونیستی" که چند هفته پیش چاپ کردیم، مطرح میشود.)
میدانم، میدانم، اینجا فریاد خیلی ها بلند میشود. ای خود بزرگ بین ها! ای سکتاریست ها! ای کسانی که همش مشغول "اتهام" زدن هستید! شاید به یک معنی حق دارند. چون نهایتا دعوا بر سر مساله رهبری است. "پروسه" آنها یا نقش فعال و رهبری کننده حزب کمونیست کارگری! این فریاد کسانی است که میگویند سوسیالیسم نمی شود و دنبال حجاریان افتادند (آذرینها)، و یا برای اشغال صندلی در دنیای ناسیونالیسم چپ کرد در زورقشان پارو میزنند و متاسفانه یکی یکی هم غرق میشوند! (کورش مدرسی)، یا پرچم نقد دمکراتیک به سوسیالیسم و به لنین و به حزب را برافراشتند و دارند هنوز آن بالای کوه یخ که قرار بود به لزه اش درآورند به این سو آنسو پرتاب میشوند (علی جوادی و دوستان)، یا حاضر اند چشم حزب کمونیست کارگری را که در دفاع از زندانیان سیاسی جلوتر افتاده درآورند ، و یا "محفل خود"، "جنبش خود" و "شخص شخیص خود" را مرکز عالم و "تحزب پرولتاریا" میپندارند (انواع چپ های پراکنده سنتی و محفلی). آری فریاد همه این چپ ها به هوا خواهد رفت. ولی دقیقا دعوای اینها با ما درست همین جاست. چرا که در دنیای واقعی آنکه دارد عملا چپ و انقلابیگری کارگری را در جامعه نمایندگی و رهبری میکند حزب کمونیست کارگری است. حزبی که حتی میکوشد تا با حوصله و سعه صدر (و البته بدون اینکه به عقب ماندگی امتیازی بدهد) نیروی همین چپ های حاشیه ای و نق نقو و نمک نشناس و بی خط و سرگردان را در صحنه عمل اجتماعی متحد کند و به پیش براند. "پروسه همه چیز، رهبری هیچ!" در واقع یعنی این: "پروسه ما همه چیز، حزب کمونیست کارگری هیچ!" و این "وحدت کلمه" همه چپ های سنتی و همه معتادان به عادات دوره اختناق و سرکوب و شکست کمونیسم بعد از لنین است که حالا علیه حزبی عنوان میشود که در صحنه عمل اجتماعی دوم خرداد را شکست داده است، افق سلطنت طلب و راست را کور کرده است، "شبح لنین" و انقلابیگری مارکس و "سوسیالیسم یا بربریت" و سرود انترناسیونال را نمایندگی میکند، حزبی که اینروزها حتی دارد با اسلام سیاسی و دنیای "جنگ تروریستها" در سطح جهان شاخ به شاخ میشود و مصمم است سوسیالیسم همین امروز را در ایران مستقر کند.
اینجاست که میخواهیم یک بار دیگر یادآور شویم نقد "بسوی حزب" بهیچ وجه به نقد صرفا آذرین و شرکاء محدود نیست و نبود. دوستانی که میپرسند اگر مهم نیستند چرا این همه به آن ها پرداخته ای، احتمالا شش بخش قبلی را سرسری نگاه کرده اند. بارها جواب این سوال را داده ایم و بازهم تصریح میکنیم که دامنه کسانی که به همین آیه های گادفادری و شکست طلبانه آلوده اند وسیعتر از سازمان معظم گادفادر و دوستان است. از همان ابتدا گفتیم (به بخش اول رجوع کنید) که این بنوعی نقد همه گرایشات انحلال طلبانه و شکست طلبانه ضد تحزب کمونیستی است که میخواهند در حاشیه سیاست خود را سرگرم کنند، قدر حزب کمونیست کارگری را برای آزادی و برابری، برای انقلاب و سرنگونی جمهوری اسلامی، برای متحد و متشکل کردن طبقه کارگر برای ساختن "یک دنیای بهتر" نمی دانند و نه فقط این که به حکم موقعیت عینی حزب کمونیست کارگری در رهبری مبارزات جامعه مجبورند در هر قدم در برابر حزب عکس العمل نشان دهند، به آن پشت پا بگیرند، پاپوش بدوزند، نفی اش کنند، انکارش کنند، چوب دمکراسی، ناسیونالیسم و ضد امپریالیسم لای چرخ آن بگذارند و آخر دست باز مجبورند زیر فشار جنبش اجتماعی عظیمی که این حزب به آن اتکاء دارد، لنگ لنگان با داد و فغان "پروسه همه چیز، رهبری هیچ!"، آی "فحاشی" میکنید، آی ادب را رعایت نمی کنید، آی سکتاریست ها و غیره بدنبالش کشیده شوند! چرا؟ چونکه این ما هستیم که واقعی ترین پروسه ، یعنی مبارزه کارگران و مردم برای رهایی از شر جمهوری اسلامی را عملا داریم رهبری میکنیم و انقلابی میکنیم! (1)

چپ قدیم، چپ جدید!

خوب حالا بعد از اینهمه از حزب خود تعریف کردن به نقد "بسوی حزب" برگردیم!! اما از شوخی گذشته، صمیمانه میگویم، یک ذره اغراق و خود بزرگ بینی و از خود متشکری در آنچه گفتم نیست. بعلاوه این حزب ارث پدری کسی نیست. به کادرها و اعضایش، به کارگران و مردمی که میلیونی به آن توجه میکنند تعلق دارد. حتی خود این رفقایی که بدتر از همه به آن سنگ میزنند خودشان زمان خودش نقش زیادی در ساختنتش داشتند. نکته من این است که قدر این موجودیت عظیم و موثر و مقدس را بدانیم. بجای سنگ زدن و نق و نق کردن و فول گرفتن و تئوری بافی کردن به صفوف این حزب بپیوندید، یا لااقل در کنارش بایستید و تقویت اش کنید. سرنگونی و انقلاب و پیروزی بر جمهوری اسلامی، برقراری سوسیالیسم، کار آسانی نیست و به رهبر نیاز دارد. این حزب هر ضعفی که داشته باشد بیش از هر پدیده سیاسی و تحزب یافته در ایران به این رهبری سیاسی و متشکل و آبدیده و خط دار نزدیک است و قادر به انجام این وظیفه است. این یک حزب عینی و ابژکتیو و علنی و سیاسی در دسترس است. بر اساس روابط و محافل و اشرافیت خونی بنا نشده است. یک حزب سیاسی و مدرن است و رای آگاهانه اکثریت مبنی سیاستگذاری و انضباط در آن است. شما میتوانید در کنگره ها و در مجامع آن حرف تان را بزنید و رای بیاورید. بجای دل خوش کردن به "پروسه" های بی سرانجام این امر واقعی و شورانگیز را در دستورتان بگذارید که به این حزب بپیوندید، به صفوف تشکیلاتی آن وارد شوید، به رهبر آن تبدیل شوید. این سلاح مهم همه ما برای ساختن یک دنیای بهتر است. از این سلاح استفاده کنید!

خب حالا دیگر جدی جدی به "بسوی حزب" برگردیم. دفعه قبل و همینطور بالاتر دیدیم که این "پروسه همه چیز، رهبری هیچ!"، یا کنکرت تر "پروسه همدلی پیشروان کارگری همه چیز، حزب کمونیست کارگری هیچ!" اوج متافزیک گادفار عزیز و محترم ما است که بر فراز همه شکست طلبان و چپ های جونیور در ایران پرواز میکند. و ما در بند هفت از این ارتفاع سرگیجه آور گادفادر که بهترین کبوترهای تهران قدیم هم به گردش نمی رسند، باید به دنیای واقعی برمیگردیم. نمی دانم تا حالا در "دیسنی لند" بوده اید یا نه. یک بخشی دارد که سفرهای فضایی را تقلید میکند. یعنی شما در یک سفینه می نشنید که یک اتاقک متحرک است و بعد با صداهایی که پخش میشود و فیلم های فضایی که از پنجره ها می بینید و تکان های شدیدی که به اتاقک وارد می آید چنین به نظر میرسد که شما به فضا سفر میکنید، از میان سنگ های آسمانی رد میشوید، خطرات زیادی پیش می آید، دل تان در سینه فرومیریزد و دوباره به جای اولش برمیگردد، و سرانجام خوشبختانه سالم و سلامت به زمین می نشینید. این سفینه فضایی جدا شما را زهره ترک میکند. اما مهیج است و بیاد مادنی. حالا ما در این بخش هفت ما میخواهیم در سفینه فضایی گادفادر از عالم متافزیک به جهان "آمپریک" فرود بیاییم:

"7 - نفش سازمان های موجود چپ
اگر بپذیریم که در دوره حاضر ایجاد حزب کمونیستی کارگران در گرو ایجاد همدلی بین فعالان سوسیالیست جنبش کارگری است، [یعنی ایجاد حزب در گرو همان "پروسه همدلی" است] همچنان باید به این پرسش پاسخ داد که جریانات موجود چپ در این رابطه چه نقشی باید ایفاء کنند؟ [اینجاست که سفینه فضایی "پروسه همدلی" باید بالاخره به زمین بنشیند!] شک نیست که حزب کمونیستی کارگران می باید بهترین دستاوردهای دوره های گذشته چپ در ایران را از آن خود کند و در سنت خود جای دهد. [ما قبلا رفتار "بسوی حزب" در تحریف این "دستاوردها" را دیده ایم. اما اینجا تعارف نمی فرمایند، خوب گوش کنید: ] مشخصا چپ دوران انقلاب بهمن، علیرغم هر کمبود و خطایی، نمونه های درخشانی از مبارزه جویی و از خود گذشتگی انقلابی را در تاریخ معاصر ایران بدست داده است. دستاوردها و تجارب سازمانگری چپ دوره انقلاب بهمن نیز بی شک می باید با برخوردی انتقادی دستمایه حزبیت سوسیالیستی کارگران شود، و همچنین از هر لحاظ مفید است که مثلا تجارب چپ دوران انقلاب بهمن در ایجاد ابزارهای تبلیغاتی یا سرمایه کادرهای انقلابی بازمانده از چپ دوران انقلاب بهمن درخدمت حزبیت طبقه کارگر قرار بگیرند. اما سوال این است که چگونه سازمان ها و جریانات موجود چپ میتوانند با تلاش طبقه کارگر ["پروسه همدلی" اینجا شد "تلاش طبقه کارگر"! گفتم که نگران نباشید، در این سفر این چیزها عادی است. ] برای ایجاد حزب همراه شوند و به آن یاری برسانند؟"

اینجا دو سه نکته مهم و آموزنده وجود دارد:
نکته اول، این مقوله "چپ دوران انقلاب بهمن" است که بسیار مورد علاقه نویسندگان "بسوی حزب" و احتمالا شخص گادفادر می باشد. در این پارگراف مساله تلویجا اینطور طرح میشود که گویا یک "پروسه همدلی" وجود دارد که عنصر جدید و بالنده است، و یک "چپ دوران انقلاب بهمن" که عنصر قدیم و زوال یابنده است! این "چپ دوران انقلاب بهمن" است که باید وجوه خوب و به درد بخورش به این "پروسه همدلی" (که البته یکهو شد "تلاش طبقه کارگر برای ایجاد حزب") منتقل شود!
اگر کمی دقت کنید در دنیای واقعی درست عکس این است. یعنی یک مشت چپ منزوی و شکست خورده بازمانده از دوران شکست کمونیسم (یعنی امثال همین دوستان بسوی حزب) که مدتی دنبال دوم خرداد بودند و حالا قرار است تازه بسلامتی دور هم جمع شوند و در صد سال آینده "همدل" شوند و از آن وسط تئوری و برنامه و استراتژی و مبارزه طبقاتی در بیاید (به بخش ششم این نوشته رجوع کنید)، اینها شده اند ناجی تاریخ و عنصر جدید و مدرن و پیش برنده! شده اند "تلاش طبقه کارگر بر ایجاد حزب"! و یک کسانی که ما باشیم، یا عمده ترین مصداقش ما هستیم، شده ایم "چپ دوران انقلاب بهمن"! که حالا باید در 100 متر آخر تا می توانیم بدویم و خودمان را با این "پروسه" (ببخشید "تلاش طبقه کارگر") همراه و هماهنگ کنیم.
اگر من به این طنز ناخواسته و عجیب گادفادر که خیلی جدی جدی و با قیافه متفکرانه چنین حرفهای به این بامزگی میزند بخندم آنوقت میگویند: خوب نیست زیادی شوخی میکنی.
شاید البته همه خوانندگان این طنز را نگیرند. چون شاید ندانند اینهایی که دارند این حرف ها را میزنند یک چیزهایی را خیلی خوب میدانند و در زیر آن قیافه فکورانه پنهان میکنند. دوستان "بسوی حزب" بخوبی میدانند که ما از همان سال های 63- 64 در مباحث کمونیسم کارگری (که تازه سر بلند میکرد) اعلام کردیم که دوره بلاواسطه انقلاب 57 تمام شد و حالا باید کار دیگری کرد. میدانند که بحث کمونیسم کارگری اساسا پاسخی است به دنیای جدید و متفاوت بعد از سقوط شوروی، دنیای شکست سوسیالیسم بورژوایی و افول سرمایه داری دولتی تحت نام سوسیالیسم در برابر بازار آزاد، دنیای پایان جنگ سرد و عصر سردرگمی و تشتت بورژوازی جهانی (نظم نوین جهانی). میدانند که ما سالهاست اعلام میکنیم علیرغم اثرات عمیق و بنیادی انقلاب 57 ، اوضاع و احوال امروز ایران با آنوقت متفاوت است. یک دنیای جدید و یک انقلاب جدید در راه است. نه فقط چپ امروز که همه چیز امروز تفاوت دارد. ما دائم داریم هشدار میدهیم که انقلاب 57 و اوضاع آنوقت تکرار نخواهد شد و الگو نسازید. همه میدانند که اتفاقا کمونیسم ما کمونیسم نسل 57 و در واقع شکست خوردگان 57 و یا حتی درجا زنندگان در سال 57 نیست. بلکه کمونیسم شکست نخوردگان آن انقلاب، کمونیسم کسانی که بعد از سقوط شوروی هم همچنان کمونیست و انقلابی دوره خود باقی ماندند، و مهمتر و بسیار مهمتر، کمونیسم نسل جدیدی است که با کمترین خاطره از 57 امروز به میدان آمده و انقلاب فردا را این نسل خواهد ساخت. به بحث های منصور حکمت در "آیا کمونیسم در ایران پیروز میشود" گوش کنید تا ببینید چطور ما حتی کل بحران و بن بست فعلی جمهوری اسلامی را در ادامه خطی و مکانیکی اوضاع 57 نمی بینیم. بلکه بر متن و زمینه بحران سرمایه داری ایران، بر متن تاثیرات بنیادی 57، این بحران را اساسا یک مساله نسلی می بینیم. نسل جدیدی که آمده است و دنیای جدیدی میخواهد درست کند و این جمهوری اسلامی را علیرغم دوم خرداد و آیت الله گورباچف و حجاریان و سوسیالیست های حجاریانی اش جارو خواهد کرد! این مبنای تعیین تمام سیاست های عملی حزب ما است. درست با همین درک صحیح اوضاع و احوال جهانی و داخلی بود که ما توانستیم با تشکیل حزب کمونیست کارگری و دخالتگریهایش نقشی غیر قابل انکار در اوضاع ایران ایفاء کنیم. همین درک بود که به ما کمک کرد تا دوم خرداد را شکست دهیم، راست ها را کنار بزنیم و بجای آن پرچم سوسیالیسم یا بربریت را (اساسا توسط همین نسل جدید از کمونیست ها!) به اهتزاز درآوریم.
این بحث البته مفصل و جالب است، اما فعلا همینقدر کافیست تا نشان دهیم چه بلاهت گادفادری (یعنی نادان فرض کردن مخاطب) لازم است تا امثال ما بشویم "چپ دوران انقلاب بهمن"، و آنوقت کسانی که یک ذره از تجارب چپ دوره انقلاب 57 درس نگرفتند و با عروج خاتمی با 500 صفحه کتاب به پیشباز این سید خندان جمهوری اسلامی رفتند و حتی از "بهترین تحلیل گران خارجی" برایش فاکت و شیرینی آوردند تا اثباتش کنند، شده اند چپ های بالنده این دوره! کسانی که تازه "امروز" چرت اصلاحاتشان پاره شده است و میخواهند در مقابل خطر سرنگونی، خطر حزب کمونیست کارگری، خطر انقلاب کارگری، با سرهم بندی های مسخره ای که در "بسوی حزب" دیده ایم در یک "پروسه همدلی" حزب بسازند، استراتژی معلوم کنند و غیره. آری این پس رفتگان تاریخ و بازماندگان دلخور دوره خوش اصلاحات، کسانی که سعی کردند "اسطوره بورژوازی ملی و مترقی" را تحت لوای "جنبش اصلاحات سیاسی" از زیر گورهای دسته جمعی جمهوری اسلامی بیرون بکشند، در عالم متافزیک خود شده اند عنصر جدید و بالنده تاریخ و "تلاش طبقه کارگر برای ایجاد حزب"!! و ما شده ایم "چپ های باقیمانده از دوره انقلاب بهمن".
نکته دوم ، در ادامه همین نکته عمومی تر و بنوعی در توضیح آن در سطح مشخصتری است. آنجا که میفرمایند "ارگانهای تبلیغاتی چپ دوره انقلاب بهمن... در خدمت حزبیت" نوع آقایان قرار گیرد. من یکی کلی فکر کردم تا فهمیدم منظور از این "ارگانهای تبلیغاتی" چیست. منظورشان برای مثال (و بعنوان برجسته ترین نمونه ها) رادیو انترناسیونال و تلویزیون کانال جدید است. جالب است که از اینها بعنوان "ارگانهای تبلیغاتی" که آن "چپ دوره انقلاب بهمن" درست کرده یاد میکنند و حالا گویا با درست شدن قوطی بگیر و بنشان آقای آذرین (همان "پروسه همدلی فعالان جنبش کارگری") در این حزب معظم جدید مستحیل میشوند و انشاء الله در این قوطی جدید ده دوازده تا از این "ارگانهای تبلیغاتی" جا میگیرد! (گادفادر را موقع نجاری این قوطی تصور کنید! که چقدر عالمانه فکر میکند و عقب و جلو میرود تا چطور این "ارگانهای تبلیغاتی" را در قوطی جا بدهد!) ایشان یادشان میرود که اینها صرفا ارگانهای تبلیغاتی نیستند. فقط ارگانهایی نیستند که دارند مارکس و لنین و منصور حکمت را در ابعاد میلیونی به خانه هر کارگری میبرند. بلکه مهمتر ارگانهای دخالتگری سیاسی است. ارگانهای رهبری اعتراضات اجتماعی است. (از اعتصاب واحد گرفته تا اعتصاب نساجی ها تا مبارزات معلم ها تا جنبش علیه اعدام، 16 آذر و غیره). یادشان میرود که اینها ارگانهای دسترسی وسیع حزب به مردم، مردم به حزب و در واقع ارگانهای حزب سازی در ابعاد اجتماعی و وسیع است. ایشان یادشان میرود که این "ارگانهای تبلیغاتی" ثمره همان تئوری حزبیت منصور حکمت، ثمره مباحث "حزب و جامعه" و "حزب و قدرت" سیاسی است. (مباحثی که دوستان در مقابلش علم "انتقال نشد" را برافراشتند و گفتند شما کارگر را ول کرده اید و خودشان دنبال حجاریان رفتند!) فراموش میفرمایند که ما اولین کمونیست هایی بودیم که کمونیسم را در این ابعاد وسیع و بر صفحه تلویزیون به خانه های مردم بردیم. یادشان میرود که اینها بلند گوهای یک جنبش عظیم اجتماعی اند. خود همین "ارگانهای تبلیغاتی" وجهی از واقعیت عظیم و شکوهمندی است که امروز در برابر دیدگان ما جریان دارد، یعنی عروج کارگر و کمونیسم در اوضاع ایران، واقعیتی که حتی گادفادر را به صرافت ساختن قوطی حقیر "پروسه همدلی" انداخته است. (فاکت: ماموران اطلاعات رژیم کارگران اعتصابی سنندج را بازخواست کردند که چرا اخبار اعتراض شما روز بعد از تلویزیون انترناسیونال پخش میشود، و آنها جواب دادند خب شما خبرش را بدهید و روی دست آنها بلند شوید!)
در واقع فراموش نمی کنند. ایشان نمی تواند فراموش کند. نمی تواند نسبت به این واقعیات که همه کس دارد می بیند بی اعتنا بماند. مجبور است به زبان گادفاری خود مکان آنها را توضیح شان دهد. لذا ایشان باید این ها را "ارگانهای تبلیغاتی" تقلیل دهد تا در تئوری حزبیت خود که همان "پروسه همدلی" است هضم کند. (می بینید که گادفادر حساب همه چیز را کرده است. بلد است چطور واقعیتی به آن بزرگی را در قوطی کوچک خود جا سازی کند. صاف و ساده واقعیت را کوچک میکند، نه قوطی خود را بزرگ. این ذهن گادفار خیلی توانا است!) خب، چه میشود کرد. وقتی تئوری آدم حقیر باشد دنیا را هم حقیر می بیند! و البته عکس آن درست تر است. وقتی خود آدم حقیر باشد دنبال تئوری حقیر میرود. انسانها بنا به مجموعه شرایط ناشی از موجودیت اجتماعی خود اول تصمیم خود را میگیرند و بعد دنبال تئوری میروند تا دنیا را آنطور که میخواهند توضیح دهند، در واقع تمایلات خود را توجیه و یا متعین و بنحوی متحقق کنند. این یک اصل متدلوژیک بسیار مهم است. ( که اول بار در کنگره اتحاد مبارزان، یادش بخیر از منصور حکمت شندم و یک وقتی در مورد آن مفصل صحبت کنیم.)
نکته سوم هم در ادامه همین نکته دوم می آید. و آن مربوط به سوالی است که در پارارگراف اول بخش هفت طرح شد. که حالا رابطه آن "پروسه همدلی" با این "چپ بازمانده از انقلاب بهمن" چیست. دیدیم که این سوال نه فقط واقعی نیست که سرشار از خود فریبی است. یک بستنی قیفی اعلاء برای کسانی است که در قوطی بگیر و بنشان دوستان قرار است مدال بگیرند و سرگرم بشوند. جهت اطلاع آقایان "بسوی حزب" باید عرض کنم (و اگر باور ندارند به سخنان و آه لابه های سران رژیم گوش دهند) که ایشان صرفا با "ارگانهای تبلیغاتی" و "سرمایه کادرهای انقلابی بازمانده از چپ دوره انقلاب بهمن" و یا "تجارب سازمانگری" روبرو نیستند که حالا نشان بدهند چطور اینها را در قوطی بگیر و بنشان خود جاسازی میکنند. باور کنید ما با چپی روبرو هستیم که هزار بار وسیع تر، پرقدرت تر، آگاه تر و حتی متشکل تر از دوره 57 است. چپی بسیار گسترده، بسیار اجتماعی، بسیار متعین، با خواسته ها و افق روشن، چپی که درست است که آبدیده ترین کادرهای انقلابی دوره 57 را کنار خود دارد، ولی موجودیتی عظیم و مستقل است که ساخته و پرداخته جهان امروز است، چپی که از کارخانه تا دانشگاه، از مدرسه تا جنبش زنان و جنبش علیه اعدام و جنبش خلاصی فرهنگی جوانان دارد علیه جمهوری اسلامی و وضع موجود میخروشد و جلو می آید. چپی که به شدت رادیکال است و حزب کمونیست کارگری و "ارگانهای تبلیغاتی" اش هر روز دارد آنرا بیشتر و وسیع تر از روز قبل نمایندگی میکند. سوال واقعی درست عکس سوالی است که "بسوی حزب" مطرح میکند. سوال این است که قوطی بگیر بنشان دوستان، این پروسه خیالی و مسخره "بسوی حزب" در باره "همدلی پیشروان بر سر استراتژی"، در مقابل یک چنین موجودیتی عظیم و واقعی چپ و کارگر و کمونیسم و حزب کمونیست کارگری چه باید بکند و چه جور روزگار بگذراند!؟
اما کسی که سوال را وارونه مطرح کرده باشد، در جواب حتی دچار دشواری های بیشتر از خود سوال خواهد شد. در پاسخ به همین سوال است که فرود به کره خاکی آغاز میشود. پاراگراف دوم را بخوانید:

از "اتحاد عمل" تا "برنامه"

"سالهاست که رایج ترین دیگاه در جریانات چپ ایران غلبه بر تشتت میان فعالان سوسیالیست جنبش کارگری را از طریق ایجاد گسترش اتحاد عمل بین سازمان ها و احزاب موجود دنبال میکند. چرا که هر درجه نزدیکی بین جریانات موجود چپ ایران باعث میشود تا همکاری میان آن فعالان جنبش کارگری که به این سازمان ها گرایش دارند نیز تقویت شود. مطابق منطق چنین دیدگاهی، وحدت حزبی میان فعالان سوسیالیست جنبش کارگری از طریق نزدیک شدن سازمان ها و احزاب موجود و بدل شدن شان به یک قطب سوسیالیستی چپ میتواند ممکن شود."

اینجا خود دوستان "بسوی حزب" میدانند که دارند در باره یک ترند معین و محدود و بسیار کم تاثیر در چپ سنتی صحبت میکنند. آنهایی که زندگی شان تقدیس "اتحاد عمل" است. تقدیس اتحاد عمل در عین زندگی حاشیه ای در سیاست و در کنار جریانات اصلی سیاسی و اجتماعی. در واقع اینها هریک قوطی بگیر و بنشان خود را دارند که سالهاست آنرا میخ و چکش زده اند و کلی زنگوله و چیزهای برقی برقی به آن آویزان کرده اند و خیلی هم دوستش میدارند. "اتحاد عمل" شکل کلکتیو زندگی این موجودات سیاسی است که هریک موجودیت فردی خود را نیز دارد. مردم شریفی هم هستند، اما به حاشیه نشینی و یک روز دنبال خاتمی دویدن و یک روز یکی کمی چپ شدن و یک روز تمرین دمکراسی کردن عادت کرده اند. این ها بخشی از همان صفی هستند که منصور حکمت در حزب جامعه توصیف میکند: "خادمان سرخ پوش و بی ادعای معبد تاریخ، قربانیان همیشگی ارتجاع، زندانیان سیاسی ابدی.." اما نکته مهم و مربوط به بحث حاضر این است که نزد اینها هم فکر نکنم حتی یک نفرشان دچار این توهم باشد که از دل این گونه اتحاد عمل ها قرار است "وحدت حزبی" بین "فعالان سوسیالیست جنبش کارگری" برقرار شود. در این دنیای تقدیس "اتحاد عمل" در عین حال هرکس حزب و محفل کوچک خود را دارد و کار خودش را میکند. "اتحاد عمل" اینها یک جور روش فعالیت سیاسی و روش زندگی و در حد خود یک نوع هویت است. (در ضمن اینگونه "اتحاد عمل" در چپ در واقع ربط چندانی به اتحاد عمل یا هم سویی در عمل مبارزاتی و در صحنه اجتماع ندارد.) جالب این است که خود دوستان "بسوی حزب" هم پایین تر میگویند که این اتحاد عمل ها چندان به جایی نرسیده است. اما پس چرا اول آنرا بعنوان "رایج ترین دیدگاه در جریانات چپ" بالا میبرند؟ چرا برای مثال دیدگاه های ما که بزرگترین و تاثیر گذار ترین جریان چپ هستیم و هیچگاه دنبال اینگونه "اتحاد عمل" ها نبوده ایم و همواره نقد و بحث روشن و متفاوتی داشته ایم را طرح نمی کنند؟
خب این از آن چشم بندی های اعلاء گادفادری است که البته قبلا هم دیده ایم. این همان تصاویر خیالی از فضای لایتناهی است که شما از پنجره می بینید تا نفهمید در یک سفینه تقلبی در دیسنی لند نشسته اید! اول یک چیز غلط و عقب مانده را بعنوان معضل اصلی چپ مطرح میکنند، بعد خودشان مظفرانه یک جواب غلط و غلوط تر به آن میدهند، و بعد که خوب این معضل فرضی چپ را بشیوه خود گوشمالی فرمودند و صاحب آنرا متنبه فرمودند و نشان دادند که چقدر نامربوط است و از میدان بدر کردند، آنوقت طوری که تماشاچی نفهمد (یا ایشان فکر می کند نمی فهمد) یکجایی سریعا ما را از توی آستین شان وسط همان چپ ول میکنند و بدین طریق مثلا جواب ما را هم می دهند. بعد هم با کلی فخر و نگاه عاقل اندر سفیه لبخند میزنند! کلا این یک شیوه شناخته شده گادفادر در بحث است که سعی میکند حزب کمونیست کارگری را در حد فلان محفل دوسه نفره قرار دهد و همه را یکجا بعنوان "چپ" را تحلیل کند. (و این نوع تفکر خیلی واقع بینانه و انقلابی به گادفار هم محدود نیست. بالاتر گفتم که "پروسه من همه چیز" یک شعار عمومی تر است.) شما فقط از متلک ها و گوشه و کنایه ها میفهمید که مساله اصلی اش ما هستیم ولی کسی که این زبان عامض بین قوطی ها مختلف را نداند و رمز تلگراف را نداند نمی فهمد که ایشان واقعا دارد راجع به حزب ما حرف میزند. فکر نکنید که این بخاطر آنست که گادفادر اصولا هر بار که اسم ما را بیاورد زبانش تاول میزند، یا فکر نکنید این بدجنسی گادفادری است. خیر. این در عین حال متد بررسی و شناخت ایشان است. و به این میگویند "واقع بینی" و "آمپریک" بودن. اگر باورتان نمی شود خودتان میتوانید این تردستی زمخت را در دو پارارگراف بعدی (پاراگراف 3 و 4 بند هفت) به چشم خود ببینید:

"حتی اگر بپذیریم که نفوذ جریانات موجود چپ [دقت کنید که در پاراگراف قبلی صحبت بر سر "رایج ترین دیدگاه" بود که تازه خود آقایان بخوبی میدانند ما همواره علیه این "رایج" ترین بوده ایم. حالا میگویند "نفوذ جریانات موجود چپ" یعنی ما هم چون انشاء الله "موجود" هستیم زیر زیرکی وارد میشویم!] در میان فعالان جنبش کارگری در آن حدی است که نزدیکی این سازمان ها بازتاب محسوس و مهمی در میان فعالان جنبش کارگری بتواند داشته باشد، تمام سیر تکامل این جریانات چپ از دوره انقلاب بهمن تا به امروز چنین مسیری برای ایجاد حزب کارگران را غیر عملی میسازد. تجربه دو دهه تلاش برای گسترش اتحاد عمل بین جریانات موجود چپ [بازهم "جریانات موجود چپ" آنهم "دو دهه تلاش برای گسترش اتحاد عمل"!] نشان میدهد که موارد اتحاد عمل موفق محدود به موارد تک موضوع تاکتیکی بوده است، که بنا به طبیعت خود با هر تغییری در شرایط موضوعیت خود را از دست میدهد؛ یا در بهترین حالت با توافق جریانات مختلف بر سر حداقل هایی از مفاد برنامه ای و اعتقادی بوده است که طبق تعریف تنها زیر مجموعه ای از مجموعه اعتقادات و برنامه هریک از سازمان ها و احزاب حاضر در اتحاد عمل میتواند باشد. [این هم نقد این دیدگاه چپ های "اتحاد عملی" است از دیدگاه بسوی حزب است. گوش کنید:] اگر این جریانات چپ جایگاه تعیین کننده ای را که خود برای اعتقادات پایه ای یا برنامه خود قائل اند جدی بگیرند، هیچ بخش ناقصی از این مجموعه نمی تواند از نظر خود آنها نیز در خدمت کنار زدن موانع پیشروی مبارزه طبقاتی برای فعالان سوسیالیست در جنبش کارگری باشد."

اینجا در پاراگرف سوم یک اتفاق جالب دارد می افتد. گادفادر ما دارد به این "چپ" ها نصیحت میکند که برنامه را جدی بگیرید! اما آنها نمی گیرند چون اهل این کار نیستند و گفتم که "اتحاد عمل" برایشان روشی از زندگی و یک جور هویت است. اما چرا گادفادر کاسه داغ تر از آش در مورد جایگاه برنامه شده است؟ به دو دلیل: 1) همانطور که هفته قبل نشان دادیم این درک متافزیکی از تئوری و عمل، برنامه و حزب را خود دوستان "بسوی حزب" بنحو پیگیری نمایندگی میکنند. 2) بحث برنامه را با "نصیحت" جالب خود به بحث "اتحاد عمل" چسبانند چون میخواهند در پارگراف بعدی به صحرای کربلا بزنند و در مورد آنها که میگوید "برنامه و تئوری" همه چیز است، دوباره داد سخن بدهند. یعنی میخواهند ما را از آستین درآورد و قاطی چپ های "اتحاد عملی" یی ول کنند و بعد با یک سنگ ده دوازده گنجشک زبان بسته و یک عقاب را با هم بزنند! پاراگراف 4 را میخوانیم:

بنا به منطق دیدگاه جریانات چپ بازمانده از دوره انقلاب بهمن، یعنی بنا بر جایگاه محوری ای که تئوری و برنامه (یا در یک کلمه "آگاهی") برای این جریانات دارد، تنها نزدیکی تام و تمام تئوریک و یا برنامه ای میتواند وحدتی کارساز و در خدمت ایجاد وحدت حزبی قرار گیرد. [ما البته در بررسی بخش پنج و شش دیدیم این خود دوستان اند که چنین درک متافزیکی از تئوری کاملا شریک اند.] اما تعجب اینجاست که، علیرغم فصل مشترک فراوان میان برنامه های موجود در جریانات چپ، نه فقط شاهد همگرایی میان چنین جریاناتی نبوده ایم، بلکه شمار روز افزون انشعاب های سازمانی و حزبی را می بینیم که همگی برنامه واحدی را قبول دارند و یا وفاداری بیشتر به اعتقادات پایه ای سازمان مادر را علت انشعاب خود میشمارند. [اینجاست که ما دیگر رسما وارد شدیم! ولی با ایما و اشاره. "انشعاب های حزبی که همگی برنامه واحدی را قبول دارند".] اگر وجود فصل مشترک بسیار در اعتقادات پایه ای یا وجود برنامه ای کم و بیش مشابه نتوانسته وحدت جریانات مختلف را ممکن کند یا حتی جلوی انشعابات را بگیرد، این نتیجه گیری اجتناب ناپذیر است که، همانطور که بخش های بالا به تفصیل بحث کردیم، در دوره کنونی نظرات تئوریک و "برنامه " حتی جوابگوی معضلات وحدت سازمان ها و احزاب نیست، و برای پاسخگویی به معضلات مبارزه طبقاتی جاری دو چندان ناکافی است.

خب بالاخره داریم به زمین سفت میرسیم. و باز سر و کله حزب کمونیست کارگری پیدایش شد. روشن است حزبی که برنامه را به جنبش کمونیستی ایران آورده و برنامه یک دنیای بهتر را دارد و انشعاب هم داده است ما هستیم. وگرنه فدایی بیچاره که آنهم انشعاب داده که هرگز برنامه درست و حسابی نداشت. در ضمن به آن "تعجب اینجاست" خوب دقت کنید. این "تعجب" البته کمی از گادفارد بعید است! چون ایشان معمولا اصلا تعجب نمی کند و از همه رموز عالم خبر دارد. اینجا هم ایشان دارد مثل یک معلم با تجربه تظاهر به تعجب میکند تا توجه شاگردان معصوم را به آن موضوع جلب کند. چون میداند این مهمترین تکه بحث تا اینجاست. همه این دوسه پاراگراف گفته شد، این همه تصاویر خیالی و صدا های عجیب و غریب را درآوردند تا به زمین یعنی به همین تعجب برسند. در واقع در پروسه فکر پیچیده و فعالیت ذهن ذکی ایشان مشاهده اول همین "تعجب" بوده است. نقطه شروع اینجا بوده است. آنهم نه بصورت تعجب، بلکه با قهقه ای مستانه که هاهاها! انشعاب؟ هاهاها! خوب گیرت آوردم! دیده اند در حزب کمونیست کارگری انشعاباتی شد که بخش های مختلف آن یک برنامه را هنوز قبول دارند. این است که ذهن خلاق شان سخت بکار افتاده و فورا قلم بدست گرفته و "بسوی حزب" را نوشته اند. ما اینرا بارها قبلا دیده ایم که ایشان چطور زمین و زمان را بهم می بافند تا صاف و ساده بگویند این حزب کمونیست کارگری را کنار بگذارید. این حزب میخواهد کارگر را قربانی انقلاب کند و غیره. حالا هم همان اتفاق دارد در این دو سه پاراگراف رخ میدهد.
اگر یادتان باشد داستان این بند هفت با این سوال شروع شد که خب رابطه "پروسه همدلی" که دیدیم به "تلاش طبقه کارگر برای ایجاد حزب" هم ارتقاء یافت، با "چپ های دوره انقلاب بهمن" که گفتیم منظور ما هستیم، چیست؟ و حالا بعد از آنهمه پیچیدگی ها و آوردن "اتحاد عمل" و بعد نصیحت جالب گادفار در مورد برنامه و غیره، سرانجام جواب سوال این شد: این چپ هایی که همه اش برنامه برنامه میکردند، خودشان منشعب شدند، دیدیم که برنامه حتی "جوابگوی معضلات وحدت سازمان ها و احزاب هم نیست" چه رسد به پاسخگویی "به معضلات مبارزه طبقاتی" که این "پروسه همدلی" ما قرار است به آن پاسخ دهد. در واقع پاسخ "بسوی حزب" به سوال فوق اساسا این است: این چپ ها (و مشخصا حزب کمونیست کارگری) همه سرمایه شان "برنامه و تئوری" بود که اینهم دیدیم بی خاصیت از کار درآمد. زنده باد پروسه! دیدید که چه خوب به شما ثابت کردیم و از اتحاد عمل شروع کردیم و بعد اهمیت برنامه نزد این چپ ها را گفتیم و بعد دیدیم که برنامه هم جلوی انشعاب و تفرقه را نمی گیرد. پس زنده باد پروسه همدلی! اگر چیز خوبی هم در این چپ های دوره انقلاب بهمن هست، مثل "ارگانهای تبلیغاتی" باید فکری برای جا دادن آنها در پروسه کرد.
این آن تکه ای است که ما را یاد سفر فضایی تقلبی به فضا انداخت. اینهمه مناظر عجیبی که در سفینه مذکور دیدیم همه ساختگی بود. اما بر روی زمین سفت، در چپ ایران هر کس بخواهد حتی یک ذره ادعای طبقه کارگر و حزب طبقه کارگر داشته باشد، اول باید تکلیفش را با حزب کمونیست کارگری روشن کند. و گادفادر فکر کرده است اینجا خیلی استدلال محکمی پیدا کرده است. گویا این انشعابات معنی اش این است که برنامه و تئوری و رهبری و حزب بی معنی است. گویا این انشعابات ثابت میکند آنچه که مهم است پروسه همدلی پیشروان است. این در واقع تمام دستمایه گادفادر است که اینهمه خودش را زحمت داده و ما را زحمت داده و "بسوی حزب" را در هفت بند نوشته است و تازه دارد در این بند آخر حرف ته دلش را میزند. پس اجازه بدهید قبل از ادامه بند هفت به این "تعجب" گادفادری یا در واقع لب کلام او بپردازیم.

انشعاب و تعجب گادفار!

ما اینجا نمی خواهیم بحث هایی که در بخش پنجم این نوشته را تکرار کنیم. آنجا از مقطع "هسته سهند" و بعد "اتحاد مبارزان کمونیست" و بعد "حزب کمونیست ایران" (تا قبل از جدایی منصور حکمت و اکثریت کادرهایش) و سپس "حزب کمونیست کارگری" را بررسی کردیم و نشان دادیم در هیچ مقطعی ما چنین درک یکجانبه و مکانیکی از تئوری و برنامه و رابطه آن با تحزب نداشته ایم. درکی که "بسوی حزب" به ما نسبت میدهد، صاف و ساده یک تحریف و حقه بازی پیش پا افتاده است. بر عکس، با آوردن فاکت های مکرر از خود همین سند "بسوی حزب" نشان دادیم که چنین درک مکانیکی از رابطه برنامه و حزب و تئوری و عمل در نزد نویسندگان بسوی حزب موجود است. به خواننده توصیه میکنیم حتما بخش پنجم را همراه با مطالب ضمیمه آن (در جوانان شماره 316) مطالعه کند.
اینجا بگذارید یکجور دیگر وارد بحث شویم و نشان دهیم که دوستان "بسوی حزب" چه ذهن عجیب و مسدودی دارند. و گریزی هم از آن ندارند. ذهنی که صاحب آن یک شکست طلب است و همه دنیا را میخواهد از سر سنگ زدن به حزب کمونیست کارگری و انقلاب و سوسیالیسم تعریف کند. تئوری برایش به ناگزیر ابزار توجیه همین نیت است. بگذار اصلا این سوال را مطرح کنیم: جایگاه تئوری و برنامه در ساختن یک حزب کمونیستی کارگری چیست؟ وقتی این سوال را جلو شما گذاشتند یادتان باشد که فورا دست روی پول کیف تان بگذارید! فورا بپرسید از کدام تئوری صحبت میکنید؟ کدام برنامه؟ کدام جنبش اجتماعی و سیاسی پشت این تئوری و برنامه هست؟ بعد از کدام حزب صحبت میکنید؟ با کدام روش های عملی؟ تحت چه شرایط اجتماعی؟ با کدام امکانات مادی و قدرت تاثیر گذاری؟ و مهمترین سوال: رابطه این حزب مفروض با مسائل اساسی مبارزه طبقاتی در آن جامعه و بخصوص مساله قدرت سیاسی چیست؟ و خلاصه از خودتان بپرسید کدام منفعت اجتماعی پشت این سوال به ظاهر علمی و بی آزار اما نهایتا با منطق آخوندی متافزیکی خوابیده است. این به نظر من روش مارکسیسم در قبال چنین سوالاتی است. چرا که مارکسیسم هر بحث و نظر سیاسی و تئوریک را بر زمینه اجتماعی و سیاسی آن توضیح میدهد. یادتان نرود که در بخش قبلی (بخش ششم) ما در باره "نقش آگاهی" و "تئوری" صحبت کردیم و از زبان منصور حکمت شنیدیم که سوال "تئوری یا جنبش" یک سوال متافزیکی و بی جواب است. مساله ما این است: کدام جنبش. و هر تئوری و از جمله سوالات متافزیکی و گادفادری هم تجلی جنبش معینی است.
خب حالا با این ابزار تئوریک به دنیای واقعی برگردیم. در دنیای واقعی اتفاقی افتاده که گویا ابروهای گادفادر ما را یک متر به هوا پرتاب کرده است. و آنهم انشعاباتی در حزب کمونیست کارگری است که همه هنوز به همان برنامه یک دنیای بهتر قسم میخورند. گادفادر ما خیلی عالمانه و با منطق صوری و دودوتا چارتای آخوندی نتیجه گرفته است که پس "برنامه" حتی به درد حفظ حزب معینی هم نمی خورد، چه رسد به اینکه امروز راهگشای مبارزه طبقاتی باشد! و اینرا کرده اند دست مایه اثبات "استراتژی" سحر آمیز خود. یعنی همان پروسه.
اما اولین انشعاب از حزب کمونیست کارگری خود همین گادفادر و دوستان بودند. من که یادم نمی آید این دوستان کلمه ای در مورد "برنامه یک دنیای بهتر" گفته باشند. مقطع جدایی را که مطمئن هستم که چیزی نگفتند، از بعدش هم خبر ندارم که آیا نقدی کرده اند یا نه. (متاسفانه وقت نداشته ام که همه آثار گهر بارشان را مطالعه کنم. و بعد هم می بینید که کند خوان هستم. هر جمله یکساعت معطلم میکند!) بهر حال آنچه که برایم مسلم است، و همین هم برای بحث فعلی کفایت میکند، اینست: آنوقت که این برنامه به تصویب رسید (نوامبر 94) این دوستان هنوز در حزب بودند و بعدها با شعار "انتقال طبقاتی صورت نگرفت"، در سال 99 "شورش آوریل" راه انداختند و از حزب رفتند. به ما گفتند "مجاهدینی"، گفتند "هیاهوی سرنگونی" راه می اندازید. گفتند این جنبش "اصلاحات سیاسی بورژوازی" هرچند یک مشت قاتل و پاسدار ولتر اند، اما خیلی کارشان درست است و میخواهند بنا به نقشه بانک جهانی اصلاحات کنند. به ما نگفتند برنامه تان غلط است، گفتند بیخودی سرنگونی سرنگونی میکنید و چوب لای چرخ خاتمی میگذارید. حال آنکه ما دنبال "سوسیالیسم کارگری" میرویم و بعد از به ثمر نشستن اصلاحات انشاء الله نوبت انقلاب سوسیالیستی ما میرسد.
سوال: چرا همانوقت این شاخ های تعجب که پس برنامه به درد ایجاد حزب طبقه کارگر و اتحاد طبقه کارگر نمی خورد بر کله کسی سبز نشد؟ جواب آن بسیار ساده است. چون انشعاب دیگری رخ نداده بود. چون آنوقت "جنبش اصلاحات" برو بیایی داشت. حالا زمانه عوض شده است. اصلاحات ته کشیده و شکست خورده است و چپ و کارگر به میدان آمده و توسط همین حزب کمونیست کارگری روز به روز بیشتر در صحنه سیاست ایران نمایندگی میشود. حالا چطور میشود به این حزب کمونیستی سنگ زد؟ چطور میشود چوب لای چرخ آن گذاشت؟ اینجاست که به آن خنده مستانه بر میگیردیم. چه بهتر از انشعابات! چه باک که خودمان اولین انشعاب بودیم! اصلا نه فقط حزب کمونیست کارگری را میزنیم که خودمان هم میشویم قهرمان شکست طلبی و انحلال طلبی! اینجاست که این تئوری مسخره: برنامه مساوی حزب است، و اگر یک حزب انشعاب میدهد پس برنامه و تئوری نمی تواند وحدت یک حزب را نگه دارد و باید ایجاد حزب طبقه کارگر به قوطی "استراتژی" سپرده شود، جلوی ما سبز میشود. وگرنه خود دوستان میدانند که ما هیچ گاه برنامه را به این شکل بچه مدرسه ای نمی فهمیدیم. برنامه را شرط لازم اتحاد پایدار می دانستیم و میدانیم، اما شرط کافی آن هزار و یک فاکتور دیگر است. (به بخش 5 رجوع کنید.)
یکجور دیگر هم میشود همین بحث را کرد. میشود گفت تقریبا در دنیای امروز هرکسی که به خود میگوید کمونیست، به نوعی "مانیفست کمونیست" اثر مارکس و انگلس را قبول دارد. خوب مانیفست همه میدانند که یک برنامه جهانی پرولتاریا است که خطوط اساسی اش هنوز به قوت خود باقی است. سوال این است که پس علت وجود این همه کمونیست های رنگارنگ، علیرغم اینکه همه کم و بیش مانیفست را قبول دارند، چیست؟ نه فقط این، با وجود این مانیفست عالی، روشن، انسانی و کارگری، این همه حکومت های سرکوبگر و استثمارگر تحت نام کمونیسم و بنام همان مانیفست از کجا آمده است؟ این سوالی است که گادفادر ما و دوستان بسوی حزب بارها و بارها آنرا از زبان منصور حکمت شنیده اند. نه فقط سوال را شنیده اند که حتی جواب روشن به آن را در سمینار اول کمونیسم کارگری منصور حکمت (مارس 1989) ، و چندی بعد حتی شسته رفته تر در کتاب ارزشمند "تفاوت های ما" شنیده و خوانده و بارها از آن رونویسی و مشق کردند! نه فقط جواب ها را خوب میدانند که زمانی همفکر و همسنگر منصور حکمت بودند و در این جواب ها با او شریک بودند و به سهم خود سعی میکردند کاری مفید بکنند و دستشان هم درد نکند.
و جواب بسیار ساده و در عین حال انقلابی است: این تفاسیر گوناگون از کمونیسم و مانیفست، یا اگر مایلید از یک برنامه واحد حزبی، به این علت است که جنبش های اجتماعی مختلف غیر کارگری تحت نام کمونیسم حرف زده اند. همانطور که مانیفست در زمان خودش اعلام کرد که انواع کمونیسم های بورژوایی و خرده بورژوایی و اشرافی هست، امروز هم ما با طیف وسیعی از کمونیسم های بورژوایی روبرو هستیم که خود مانیفست و کمونیسم مارکس را به نفع جنبش خود مصادره کرده اند. خب کسی که اینها را میداند چرا باید حتی به شعور قبلی خودش پشت کند و تا انشعابی در حزب کمونیست کارگری دید تمام مارکسیسم و کمونیسم کارگری را به دور بیندازد و به جلد این منطق بچه گانه و احمقانه برود یک باره کشف و تعجب کند که پس برنامه برای اتحاد و ساختن حزب کفایت نمی کند. خب اگر برنامه کافی بود مانیفست را که داشتیم. اگر برنامه کافی بود که آنهمه دعوای بلشویک و منشویک که هردو یک برنامه را قبول داشتند برای چه بود؟
چرا با وجود تئوری های مارکسیستی، چرا با وجود شاهکار تاریخ نقد بشری یعنی کتاب کاپیتال، با وجود مانیفست، با وجود نوشته های دیگر مارکس و انگلس و لنین ما شاهد پیدایش برنشتین و کائوتسکی و پلخانف و استالین و تروتسکی بودیم؟ چرا این دوستان "بسوی حزب" که به برنامه اتحاد مبارزان کمونیست رای دادند، به برنامه حزب کمونیست ایران رای دادند، به برنامه یک دنیای بهتر رای دادند، 5 سال آزگار همین برنامه یک دنیای بهتر را قبول داشتند و کل فعالیت سیاسی خود را بر اساس آن تنظیم میکردند، با عروج خاتمی از اردوگاه حجاریان و "بهترین تحلیل گران خارجی و داخلی" سر درآوردند؟ اگر جواب این سوال ها را دارید، خوب میتوانید انشعابات حزب کمونیست کارگری از ایرج آذرین و دوستان که سر در قفای اصلاحات گذاشتند، تا کوروش مدرسی و آنها که داستان زندگی شان حزب و قدرت سیاسی بود ولی از کنار مام جلال و ناسیونالیسم کردی سردرآورند تا علی جوادی و دوستان که همنوای نقد دمکراتیک و جنگ سردی به لنین و منصور حکمت شده اند را توضیح دهید. و ما بدقت هریک را توضیح داده ایم.
اما اگر کسی از این انشعابات نتیجه بگیرد که برنامه و تئوری دردی دوا نمی کند، راست راست راه برود و بر جایگاه مانیفست و یک دنیای بهتر گلاب بپاشد، گویی برای مشتی از پشت کوه آمده سخنرانی میکند، عالمانه بگوید استراتژی مهم است، و حول این استراتژی هم جواب تئوری و هم برنامه و هم تاکتیک و هم همه چیز دیگر را بدهد و بعد این استراتژی هم عبارت از یک "پروسه همدلی" (پروسه! چه اسم پر شکوهی!) "فعالان سوسیالیست جنبش کارگری" حول لاطائلات مسخره گادفادر ما باشد، آنوقت به چنین کسی واقعا چه باید گفت؟ کسی که بخاطر یک دستمال تمام قیصریه را به آتش میکشد و بخاطر زدن حزب کمونیست کارگری کل برنامه و تئوری و حزب و مبارزه طبقاتی و مارکسیسم را به یک پروسه عجیب تبدیل میکند، چه نام دارد؟ گادفار شکست طلبان محترمانه ترین نامی بود که پیدا کردم. منصور حکمت به اینجور آدم ها "کلاهبردار" خطاب میکرد. لنین اینجور آدم ها را در حد مرتکبین به جنایت مورد انتقاد قرار میداد. مارکس حتی "بد دهن" تر و تند خود تر از همه در مقابل چنین پدیده هایی بود.
اما بگذارید با کمال "متانت" چنین کسی را همان که هست معرفی کنیم: توجیه کننده دیروز "جنبش اصلاحات بورژوازی" و در واقع توجیه کننده جنبش حجاریان ها تحت نام سوسیالیسم، که امروز در شرایطی که بقول خودش سرنگونی و انقلاب در افق قرار گرفته و حتی "بهترین تحلیل گران خارجی و داخلی" هم از نقش طبقه کارگر در اوضاع سیاسی حرف میزنند، دقیقا دارد از همان جنبش معظم خود در دوره قبل دفاع میکند. درست در همین اوضاع و احوال در مقابل حزب کمونیست کارگری که عنصر فعاله همین شکست دوم خرداد و عروج کارگر و سوسیالیسم در جامعه بوده است، یک پروسه بی انتها، سرتاپا ذهنی و متافزیکی، با مقادیر زیادی تحریف و چشم بندی های تئوریک را قرار میدهد. و دلیل اصلی او هم همان انشعابات است که خودش پشقراول آن بوده است!
چنین است که گادفادر وقتی دچار "تعجب" میشود!

اینجا خوبست یک بار دیگر یادآوری کنم که چطور شکست طلبان به یکدیگر شباهت دارند. دقت کنید تمام این انشعابات خودشان رفتند، ما از حزب اخراج نکردیم. ما از اینها انشعاب نکردیم، اینها از ما انشعاب کردند! ما یک بار از حزب کمونیست ایران جدا شدیم و همه دیدند که با چه فرهنگ سیاسی بالا و با چه سخاوتی حزب قبلی را جای گذاشتیم و حزب جدید را ساختیم. ما انشعاب کردیم که برویم حزب جنبش خودمان، حزب کمونیست کارگری را بسازیم و دیگر زندگیمان نشد سنگ زدن به حزب قبلی، بلکه رفتیم حزبی ده بار و صد بار قویتر درست کردیم. (حال بماند که امروز دفاع از تمام دستاوردها و افتخارات انقلابی و کمونیستی آن حزب قبلی هم بر دوش ما افتاده است.) اما این انشعابات همه به خاطر این است که ماجواب شان را محکم دادرم و آن ها هم سنگ زدند و رفتند. دیدند که نمی توانند پرچم جنبش های دیگر (دوم خرداد، ناسیونالیسم، دمکراسی) در حزب را علم کنند، شروع کردند به ایراد گرفتن. ما آنقدر سعه صدر داشتیم که به همشان فرصت دادیم و ازشان دعوت کردیم به کنگره و پلنوم هایمان و جلسه با کادرها بیایند و حرفشان را بزنند. (برای یادآوری: دعوت منصور حکمت که مستعفیون استضیاح کننده رهبری حزب به پلنوم بیایند و نیامدند. دعوت ما از دوستان منشعب که به کنگره پنج بیایند و به بهانه "کلاه بوقی" نیامدند، فیلم های پلنوم 27 که روی سایت حزب هست، و رای آوردن همه رفقای فراکسیون برای کنگره 6 و امتناع آنها از شرکت در آن.) این ها خودشان بودند که همگی وقتی دیدند اکثریت حزب با آنها مخالف است و رای اکثریت نمی آورند، با پرچم مشترک "اختناق است"، "تفتیش عقاید میکنند"، "فحش میدهند"، "سرکوب میکنند" و دیگر دشنام های جنگ سردی نثارمان کردند و رفتند. حالا جالب است حالا هم که رفته اند، نمی توانند چیز قابلی درست کنند و باز تمام هویت شان به اعتبار سنگ زدن به ما تعریف میشود. هنوز هم دست از سر ما برنمی دارند و ما باید تاوان این اعمال شکوهمند ایشان را بدهیم. برای این عملیات شکست طلبانه و علم کردن پرچم جنبش های دیگر "تئوری" های صد من یک غاز هم برایمان علم میکنند و باید بنشینیم پشت این دستگاه و جواب بدهیم. و اگر دقت کنید این فقط آقای آذرین و دوستان نیستند که انشعاب را که خود به آن مفتخرند چون شمشیر داموکلس بالای سر حزب کمونیست کارگری میگیرند. گویی مشتی فرشته و از ما بهتران و نه خود همین آقایان که اختیار عمل خود را دارند حزب را ترک کرده اند و گویا اشکال از حزب است نه چیزهایی که این ها میخواستند به حزب قالب کنند و حزب نپذیرفت. در موارد انشعابات دیگر هم همینطور است و بخصوص این آخری دیدیم که اصولا ترساندن مردم از انشعاب، به گرو گرفتن احساسات شریف کسانی که سرنوشت حزب و قدرت و اتحادش برای آنها مهم است، یک ابزار پاکیزه و بهداشتی همه شکست طلبان صادق و راست گو است. ببین این حزب چقدر بد است که من از آن انشعاب کردم! ببین این حزب چقدر درب و داغان است، من هم ازش رفتم! و جالب تر از همه میروند و بعد میگویند بیایید متحد شویم! خب دوست عزیز اگر انشعاب خیلی چیز بدی است، میماندی و حرف میزدی و میجنگیدی و به رای اکثریت احترام میگذاشتی و درستش میکردی. به کنگره می آمدی و به مجامع وسیع اعضاء و کادرها می آمدی و سعی میکردی نیرو جمع کنی. یا اگر رفتی خوب برو کار خودت را بکن. حزب معظم و پرقدرت ات را بساز و دنیا را عوض کن. این که آرزوی ما است! مگر ما جای شما را تنگ کرده ایم؟ چرا شغل شریف سنگ پرانی به حزب کمونیست کارگری را پیشه کردی؟ اگر شما رفتی دیگر چرا همه آنها که مانده اند در "حال زوال" و "در رخوت رکود" و "در فقدان شخصیت ها" میشوند؟
شکست طلب، انشعاب و انحلال طلبی را به یک فضیلت ارتقاء میدهد و بعد با ریاکاری تمام (و البته خیلی متین و مودب!) در مورد اثرات مخوف عمل شکوهمند خود داد سخن میدهد و بقیه را از آن میترساند و تخم یاس می پراکند. چرا؟ چون بیرون از حزب یک بازار آزاد وسیع برای خرید این کالای عجیب وجود دارد. بازاری که هم وجه رسمی دارد و هم چهارشنبه بازار خریداران کوچک و بی بضاعت. از خاتمی (قهرمان شکست خورده "اصلاحات سیاسی بورژوازی") که در برابر دانشجویانی که در 16 آذر سه چهار سال پیش هو اش میکردند و پرچم "نان و آزادی برای همه" را بالا برده بودند، مستاصل شده بود و فقط همین را داشت بگوید که: شما طرفدار گروههای خارجه نشینی هستید که خودشان هم با هم نمی سازند، تا چپ های منزوی و حاشیه نشین سیاست که قرار است این تئوری های آقای آذرین را قورت بدهند و مدال "فعالان سوسیالیست جنبش کارگری" را دریافت دارند و تسکین یابند و وارد "پروسه" سحر آمیز ایشان در مورد "استراتژی" شوند. این ها همه مشتریان این کالای پاکیزه "انشعاب" هستند. البته اشتباه نشود هریک ارزش مصرف جداگانه ای برای این کالا دارند. خاتمی برای شکست کارگر و سوسیالیسم و ادامه حکومت خود آن را با کمال میل میخرد. آخرین حربه او در مقابل دانشجویانی است که علیرغم "انشعاب" پرچم نان و آزادی برای همه را برافراشته اند و چپ و کمونیسم را به پیش میرانند. اما خریداران کوچک چهارشنبه بازارها چه بسی از سر دلسوزی و از زور سرگشتگی و حاشیه نشینی و چرخ زدن در دنیای محدود چپ منزوی و یا برای اینکه به مدینه فاضله خیالی خود برسند آنرا میخرند. بحث ما اینجا بر سر خریداران این کالا نیست. بر سر تولید کنندگان است که چطور دو قورت و نیم شان باقی است و انتظار دارند قهرمان محسوب گردند و حلوا حلوا بشوند، و کسی ریاکاری شان را صاف و پوست کنده کف دستشان نگذارد.
متاسفانه فرصت نیست که بررسی بند هفت و "بسوی حزب" را این شماره به پایان ببریم. دلم میخواست دیگر این جلسه تمام بوشد. اما هنوز یک بحث مهم در مورد جایگاه برنامه وجود دارد که هفته بعد باید به آن بپردازیم و همینطور سه پارگراف درخشان از بند هفت باقی است. در این سه پاراگراف شما بطور خیلی روشنتر، مشخصتر و غیر قابل انکارتری خواهید دید که چگونه این همه ریسمان آسمان بافی و سنگ زدن به انقلاب و سرنگونی و مبارزه طبقاتی و مارکس و منصور حکمت و حزب کمونیست کارگری به یک پروسه مسخره و پوچ منتهی میشود. پروسه ای برای هیچ نکردن. خواهید دید که چطور شکست طلب برای امر خود باید از همه چیز از تئوری تا برنامه تا همان استراتژی و تا حزب و حزبیت دست بشوید. یک سرگردان سیاست که فلسفه وجودی اش غلت زدن در "پروسه" ها است.
ادامه دارد...

----------------
زیر نویس:
1) دوستان شکست طلب که هنوز هیچ نشده یکی پس از دیگری بازی را واگذار میکنند و از قول مردم اعلام شکست و اعلام پیروزی جمهوری اسلامی میفرمایند. به بخش نامه های ایندفعه رجوع کنید و چند پاراگراف کوتاه از رحمان حسین زاده و علی جوادی بخوانید. باور نکردنی است.

Wednesday, September 26, 2007

بسوی حزب یا علیه حزب (بخش ششم)انتقال طبقاتی و متافزیک بعد از خاتمی

مصطفی صابر
مرز کمدی و تراژدی!
با اجازه تان پیش از ادامه بررسی "بسوی حزب" یک نکته را بصورت "قبل از دستور" صحبت کنیم. هفته گذشته رفیقمان سهراب وفا مطلبی در گروه جوانان کمونیست در یاهو منتشر کرد که البته حول آن بحث درگرفته و رفقای مختلف دارند بحث میکنند. منهم خیلی دلم میخواهد وارد آن بحث شوم و معنی و منشاء سیاسی آنرا از نظر خودم بگویم، اما میماند برای فرصتی دیگر. چون مجبورم فعلا به وعده ای که در رابطه با ادامه بررسی سند "بسوی حزب" داده بودیم وفا کنم. ولی یک نکته سهراب وفا را مجبورم اینجا توضیح دهم چون به همین بحث برمیگردد، و مهم است. سهراب که حتی نسبت به لحن هم حساس است و از رفقای حزبی اش میخواهد لحن مناسب در بحث را رعایت کنند، وجوهی را به نوشته من نسبت داده است که مستقل از معنای سیاسی آن، بی انصافی است. لازم است توضیح دهم برداشتی که به نوشته من نسبت میدهد صحیح نیست و منظور من قطعا آن نیست.
سهراب لقب گادفادر (و دقیقتر گادفار "سوسیالیست" ها، و یا بازهم دقیقتر گادفادر شکست طلبان) که من در رابطه با ایرج آذرین بکار برده ام را با گادفادر رئیس مافیا در فیلم گادفادر یکی گرفته است و به نوشته من نسبت داده که گویا تلویحا به ایرج آذرین بیچاره لقب آدم کش داده ام. سهراب مینویسد: " رفیقمان مصطفی صابر دارد ایرج آذرین و خطش را نقد میکند که دستش هم درد نکند . اما چرا به ایشان میگوید گاد فادر . نمیدانم فیلم گاد فادر را دیده اید یا نه . گاد فادر رییس مافیا است و آدم میکشد. اگر میخواهیم خطی را نقد کنیم چه لزومی دارد که به طرف توهین کنیم؟ " من همینجا از هرکسی که چنین برداشتی کرده است و از خود رفیق وفا میخواهم که متن مرا و حتی همان مواردی که کلمه گادفادر را کات و پیست کرده را مجددا و همراه با پس و پیش آن به دقت بخوانند و ببینند هیچ کجا چنین برداشتی موجود نیست. هرکسی نوشته های مرا دنبال کرده باشد میداند که وضعیت متناقض و مضحک ایرج آذرین را که ادعای عالم دهر میکند و بعد یک مشت حرفهای بسیار بیربط و غلط و تحریف شده را در لفافه مارکسیسم یا صحیح تر در کلمات به ظاهر مارکسیستی می پیچید و تحویل خواننده اش میدهد را با گادفادر (پدر خوانده، بزرگ فامیل یا یک دار و دسته که فکر میکند همه چیز میداند و برای این و آن دستور صادر میکند) مقایسه کرده ام. صاف و ساده من فکر میکنم او گادفادر مضحک شکست طلبان و جنبش معظم نه نمی شه ها و سوسیالیسم رم میده ها است. توهینی در این میان نیست. ولی یک بحث تند و بی تخفیف سیاسی هست.
حتی اگر کسی از کلمه گادفادر فیلم گادفادر به ذهنش برسد، بازهم به آسانی میفهمد که گادفادر به شوخی و طنز و کنایه استفاده میشود و خیلی بعید است که فکر کند منظور من آدم کش و رئیس مافیا است. میفهمد که من دارم ایشان را دست می اندازم و کاریکاتور میکنم. و ریشخند کردن و نشان دادن تناقضات بحث طرف مقابل و بعد تمسخر کردن طرف در بحث مجاز است. نه فقط مجاز است که لازم است. بعضی وقتها اصلا نمک زندگی است! اگر اسم اینرا توهین بگذاریم که دیگر در بسیاری موارد نمی شود اصلا نقد کرد. اینطور که سهراب میگوید حتی مثلا میشود پشت سر عبارت "آیه های لاسالی" که مارکس "در نقد برنامه گوتا" به یک سری سوسیالیست های محترم زمان خودش نسبت میداد گفت: آیه را پیغمبر ها میدهند. نمی دانم پیغمبر اسلام را میشناسید یا نه، قرآن را خوانده اید یا نه. یک آدم کش درست و حسابی بود! هیچ گادفار مافیایی به گرد او هم نرسیده است! و نتیجه گرفت که ببین مارکس به لاسال و طرفدارانش چه حرفهای خارج از سنت منصور حکمت زده است! دست مارکس درد نکند که لاسالی ها را نقد کرد اما چرا توهین میکند!
البته وفا هنوز حق دارد که بگوید مصطفی بحث مرا جوک نکن، طنز قوی و لطیف مارکس (که الحق فوق العاده و بسیار گزنده است) کجا و شوخی های زمخت و بی مزه توی مصطفی کجا؟ آخر حس تناسب هم خوب چیزی است! خب من اینرا حاضرم با کمال میل اینها را بپذیرم، بشرط اینکه وفا هم بپذیرد من به کسی توهین نکرده ام! و تازه دوتا جک در باره طنز بی مزه من رویش بگذاریم و با وفا هر دوتایی مان بخندیم. ولی وفای با وفای ما که اینرا نمی گوید. نه گذاشته و نه برداشته مرا متهم میکند به یک نفر دیگر توهین کرده ام و تلویحا به او گفته ام آدم کش! حال بگذریم که در بحث و جدل خیلی بدتر از اینها هم رد و بدل میشود و کسی معانی عجیبی که رفیق وفا از آن میگیرد، ندارد. در هر حال این حق برای وقا و هرکس دیگر محفوظ که بگوید از لحن و بیان من خوشش نمی آید. حتی بگوید مضر است و به بحث لطمه میزند. اینها جای بحث دارد. ولی توهین کردن بحث را یکجای دیگر میبرد. نمی دانم وفای ما که اینقدر طبع لطیف و مهربانی دارد که تحمل اصطلاح گادفادر هم نمی کند چرا چنین آسان میگوید من دارم توهین میکنم. اگر سهراب "گادفادر پاسخ میدهد" را خوانده باشد می بیند که حتی در پاسخ به یک گاری پر از لیچارهای چارواداری آقای آذرین که تحت یک اسم دیگر در نشریه اش آورد، سعی کردم منصف باشم و چیزی بیشتر از آنچه که حرفهایشان معنی میدهد به او نگویم. گفتم آن خشم و نفرت ها را میدهیم به ماشین نظافت شهرداری ببرد و تازه با صبر و آرامش سعی کردم معنی سیاسی بحث وی را روشن کنم. این سیاست است که تعیین کننده است و وفا ظاهرا با موضع سیاسی من موافق است و فقط راجع به لحن مشکل دارد. اما حول لحن چنان صحبت کرده است که همان یک جمله اش برای خط بطلان کشیدن به نوشته من کافی است! اگر من دارم در بحثم به یک آدم دیگر توهین میکنم و کسی مثل ایرج آذرین را که از 16 متری یک موش هم نمی تواند بدون اضطراب و بالا رفتن تپش قلب رد بشود لقب آدم کش داده باشم دیگر از بحث چه می ماند! ( سوال: اینکه سهراب میگوید "دستش هم درد نکند" در کنار این نقد غیر منصفانه اش از لحن من بیشتر شبیه تعارف نیست؟) لذا همینجا باردیگر اعلام میکنم که چنین برداشتی مطلقا نامصفانه است. گادفاری که ما اینجا از آن صحبت میکنیم در دنیای واقعی حتی یک پشه را هم دل ندارد که بکشد. ایشان البته شب و روز دارد "بهترین تحلیل گران داخلی و خارجی" را دنبال میکند و در عالم خیالات دلکش خود از اردوگاه حجاریان های قاتل و آدم کش نیز سر در می آورد و بحث های عجیب و بی سر و تهی را بعنوان مارکسیسم در توجیه همین ها ارائه میدهد. اما این گادفاری که سهراب میگوید او نیست. سهراب کاری کرد که من مجبور شدم از این گادفار محترم و صلح جو و ضد خشونت ولی بامزه خودمان در مقابل آن گادفادر فیلم گادفادر دفاع کنم! البته شاید از این بابت از سهراب باید تشکر هم کرد. چون ممکن است کسانی توضیحات من حول گادفادر را درست نخوانده باشند و یا مثل او برداشت کرده باشند و این فرصتی بود تا منظورم را با صراحت و روشنی بیشتری بگویم. هرچند سهراب میتوانست دو ماه صبر نکند و زودتر به من بگوید تا این توضیحات را برای همه بدهم.
بگذارید یک نکته دیگر را هم در مورد لحن در نقد بگویم و بعد برویم سر اصل مطلب. نقطه مقابل این بحث هم هست. یعنی کسانی که تعداد دفعات "گادفادر" را نمی شمرند تا کارت زرد به من بدهند. (منظورم تا آنجایی که بحث لحن نقد مطرح است.) مثلا با یکی دو نفر از رفقا صحبت میکردم میگفتند که از این سبک بحث خوششان می آید. میگویند خنده دار است و حوصله شان سر نمی رود. یکی شان البته میگفت مطمئن نیست که دیگران هم در این احساس شریک باشند. میخواهم بگویم بحث لحن سوای اینکه میتواند بهانه موضع سیاسی مفروضی باشد، اما واقعا یک جنبه سلیقه ای- فرهنگی هم دارد. ممکن است خواندن لحن و بیان نوشته ای روان و لذت بخش باشد و یکی آزار دهنده باشد. اما در هر حال بحث سیاسی و محتوای سیاسی سرجایش باقی باشد. پس اگر خواننده ای از لحن و بیان من خوشش نمی آید خواهش میکنم جنبه سیاسی بحث را دنبال و نقد کند. خواهش میکنم روی همه کلمات گادفادر خط بکشند و بجای آن بنویسند "یک مخالف سیاسی محترم و با ادب و صلح جو و صادق و بی ادعای ما" و بعد بخوانند!
اما باید توضیح دهم علت این لحن و بیان چیست. شاید برخی سوء تفاهمات برطرف شود. مشکل از خود من است. نه گادفادر و نه سهراب و نه هیچکس دیگر، چه موافق یا مخالف سیاسی بحث، تقصیر ندارد. اگر قرار بود بجای نقد آقای آذرین بشکلی که دیده اید، مطلبی با لحن مودب و خنثی، نظیر لحن و بیان یک قطعنامه سیاسی و یا بهر حال مقالات اطو کشیده و پاستوریزه بدون دست انداختن، بدون شوخی کردن و به ریشخند گرفتن بنویسم، شاید اصلا نمی توانستم این کار را بکنم. (شاید هم اصلا هیچ موضوعیتی نداشت. بالاخره طنز و دست انداختن هم جایی در زندگی بشر و ایضا سیاست دارد!) در هر حال نوشته های من 80 درصد اش نقد مستقیم یک نفر دیگر است. اینجوری ترغیب میشوم که چیزی بنویسم. تازه یک مشکل دیگر این است که قدری زیادی تصویری فکر میکنم. تصویری، آنهم بشیوه کارتن. شاید هم کارتن های بی مزه! خیلی وقتها هم این در زندگی عادی کار دست من میدهد. چیزی که خیلی ها فکر میکنند جدی است در ذهنم کاریکاتور می بینم و میخندم و بقیه فکر میکنند دارم "توهین" میکنم و چپ چپ نگاه میکنند.( یادم نمی رود سال 95 بار اولی که در ونکوور سخنرانی از طرف حزب گذاشتیم، 120 نفر آمده بود که ببنند این حزب کمونیست کارگری ها چه شکلی اند. شاخ دارند یا نه. یکی از مخالفین ما با لهجه شیرینی یک نکته طنز آمیز بسیار با مزه ای در انتقاد از ما گفت. من که سخنران بودم و حالا قرار بود مثلا جواب سوالات و انتقادات را بدهم چنان خنده ام گرفت که همان طرف برگشت رو به جمعیت گفت: "می بینید، اینها به مخالفین سیاسی شان میخندند!" که من مجبور شدم توضیح بدهم دوست عزیز نکته ای با مزه گفتی، ولو در نقد ما بود ولی طنز جالبی داشت و خنده ام گرفت. اگر بخندم به شما خندیده ام؟ خب بامزه نباشید! من هم مثل شما آدمم و از نکته شما واقعا خنده ام گرفت. ببخشید! و بعد سعی کردم ابرو در هم کشم و با قیافه عبوس و جدی ادامه دهم!...) در هر حال در بحث هایی نظیر مجادله با آقای آذرین معمولا طرف بحث را بصورت یک کاریکاتور می بینم و بعد سعی میکنم این تصویر را از لحاظ سیاسی توضیح دهم. خصوصا وقتی طرف بحث مثل آذرین خودش دیگر یک فیلم کارتن 120 دقیقه ای و کار شده ای است که من میتوانم از تک تک حرکاتش تصویر داشته باشم، دیگر مقاومت در برابر این عادت خبیث شخصی برایم دشوار است. اینرا صمیمانه میگویم. و همینجا از هرکسی که فکر کرده من در بحث ام به او بی احترامی و توهین کرده ام عذر میخواهم. بقول قدما نیش عقرب نه از ره کین است! کسی که حرفهای بی سر و ته بورژوازی (آنهم بورژواهای بدبخت و از گور برآمده ای نظیر حجاریان و خاتمی و غیره) را به اسم لیبرالیسم و "اصلاحات سیاسی" و با کلی فیس و افاده و فضل فروشی های مسخره به مردم تحویل میدهد و یک شیشه اودکلن سوسیالیستی اعلا به خودش میزند تا در قفای همان بورژوازی مرتجع و بو گندو گام بردارد، چنین کسی به نظر من قبل از هرچیز بسیار مضحک و خنده دار است. چه کنم اگر بعضی وقتها مرز تراژدی و کمدی را خوب تشخیص نمی دهم. ببخشید اگر صدای خنده ام گاه اوقات بلندتر از حد معمول است! بقول سهراب: سبز باشید!

اتوبیوگرافی یا انجیل؟

بعد از این "قبل از دستور" نسبتا شخصی و نسبتا طولانی اگر موافق باشید برویم سر اصل مطلب.
هفته قبل بند پنجم از "بسوی حزب" سند مصوب اتحاد آقای آذرین و دوستان را بررسی کردیم و قصه عجیبی را در مورد تحزب چپ در ایران شنیدیم که گویا جریاناتی هستند که میگویند "برنامه" اصل است و گادفادر ما کشف کرده است که خیر "استراتژی" اصل است و سوال بسیار چشم باز کن "برنامه یا استراتژی" را جلویمان طرح کردند. و بعد هم پاسخ سوال را به ما دادند که جواب استراتژی است، اگر بخش پیشرو فعالین کارگری حول استراتژی معجزه آسای ایشان متحد شوند این میشود حزب کمونیستی کارگری! و ما را با این جواب داهیانه و در عین حال سهل و ممتنع، مات و مبهوت گذاردند. ما هم البته بدجنسی کردیم و جزء به جزء استدلالات و تحریفات زمخت در نقل تاریخ چپ و تحزب کمونیستی نزد ایشان را بررسی کردیم و دیدیم از هر لحاظ که نگاه کنید سوال "برنامه یا استراتژی" یک سوال متافزیکی و مسخره است که فقط به درد کسانی میخورد که در حاشیه سیاست بنشینند و هندوانه قاچ کنند و آجیل بکشنند و پوستش را به حزب کمونیست کارگری بزنند. حالا در بند ششم همان مراسم شب یلدای سوسیالیستی- حجاریانی هنوز ادامه دارد. منتهی نگران نباشید خیلی تکراری نیست. بحث به سطح عالی تری رفته است!
اینجا میخواهند در سه پاراگراف بسیار گرانقیت در باره "آگاهی" و "نقش تئوری" همه را در زمینه متد و مبارزه طبقاتی و همینطور تحزب ارشاد بفرمایند. اینجا بار دیگر شما با چپ های عجیب و پرت و زبان نفهمی (مثل جن و پری های افسانه ها) طرف هستید که "در باره تضاد" مائو در مقابل آنها انجیل دیالکتیک جلوه میکند. و بعد این چپ های عجیب و غریب حرفهای ببخشید مفتی از زبان گادفادر میزنند و البته ایشان برایتان نقد میکنند و ایرادشان را یک به یک توضیح میدهند. ولی هرچه بیشتر به حرف های خود نویسندگان بسوی حزب دقیق میشوید می بینید آن چپ های عجیب و ناموجود و متافزیک در واقع همین دوستان نویسنده "بسوی حزب" اند. که دچار نحسی پریدن از خواب شیرین "جنیش اصلاحات سیاسی" شده اند و بهانه جویی میفرمایند. خرابکاری های خودشان را به اسم دیگران میکنند تا بعد مثلا ردش کنند. ولی متاسفانه کار را حتی خرابتر میکنند. ما این پدیده را در بررسی بندهای قبلی هم دیدیم. پس این "بسوی حزب" شاید عجیب ترین اتوبیوگرافی دنیا باشد که واقعا کسی ندیده است. خیلی سعادتمندیم که وقت گذاشتیم و باستان شناسانه بند به بند و جمله به جمله این "بسوی حزب" را فهمیدیم و ترجمه کردیم. حالا ادامه دهیم و پاراگراف اول بند ششم را بخوانیم:

6- نقش "آگاهی"
"چنین درکی از مسیر ایجاد حزب کارگران [یعنی درک "بسوی حزب"، اینکه کافیست بهترین پیشروان طبقه کارگر درک واحدی از "استراتژی" داشته باشند و آنوقت دیگر در مسیر درست قرار گرفته ایم!] در تقابل با درک غالب در بهترین جریانات چپ بازمانده از دوران انقلاب بهمن در مورد نقش تئوری قرار می گیرد. ["بهترین جریانات"؟ "نقش تئوری"؟ بله، گوش کنید: ] درک غالب در جریانات موجود چپ مبارزه کارگران را تنها آن گاه مبارزه ای طبقاتی میشمرد که آمیخته با عنصر "آگاهی" ای باشد که تئوری مارکسیسم حامل آن است. [واقعا نمی دانم چه کسی در چپ راجع به مبارزه طبقاتی هنوز اینطور حرف میزند. خوبست به ما هم یاد بدهند این "بهترین جریانات" را بتوانیم زیارت کنیم!] در اینجا اختلاف اساسی بر سر محتوای تئوری های مورد قبول این جریانات نیست (هرچند تفاوت هایی در این زمینه وجود دارند)، بلکه اختلاف بر سر جایگاه تئوری است. [بعد از این را خیلی دقت کنید. میخواهند بگویند "اختلاف بر سر جایگاه تئوری" چیست. اینجاست که دوستان حرف دل خودشان را میزنند. حالا باردیگر در مورد تاریخ چپ ایران ارشاد میشوید و میفهمید که بدترین این "بهترین" جریانات یک سر و گردن از دوستان "بسوی حزب" بالاتر اند!] گسست از پوپولیسم حاکم بر چپ در دوران انقلاب بهمن قرار بود به این منجر شود که جنبش چپ در جامعه ایران نه مترادف با تحرک سیاسی روشنفکران خرده بورژوا، بلکه بیان سیاسی و نظری مبارزه عینی طبقه کارگر باشد. اما نقد نظری مارکسیستی بر سوسیالیسم خلقی در عین حال این نتیجه ناخواسته را داشت که این انتقال طبقاتی نه در جهان مادی بلکه در عالم اندیشه دنبال گردد و چپ [دقت کنید که حتی "مرغ پخته" هم میفهمد که منظور از "چپ" اینجا و خیلی جاها اساسا حزب کمونیست کارگری است.] در جستجوی تئوری نابی برآید تا خصلت کارگری او را تضمین کند."

خواننده جوان ما که در جریان مباحث "مستعفیون" از حزب (اولین شاخه شکست طلبان) نبوده ، شاید متوجه نشود که این دو جمله آخر این پاراگراف یعنی از "گسست از پوپولیسم..." تا به آخر، پرچم "تئوریک" مستعفیون در بدو ترک حزب بود. محتوا و زمینه سیاسی استعفاهای سال 99 همچنان که قبلا توضیح دادیم عروج جنبش خاتمی بود، اما از لحاظ نظری پرچم استعفا ابتدا "انتقال طبقاتی صورت نگرفت" (استعفانامه رضا مقدم) بود. چندی بعد که ایرج آذرین کتابش را منتشر کرد و رابطه "انتقال طبقاتی صورت نگرفت" را با "جنبش اصلاحات سیاسی" نشان داد و چشم خیلی ها را باز کرد، آنوقت تقریبا 99 درصد مستعفیون پخش و پلا شدند. (این عدد 99 شگون دارد!) جالب این است که این پرچم "انتقال صورت نگرفت" حالا دوباره رنگ و جلا خورده و برگشته است، و نه فقط برگشته که اصلا شده است خود تاریخ! که بعله: قرار بود که با نقد نظری مارکسیستی سوسیالیسم خلقی، انتقال طبقاتی صورت بگیرد، اما در عمل صورت نگرفت و "چپ" در عالم اندیشه دنبال تئوری ناب برای تضمین خصلت کارگری خود رفت!
یکبار دیگر راز اینکه ما دائما تعبیر عجیب و غریبی از تاریخ چپ در "بسوی حزب" می بینیم، جلوی شما دارد بر ملا میشود. آنچه که این دوستان بعنوان تاریخ ارائه میدهند، تفکرات و نقدها و ادعاهای خودشان است. درستی و یا غلطی اش را پایین تر می بینیم. ولی اینجا روشن تر میشویم که چطور در عهد باستان تورات و انجیل را نوشتند. یک کسانی مثل این دوستان "بسوی حزب" جمع شدند و محتویات نبوغ آمیز ذهن خود را بعنوان حقایق ابدی ازلی که از سوی خدا آمده است تحویل همه دادند. حالا تاریخ تحزب در چپ دارد جلوی چشم ما شرکت کنندگانش چنین آشکارا قلب میشود. صد رحمت به تورات و انجیل (بخصوص انجیل متی!).
فکر نکنید انجیل را باب اذیت کردن آوردیم. اگر به جملات آخر پاراگراف فوق دقت کنید می بینید که یک موجود ناشناس و قدر قدرت، یک کسی مثل خدا گویا "مقرر" کرده بوده است که "نقد نظری مارکسیستی بر سوسیالیسم خلقی" به "انتقال طبقاتی" منجر بشود. اما این وسط یک نیروی اهریمنی این قرارداد مقدس و الهی را آنهم "ناخواسته" برهم زده است. نتیجه این شده است که "انتقال طبقاتی نه در جهان مادی بلکه در عالم اندیشه دنبال گردد"! این همان "انتقال" به شرط چاقو دوره استعفا ها است. انتقال نشده؟ هندوانه شما سفید است؟ پس ما رفتیم. میگویند سر سفره ابوالفضل آقای حجاریان هندوانه های بهتری میدهند! انتقال طبقاتی نشد؟ پس قرار داد فسخ! "بمناسبت اول مه استعفا میدهیم"! چرا که شما در دنیای اندیشه هستید. شما میخواهید دنبال تئوری نابی بگردید که "خصلت کارگری" تان را تضمین کند. این قبول نیست. ما رفتیم تا در دنیای واقعی، بر روی همین زمین سفت به توجیه کنندگان "اصلاحات سیاسی بورژوازی" و کاسه داغ تر از آش حجاریان تبدیل شویم...
و ما در قسمت های قبلی مفصل بررسی کردیم که اتفاقا ما متهمین به "اندیشه ناب" بودیم که طبقه کارگر را در مقابل دوم خرداد و حقه بازی "جمهوری اسلامی دوم" امثال حجاریان برای مثال در کنفرانس برلین و در سطح سیاست نمایندگی کردیم و شکست شان هم دادیم. حالا همین هنرنمایی غرور آفرین دوستان، اینکه در دنیای واقعی سیاست ما داشتیم حجاریان را شکست میدادیم و اینان اتفاقا در عالم اندیشه و هپروت در صدد توجیه آن بودند و از بانک جهانی فاکت می آورند، بعنوان تاریخ چپ در مقابل ما علم میشود. منتهی بشکل کاملا وارونه: عمل واقعی و سیاسی و عظیم و کارگری ما (یعنی همان از میدان بدر کردن دوم خرداد!) شده است هپروت و اندیشه ناب. و بعوض هپروت مضحک دوستان که در 500 صفحه در دفاع از جنبش حجاریان مستند است و امروز خود دوستان مایل نیستند ما اینجا نقل های مششع اش را بیاوریم، و حتی الان هم خودشان با خجالت شکست دوم خرداد (ببخشید "سرخوردگی عمومی از جنبش اصلاحات") را اعلام میکنند، شده است تاریخ واقعی روی زمین. آیا این از انجیل هم انجیل تر نیست؟

پوپولیسم و "انتقال طبقاتی"

بگذارید این جمله ماقبل آخر را بدقت بررسی کنیم، خیلی چیزها روشنتر میشود. میفرمایند:

"گسست از پوپولیسم حاکم بر چپ در دوران انقلاب بهمن قرار بود به این منجر شود که جنبش چپ در جامعه ایران نه مترادف با تحرک سیاسی روشنفکران خرده بورژوا، بلکه بیان سیاسی و نظری مبارزه عینی طبقه کارگر باشد."

خیر هیجگاه چنین قرار نبود! "گسست از پوپولیسم" کار جنبش و حرکت ما بود. حرکتی که امروز به حزب کمونیست کارگری منجر شده است. پس بگذار ما بگوییم که آنوقت حرکت و تلاش خودمان را چگونه می فهمیدیم و توضیح میدادیم. ما آنوقت (یعنی قبل از مباحث کمونیسم کارگری) پوپولیسم را "انحراف اصلی حاکم بر جنبش کمونیستی" ارزیابی میکردیم. پوپولیسم را نوعی از روزیونیسم قلمداد میکردیم و بحثمان این بود که با گسست از پوپولیسم و با حاکم شدن دیدگاه و برنامه عمل مارکسیستی بر جنبش کمونیستی میتوان رفت و حزب کمونیست را ساخت تا بتوان استقلال ایدئولوژیک، سیاسی و تشکیلاتی پرولتاریا را تامین کرد. آنچه با گسست از پوپولیسم "مقرر" بود، یعنی ما اعلام میکردیم، همین بود. که اتفاقا همین طور هم شد. (در شماره قبل، بخش پنجم این نوشته، بحث اینرا مفصل کردیم.) اما مقارن تشکیل حزب و بطور دقیق در کنگره اتحاد مبارزان کمونیست بود که رفته رفته مباحث جدیدی با بحث سبک کار در بین ما مطرح شد. (طبق معمول اساسا منصور حکمت مطرح کرد.) از دل این مباحث همانطور که دفعه قبل نیز به اختصار گفتیم دیدگاه جدیدی برای ما مطرح شد که بنوعی همه چیز را دوباره تعریف کردیم. حتی همین پوپولیسم و نقدمان به کل چپ در ایران تدقیق شد. اینکه دوستان میفرمایند "تحرک سیاسی روشنفکران خرده بورژوا" اینرا از منصور حکمت عاریه گرفته اند و مدتها طول کوشید تا این نکته را دریابیم که پوپولیسم یک "انحراف" از مارکسیسم نبود، بلکه یک جنبش ناسیونالیستی و ضد استبدادی در یک کشور جهانشومی (تحرک سیاسی روشنفکران خرده بورژوا) بود که پرچم خود را مارکسیسم قرار داده بود. یک نوع سوسیالیسم یا کمونیسم بورژوایی بود نه انحراف از مارکسیسم. عیب از تئوری اش نبود، جایگاه اجتماعی اش ایجاب میکرد که از مارکسیسم آن برداشت را ارائه دهد. این نگاه اجتماعی و طبقاتی به تئوری و از جمله "انحراف از مارکسیسم" و "روزیونیسم" یک هسته اصلی بحث کمونیسم کارگری است که بعد از "گسست از پوپولیسم" برای ما مطرح شد. (به اثر مهم و تاریخی "تفاوت های ما" رجوع کنید تا ببینید همین آقای آذرین که آنوقت سردبیر بسوی سوسیالیسم بود و با منصور حکمت مصاحبه کرده است چطور طی سوالاتی همین نکته را از منصور حکمت میپرسد و او جوابهای روشنی میدهد. اینکه ایشان حتی همان وجدان آکادمیک ادعایی اش را هم اینجا زمین گذاشته و چنین بهم می بافد واقعا جای شگفتی دارد.)
باری نتیجه این نقد این بود که کمونیسم کارگری یک جنبش واقعی و زنده و اجتماعی (و نه صرفا نظری و یا حتی حزبی) است که حالا باید پرچم خود را بلند کند. کسی که از بحث کمونیسم کارگری اینرا فهمیده که "مقرر بود انتقال طبقاتی صورت بگیرد"، کمونیسم کارگری را به تئوری یا صحیح تر مرهم معجزه آسایی برای "پیوند با طبقه کارگر" یا یکجور معامله با "بنیانگزاران" مدعی کارگر در حزب که گویا قرار بوده در موعد مقرر "انتقال" صورت بگیرد، تبدیل کرده است. این همان کارگر کارگریسم مبتذل و پیش پا افتاده است. و کارگر کارگریسم، اگر مایل باشید، جز "ورژن کارگری" از همان پوپولیسم، یعنی جناح چپ جنبش ملی اسلامی بورژوازی ایران نبود. من شرط می بندم اینکه اینجا در "بسوی حزب" پوپولیسم بعنوان "جنبش سیاسی روشنفکران خرده بورژوا" تعریف میشود و نه آنطور که بعدا دقیقتر تعریف کردیم یعنی "جناح چپ رادیکال جنبش ملی اسلامی"، اتفاقی نیست. می دانید چرا؟ چون وقتی پوپولیسم را بعنوان جناح چپ جنبش بورژوازی تعریف کنید، کارگر چپ پوپولیست هم جزو آن قرار میگیرد. (و از این کارگرها کم نبود.) خود کارگر کارگریسم هم که بقالی "تقدس کارگر" و نقد به "روشنفکران بورژوا" باز کرده بود، و از این زاویه بر پوپولیسم نقد هم داشت، در کنار پوپولیسم که شکل مسلط همین جناح چپ جنبش ملی اسلامی در آنوقت است قرار میگیرد.
اما دوستان بسوی حزب بحث جنبش ها که یک بحث کلیدی کمونیسم کارگری و یک درافزوده مهم به تئوری مبارزه طبقاتی مارکس است را قبول ندارند. بحث کمونیسم کارگری بحث برسمیت شناختن جنبش های اجتماعی و سیاسی است. اما دوستان آنرا در حد نقد "جنبش سیاسی روشنفکران خرده بورژوا" و بعد "انتقال به طبقه کارگر" تقلیل داده اند. کمونیسم کارگری، اگر کسی درست فهمیده باشد، یعنی اینکه یک جنبش اجتماعی و وسیع در جامعه که فی الحال حضور دارد و برای رهایی خودش و جامعه میجنگد، باید تعیین نظری، سیاسی و حزبی پیدا کند. در مقابل جنبش های اجتماعی و سیاسی دیگر و برای کسب قدرت و تغییر دنیا قد علم کند. که البته نتیجه پیشروی آن انتقال مارکسیسم و کمونیسم به پایگاه اجتماعی اش یعنی به طبقه کارگر است. (در تقابل با کمونیسم بورژوایی که پایگاه اجتماعی اش بورژوازی و جنبش های بوروژایی با پرچم مارکسیسم است.) کسی که کمونیسم کارگری را به "تئوری انتقال" تقلیل داده و سیاه بر سفید نوشته که با "گسست از پوپولیسم" همانا "انتقال طبقاتی مقرر" باید صورت میگرفت و نگرفت، خود درک بسیار مسخره و مبتذلی از تئوری دارد. فکر میکند تئوری همانا و انتقال همانا! فکر میکند کار عظیم عقب راندن کمونیسم بورژوایی که برای چندین دهه به بیان رسمی کمونیسم در همه جای جهان تبدیل شده است و انتقال کمونیسم به پایه طبقاتی اش، مثل بازی بچه هاست و با یک چرخش عصای موسی عملی میشود. (و مثل بچه ها از اینکه انتقال صورت نگرفته گریه و شیون راه می اندازد و قهر میکند!) چنین کسی کمونیسم کارگری را به مثابه یک جنبش که برای متحزب شدن و تعیین سیاسی و قد علم کردن کلی کار لازم دارد، نمی بیند. اتفاقا آنرا فقط بعنوان "تئوری ناب" می بیند. دنبال معجزه این تئوری ناب، یعنی همان "انتقال طبقاتی" است. عجیب نیست اگر چنین کسی بیاید بگوید با گسست از پوپولیسم قرار بود "انتقال" صورت گیرد و چون نشد چهارتا درشت بگوید و برود. اما کمی شعبده بازی نوع گادفادری لازم است که دقیقا همین درک غلط خودشان از تئوری را به دیگران منتسب کنند و بعد هم با ژستی عالمانه و فیلسوفانه و البته غلط و غلوط "نقد" کنند!
اینرا پایین تر باز خواهیم دید. اما یک نکته دیگر در باره جمله فوق گفتنی است. در تاریخ واقعی ما گسست از پوپولیسم به حزب کمونیست ایران، و بعد عروج کمونیسم کارگری در دل این حزب و ساختن حزب کمونیست کارگری، منجر شد. اما نکته مهم این است که دقیقا همین حزب کمونیست کارگری که ثمره نهایی گسست از پوپولیسم بوده است، بیش از هر حزب سیاسی در تاریخ ایران به " بیان سیاسی و نظری مبارزه عینی طبقه کارگر " تبدیل شده است. اثباتش کار دشواری نیست. هم به "بیان سیاسی" و هم "بیان نظری" می پردازیم:
بیان نظری مبارزه عینی طبقه کارگر: هرکس ادبیاتی کارگری تر از ادبیات و برنامه یک دنیای بهتر منصور حکمت و حزب کمونیست کارگری در چپ ایران و هر کجای جهان نشان دهد به او یک بلیط دو سره مسافرت به جزائر قناری جایزه میدهیم!
بیان سیاسی مبارزه طبقه کارگر: هرکس حزبی کمونیستی در جهان امروز نشان دهد که همانند حزب ما کارگر و سوسیالیسم و انساندوستی را در سطح سیاسی نمایندگی میکند، جنبش های بورژوایی (از جمله جنبش اصلاحات سیاسی محبوب دوستان) را از میدان بدر میکند، از دانشگاه تا جنبش زنان، از جنبش علیه اعدام و حقوق کودک، تا مبارزه بر سر دستمزد و اعتصاب نساجی ها و واحد، تا مبارزه علیه اسلام سیاسی، از سنندج تا استکهلم دارد پرچم مارکس و "مبارزه عینی طبقه کارگر" را بر می افزاد، علاوه بر بلیط دو سره قبلی پول غذا و هتل هم اضافه میکنیم!
اما دقت کنید این پیشروی های حزب ما اصلا "مقرر" نبود. هر لحظه ما نشستیم و فکر کردیم و زحمت کشیدیم و بر اساس مارکسیسم و تجارب قبلی و با دیدن موانع واقعی راه حل پیدا کردیم و جلو رفتیم. "مقرر" نبود، بلکه یک عده ایستادند و برایش جنگیدند و متحقق اش کردند. و یک عده با پرچم "انتقال نشد" به جنبش حجاریان پیوستند و در راه همین حزب سنگ انداختند. الان هم هنوز "مقرر" نیست که ما پیروز شویم. این موضوع مبارزه و تلاش همه ما است. تلاش هرکولی میخواهد. و درست در همین وقت یک عده "بسوی حزب" مینویسند و علیه ما تخمه میشکنند و ما با تمام قوا داریم میجگنیم که هرچه بیشتر "بیان سیاسی و نظری مبارزه عینی طبقه کارگر" (البته به آن ترتیبی که مارکس و لنین و حکمت اینرا میفهمند) باشیم. یعنی در پیشاپیش کارگران و مردم جمهوری اسلامی را سرنگون کنیم و قدرت سیاسی را بگیریم و سوسیالیسم را برقرار کنیم. این ها که کارشان "نه نمیشه و حالا وقتش نیست و انتقال نشد و اصلا وجود ندارید" است، همین تاریخ واقعی را که بالاتر گفتیم اینطور بیان میکنند:

" اما نقد نظری مارکسیستی بر سوسیالیسم خلقی در عین حال این نتیجه ناخواسته را داشت که این انتقال طبقاتی نه در جهان مادی بلکه در عالم اندیشه دنبال گردد و چپ در جستجوی تئوری نابی برآید تا خصلت کارگری او را تضمین کند."

در باره احکام و ادعا های غلط این جمله قبلا صحبت کردیم. ولی یک نکته جالب اینجا برجسته تر است. اگر دقت کنید نویسنده این جمله گویا به "نقد نظری مارکسیستی بر سوسیالیسم خلقی" اعتقاد دارد. یعنی اینطور مستفاد میشود که نقد نظری مارکسیستی بر سوسیالیسم خلقی موجود بوده است، اما "نتیجه ناخواسته" داشته است! بالاتر نشان دادیم که گسست از پوپولیسم فقط یک نقد نظری نبود. هفته قبل در این مورد صحبت کردیم و نشان دادیم که این دوستان "بسوی حزب" هستند که فکر کردند نقد پوپولیسم بحث "برنامه" بوده است و حالا هم میگویند "نقد نظری مارکسیستی" بوده است. در دنیای واقعی نمی توان تئوری و پراتیک، نقد نظری و نقد عملی را از هم جدا کرد. اینها لازم و ملزوم یکدیگر اند. یکی به دیگری تبدیل میشود و بر همدیگر تاثیر متقابل دارند. نقد پوپولیسم یک مجموعه عظیم و در هم تنیده از تئوری و پراتیک انقلابی بود که اسمش و ثمره مادی اش در تاریخ چپ معاصر حزب کمونیست ایران (تا مقطع جدایی منصور حکمت و اکثریت کادرهایش) می باشد. از آثاری مثل "اسطوره بورژوازی ملی و مترقی" تا "کمونیست ها و جنبش دهقانی"، از جا انداختن شعارهایی مثل "آزادی بی قید و شرط سیاسی" تا "برابری زن و مرد" و "افزایش دستمزد به تناسب تورم"، از فعالیت های عملی نظیر "کمیته ذوب آهن اتحاد مبارزان کموینست" تا جنگ های قهرمانانه پیشمرگه های کومله کمونیست چه علیه رژیم اسلامی و چه علیه حزب بورژوازی کرد، از رادیو حزب کمونیست ایران تا جانفشانی های کمونیست های بسیاری در کارخانه ها و دیگر مراکز تا اول مه های سنندج در سال 65، همه و همه و خیلی بیشتر از آن نتیجه عملی و در عین حال ابزارهای واقعی "گسست از پوپولیسم" و نقد آن بود. کسی که اینهمه را "نقد نظری مارکسیستی سوسیالیسم خلقی" بنامد و بعد از آن بلافاصله کاسه از توبره اش بیرون بیاورد و توی چشم های شما زل بزند که: پس "انتقال طبقاتی" بعد از این گسست چه شد؟ سهم ما کو پس؟! و بعد دوقورت نیم اش باقی باشد و با تفرعن خاص کارگر کارگری بگوید شما در عالم اندیشه ناب (بخوانید روشنفکری!) دنبال تضمین خصلت کارگری رفتید و خودش در کتابها و بیانیه هایش به دفاع از جنبش حجاریان برخیزد، چنین کسی چه جور ذهنیتی در باره تئوری و عمل باید داشته باشد؟ اینرا در ادمه بند ششم خواهید دید:

در دادگاه عدل گادفادر!

"چنین برخوردی به تئوری در برخی موارد به سکت هایی منجر شد که برداشت ویژه خود از مارکس و مارکسیسم را (یا بدتر، عقاید سرهم بندی شده رهبر گروه خودی را) [توضیح: منظورشان ما هستیم. این دوستان از وقتی منصور حکمت "کانون کمونیسم کارگری" را منحل کرد چنین با او چپ افتادند! تا قبل از آن یک کلمه را بدون مشورت با او ادا نمی کرند!] ضامن خصلت کارگری مواضع خود می شمارند و همچون فرقه های مذهبی رواج این "آگاهی طبقاتی" را از طریق تبدیل کارگران به مومنین عقیدتی دنبال می کنند. [آبژکشن! عقب مانده ترین چپ ها هم دیگر از "آگاهی طبقاتی" چنین درکی ندارند!] در بهترین حالت، برداشت مشابهی از "آگاهی" تکیه گاه جریاناتی است که تا امروز نیز تئوری یا برنامه حزب یا سازمان خود را محور ایجاد حزب کارگران محسوب می کنند؛ چرا که نظریه های خود را برداشت صحیح از مارکسیسم می دانند و یا "برنامه" خود را متکی به این نظریه های صحیح می شمارند. [آبژکشن! آن کسی که تئوری را مساوی حزب کمونیستی میداند خود دوستان اند که بعد از نقد پوپولیسم با کاسه "انتقال طبقاتی" حزب را ترک کردند!] نیت خیر پیوستن به مبارزه طبقاتی کارگران با تاکید بر آگاهی، با تاکید بر تئوری درست یا عقاید صحیح پایه ای، حتی وقتی سکتاریسم را نتیجه نمی دهد، در بهترین حالت ضرورت روی آوری به طبقه کارگر را مدلل میسازد. [آبژکشن! کسانی که با 500 صفحه کتاب که اسم آن اصلا تئوری نیست بجای پیوستن به مبارزه طبقاتی کارگران به طرف مقابل یعنی جنبش حجاریانها پیوستند و به کارگران گفتند فعلا سرنگونی شعار ما نیست و انقلاب بماند برای بعد، کسانی که حالا وقتی کارگران میخواهند انقلاب کنند آنها را انقلاب میترسانند (به بخش چهارم این نوشته رجوع کنید) چنین کسانی در تلاش اند تا طبقه کارگر را به یک سکت و صنف در خود تبدیل کنند و به دنبال جنبش حجاریانها روانه کنند!] از این رو "آگاهی" در اینجا بدل به معیاری میشود که حقانیت سوسیالیستی مبارزه کارگران را با آن باید سنجید. تاکید ما بر اهمیت درک واحدی از استراتژی سیاسی نزد فعالان سوسیالیست جنبش کارگری از نظر چنین جریاناتی وانهادن نقش "آگاهی طبقاتی" برای ایجاد حزب تلقی میشود؛ اما این واقعیت ندارد. [آبژکشن! این بحث "آگاهی" و "مبارزه طبقاتی" به این شکل متافزیکی را شما دوستان میگویید. میدانید که سالهاست حرف ما این است که بحث بر سر آگاهی نیست. بحث بر سر جنبش هاست. کدام جنبش؟ جنبش کمونیسم کارگری یا جنبش حجاریان ها تحت نام سوسیالیسم!] حزب کارگران باید حزبی متکی به تئوری های مارکسیستی و صاحب برنامه باشد؛ اما حزب از طریق توافق بر سر تئوری مارکسیستی و برنامه ایجاد نخواهد شد. [آبژکشن! دفعه قبل دیدیم که اینرا حضرات "بسوی حزب" میگویند ولی به دیگران الصاق میکنند.] حزب مارکسیستی کارگران حزبی نیست که چون در نظرات تئوریک مارکسیستی پیگیر است می باید طبقه کارگر را محوری بشمارد و اهداف کارگران را تعقیب کند؛ بلکه حزبی است که چون در تعقیب اهداف مبارزه طبقاتی جاری کارگران پیگیر است می باید به تئوری بپردازد و میراث مارکسیسم را محوری بشمارد."

صحنه را بصورت یک دادگاه چیدیم چون مجبور بودیم بعنوان وکیل مدافع کل چپ درمقابل اتهامات و واقع لاطائلات گادفادر ظاهر شویم. اما قاضی و هیات منصفه هردو شما هستید. اجازه بدهید یک سند حضورتان تقدیم کنیم. اینجا یک گفتگو است که ما نام ها را برداشته ایم و ولی شما احتمالا بسرعت آنها را خواهید شناخت. قبل از ارائه سند باید توجه دادگاه محترم و هیات منصفه را به این نکته جلب کنم (میخواهم با ادب باشم که نگویند "توهین" میکنی!) که جناب مخالف سیاسی محترم و غیر حقه باز ما کوشش کردند در نقل بالا موضوع را به این خلاصه کنند که گویا یک چپ هایی هستند که تئوری مارکسیستی ("و بدتر عقاید سرهم بندی شده رهبر گروهشان") را بر حزب کمونیستی مقدم میشمارند و حتی آگاهی سوسیالیستی را بر مبارزه طبقاتی کارگران مقدم میدانند و ما ده بار "آبژکشن" دادیم که این حرفها واقعیت ندارد، این اتهامات غلط است. حالا یک سند از میان هزاران خدمت شما ارائه میکنیم:

"سوال: اهميتى را که به تفکيک اجتماعى کمونيسم کارگرى و تقدم تحليلى آن به هرنوع مرزبندى عقيدتى و سياسى ميدهيد کاملا ميفهمم. اما اينجا بهرحال دو سوال اصلى مطرح ميشود. اول جايگاهى که به اين ترتيب تئورى، و مرزبندى تئوريک با شاخه هاى ديگر مدعى مارکسيسم و سوسياليسم، در اين ديدگاه پيدا ميکند و دوم، موضوعاتى که بنظر شما يک چنين جدال نظرى اى بايد حول آن متمرکز شود. در رابطه با سوال اول، يعنى مساله جايگاه تئورى و جدال تئوريک، ميخواهم توجهتان را به اين نکته جلب کنم که در جنبش کمونيستى مقابل قرار دادن تئورى و جنبش يک شيوه برخورد قديمى است. آيا فکر نميکنيد که بحث امروز شما به اين متهم شود که در همين چهارچوب فکرى قديمى چپ دارد تاکيد را از تئورى برميدارد و روى جنبش ميگذارد؟"

"جواب: البته ممکن است بحث من به خيلى چيزها متهم شود از جمله "تقدم جنبش به تئورى"، يا "اکونوميسم"، تقديس "خودبخودى" در برابر آگاهى و غيره. بنظر من اين خصلت نمائى ها از بحث ما بيش از آنکه چيزى راجع به مضمون نظرات ما و نواقص آن بگويد، تفکر قالبى منتقد احتمالى ما را نشان ميدهد. بحث ابدا بر سر "تئورى يا جنبش" نيست. سوال اصلى اينست: "کدام جنبش". تمام صحبت ما بر سر اينست که شاخه هاى مختلف سوسياليسم تاکنونى مستقل از داس و چکشى که روى پرچمشان بوده و نام مارکس يا لنين که ورد زبانشان بوده، عمدتا جنبش هاى اجتماعى طبقات ناراضى ديگر براى اصلاحات و تغييرات غير سوسياليستى بوده اند. اينکه در اين جنبش ها تئورى و عمل سياسى احزاب چه رابطه اى با هم داشته اند، کدام تحت الشعاع ديگرى قرار گرفته وغيره ميتواند در درون خود اين سنت ها مورد بحث باشد. بحث ما بر سر تعلق به جنبش اجتماعى ديگرى است که در کنار اين سوسياليسم غيرکارگرى وجود داشته و دارد، هم با تئورى متفاوت خودش و هم با پراتيک خودش، اتفاقا در اين جنبشى که ما از آن صحبت ميکنيم، يعنى کمونيسم کارگرى، تئورى و جنبش قابل تفکيک به عرصه هاى قائم بذات نيستند. بحث تقدم تئورى به جنبش يا جنبش به تئورى در سيستم فکرى ما معنى پيدا نميکند. اينها سطوح مختلف ابراز وجود يک حرکت اجتماعى واحدند. بنظر من هرکس مانيفست کمونيست را دقيق بخواند ميفهمد که اين بيانيه يک جنبش اعتراض کارگرى است و نه طرح خطوط يک جامعه شناسى علمى، که هرکس بتواند مستقل از آن جنبش اعتراض طبقاتى به تدريس و يا تدقيق آن بپردازد و به رشته اى در خود تبديلش کند."

خب آیا سوال کننده و پاسخ دهنده را شناختید؟ درست حدس زدید. سوال کننده ایرج آذرین است و پاسخ دهنده منصور حکمت. این تکه کوچکی از کتاب بسیار عالی و خواندنی "تفاوت های ما" است. (تاکید ها از ما است. در ضمن باید از ایرج آذرین هم بخاطر زحمتی، هر اندازه که بود، که در تهیه آن کشیده است تشکر کرد!) اما اگر دقت کنید پاسخ منصور حکمت به سوال متافزیکی "جنبش یا تئوری" یا حالا شما بخوانید "حزب یا تئوری" یا "مبارزه طبقاتی یا تئوری" این است که در دستگاه فکری ما اصولا چنین سوالاتی معنی ندارد. بحث ما بر سر "کدام جنبش" است. هر جنبشی برای خودش تئوری و پراتیک خاص خودش را دارد و نمی توان آنها را بطور متافزیکی مقابل هم قرار داد. "اینها سطوح مختلف ابراز وجود یک حرکت اجتماعی واحدند". اگر ادامه این گفتگو را بخوانید و حتی اگر به سوال آقای آذرین دقت کنید می بینید که او با منصور حکمت توافق دارد و میکوشد سوالات غلط دیگران که در مقابل ما قرار میگرد را طرح کند تا منصور حکمت پاسخ دهد. حالا 18 سال بعد از این مصاحبه رفیق سابق ما متاسفانه شده است گادفادر شکست طلبان. فکر کرده است که تاریخ حافظه ندارد. آمده است و همان سوال مسخره و بی جواب "جنبش یا تئوری" را به شکل "تکامل یافته" در مقابل ما قرار داده است. این کار را کرده است که بگوید گویا بحث چپ (و منظورش اساسا ما هستیم و همه نیش و کنایه ها هم علیه ما هست) این است که "تئوری" اصل است و چون تئوری ات درست است پس میشوی حزب کارگری یا مبارزه ات طبقاتی میشود، و یک گادفادری است که میگوید خیر، استراتژی درست است. یعنی ایشان حتی متوجه نیست که دارد همان سوال غلط چپ آنوقت را که ما جوابش اش را دادیم اینبار با افتخار تمام طرح میکند (البته با کلی تحریف در مورد چپ و ما) تا بعد به جواب کذایی خودش یعنی استراتژی مهم است نه تئوری برسد. بگذارید قبل از آنکه در ادامه همین پاراگراف اینرا بهتر نشان دهیم به جمله آخر پاراگراف فوق کمی دقت کنیم.
میفرمایند: "حزب مارکسیستی کارگران حزبی نیست که چون در نظرات تئوریک مارکسیستی پیگیر است می باید طبقه کارگر را محوری بشمارد و اهداف کارگران را تعقیب کند؛ بلکه حزبی است که چون در تعقیب اهداف مبارزه طبقاتی جاری کارگران پیگیر است می باید به تئوری بپردازد و میراث مارکسیسم را محوری بشمارد." این همان شکل تکامل یافته سوال متافزیکی "تئوری یا جنبش" است که منصور حکمت جوابش را قبلا داده است. وقتی سوال متافزیکی در مقابل شما میگذارند، هر جوابی که بدهید غلط در می آید. حالا حزبی که تئوری اش مارکسیستی است کارگری میشود یا حزبی که کارگری است تئوری اش مارکسیستی میشود؟ این دوقطبی های متافزیکی البته شاید برای مائو فایده داشت و کارساز هم بود. اما در زمان ما و در نزد گادفادر ما این سوالات جزو تنقلات و سرگرمی های قوطی بگیر و بنشان است. حالا بچرخ تا بچرخیم. نخیر حزب باید کارگری باشد تا تئوری اش مارکسیستی بشود. خیر، خیر، باید تئوری اش مارکسیستی باشد تا کارگری بشود! هر جوابی که بدهید در همان قوطی نشسته اید. و هدف هم همین است: فقط نروید به حزب کمونیست کارگری بپیوندید!
بهر رو جواب درست به این آقایان این است: حزب مارکسیستی کارگران حزبی است که مقدمتا این سوالات متافزیکی و در واقع قوطی بگیر بنشان در مورد "تئوری یا مبارزه طبقاتی جاری کارگران؟" را کنار گذاشته و هم با تئوری اش و هم با عملش دارد منافع طبقه کارگر در مقابل جنبش های دیگر اجتماعی نمایندگی میکند. بنا بر این بحث بر سر "تئوری یا مبارزه طبقاتی" نیست، بحث بر سر این است که در این مبارزه طبقاتی کنار کدام جنبش ایستاده ای. میشود همیشه در مورد ابعاد و دامنه یک حزب کمونیستی حرف داشت. اما آنچه که یک حزب را کمونیستی و حزب مدافع منافع طبقاتی کارگران میکند از جمله این است که مقدمتا جواب روشنی به سوال "کدام جنبش" داده است. (به بحث جالب حکمت در باره احزاب و مبارزه طبقاتی که در همین شماره چاپ کرده ایم رجوع کنید.) حالا دوستانی که با عروج جنبش حجاریان فیل شان یاد هندوستان کرد و به سوی "اصلاحات سیاسی بورژوازی" شتافتند برای ما شده اند چپ های عاقل و فهیم که جواب سوال داهیانه "تئوری یا حزب"، "برنامه یا استراتژی" را دارند، و ما که مقابل جنبش حجاریان ایستادیم و طبقه کارگر را نمایندگی کردیم و داریم میکنیم، با اینهمه بی انصافی با این همه دروغ و سرهم بافتن شده ایم کسی که به سوال مسخره حزب یا تئوری پاسخ داده ایم "تئوری"! یا رفتیم در عالم اندیشه ناب تا خصلت کارگری مان "تضمن" شود! اگر من به صاحب چنین شیرینکاریهای خنده دار و مشحون از کلک های حقیر و حقه بازی ها بقال مابانه بگویم گادفادر خیلی به ایشان لطف نکرده ام؟ شاید. ولی یادتان نرود گادفادر عزیز ما با بقال شرقی فرق دارد. ایشان خیلی شیک و مدرن است و با فرهنگ غربی آشنایی دارد و برای قالب کردن اجناس همان بقال البته از "بهترین تحلیل گران داخلی و خارجی" نقل می آورد!

متافزیک بعد از خاتمی

باری، اجازه بدهید بیش از این دردسر ندهیم و بند ششم را به پایان ببریم. بعد از سوال فوق العاده داهیانه فوق حالا جواب ایشان را میشنوید. گفتیم که سوال متافزیکی جواب ندارد. حالا جواب ایشان را بشنوید و کمی تبسم کنید. گادفادر ما متوجه نیست که چطور در چاهی که جلوی پای ما کنده خودش می افتد و دست و پا میزند. شاید متوجه نیست چون تمام فلسفه وجودی او بعنوان یک شکست طلب همین است که چاه بکند و خودش و دورو بری هایش را به دست و پا زدن وادارد. قبلا گفته ایم شکست طلب قرار نیست کاری انجام دهد، قرار نیست بر چیزی پیروز شود، قرار نیست حزبی بسازد و سنگی روی سنگ بسازد. قرار است اگر بتواند به حزب موجود سنگی بزند، گوشه ای از آنرا به خود مشغول و فلج کند و چیزی از آن بکند و تعدادی را سر کار بگذارد. گوش کنید و قضاوت کنید:

"تئوری های مختلف تنها با خصلت راهگشایی در مبارزه طبقاتی محک میخورند (نقل به معنا از لنین). پروسه [به این "پروسه" دقت کنید] ایجاد همدلی میان فعالان و رهبران سوسیالیست مبارزات جاری طبقه کارگر بر سر چشم انداز مبارزه طبقاتی بهترین راه مقایسه تبین های تئوریک مختلف، ترندهای های مختلف مارکسیستی، یا حتی برداشت های متفاوت از یک تئوری واحد، است. [متوجه شدید "بهترین راه" برای پاسخ به سوال متافزیکی طرح شده از سوی دوستان چه بود؟] در مقطع فعلی، آنچه مهم است وحدت نظر میان فعالان سوسیالیست در مورد مسیر رشد و ارتقاء مبارزه طبقاتی و موانع آن است؛ یعنی وحدت نظر در مورد ماهیت نیروهای حاضر در عرصه سیاست، ماهیت جنبش های اجتماعی، ارزیابی از گرایشات درون طبقه کارگر، وحدت نظر در مورد گام های فوری جنبش کارگری و مسیر عمومی پیشروی آن در راستای اهداف نهایی طبقه کارگر، و نظایر اینها. [این لیست بالا بلند که همه تئوری میطلبد را قرار است در همان "پروسه" حل و فصل کنیم!] در صورت وجود چنین وحدت نظری، کلیه تبیین های تئوریک متفاوتی که ناظر بر این چشم انداز مشترک باشند می توانند و می باید در یک حزب واحد همزیستی داشته باشند. حزب کارگران یک پدیده زنده و رشد یابنده است. [بخوانید یک پروسه ای کشاف و بی کران است، یک قوطی بگیر و بنشان جاودانی است. خودش بر سر شاخه سبز میشود در حدود چند صد سال آینده!] ادارکات تئوریک چنین حزبی تنها در پروسه واقعی مبارزه طبقاتی صیقل میخورد، و تکامل مبارزه طبقاتی بطور طبیعی تدقیق ترند تئوریک را بهمراه خواهد آورد."

می بینید که باز همان خرگوش کذایی از کلاه بیرون آمد. بعد از آنهمه تحریف و بهم بافتن باز دوباره یک جور کنفرانس وحدت پوپولیستها، یک جور "حزب تعدد نظرات و وحدت عمل" آقای مدرسی، یک جور "اتحاد کمونیسم کارگری" آقای جوادی، که دوستان جمع شویم، متحد شویم، تئوری را هم بعد پیدا میکنیم، از ته این همه خسن و خسین در می آید. تفاوت در این است که آقای آذرین تارگت خود را "ایجاد همدلی" در بین "فعالان و رهبران سوسیالیست مبارزات جاری طبقه کارگر" قرار داده است. یعنی چپ هایی منزوی و بریده از دنیای واقعی سیاست و مبارزه طبقاتی که قرار است این چرند و پرند های آقای آذرین را قبول کنند و در عوض مدال "فعالان و رهبران سوسیالیست مبارزات جاری طبقه کارگر" را بر سینه خویش آویزان کنند.
لنین گفته است تئوری های مختلف در مبارزه طبقاتی محک میخورد، دوستان نتیجه گرفته اند پروسه جمع شدن فعالان و رهبران سوسیالیست مبارزات جاری کارگران یعنی همان "محک" مبارزه طبقاتی. اگر اینها جمع شوند و گادفادر ما چند سخنرانی غرا در مورد "استراتژی" برایشان بکند (که البته نباید سوال کرد گادفادر ما "تئوری" اش را از کجا آورده است) و آنها هم در این پروسه در مقابل لیست بالا بلندی از مسائل اساسی از ماهیت جنبش های اجتماعی تا گرایشات درون طبقه کارگر و غیره سرهایشان را به علامت تایید تکان دهند و سرانجام بر "چشم انداز مبارزه طبقاتی" (یعنی به یک معنی تمام موضوع مارکسیسم!) قانع شوند، آنوقت آن حزب کمونیستی کارگری یواش یواش انشاء الله تشکیل میشود.
می بینید؟ جالب است که ما به این متهم شده ایم که در عالم "اندیشه ناب" در سیر و سفر هستیم.
چه میشود کرد. اینهمه تناقضات، تاریخ سازی، بهم بافتن، متافزیک مسخره ای که روی پرودن و مائو را هم سفید میکند فقط به این علت است که یک انقلاب عظیمی در شرف وقوع است و یک حزب کمونیست کارگری هست که با قدرت و استقامت خود را برای این انقلاب آماده میکند و کسانی که این را باور نمی کنند به تک و تا افتاده اند تا همه چیز را از جنبش سرنگونی و انقلاب و حزب کمونیست کارگری و تئوری و جایگاه رهبری در انقلاب را منکر شوند. این صف معظم شکست طلبان است. تارگت اصلی این اتحاد مقدس هم حزب کمونیست کارگری است. هرکسی به نوعی مشغول است. گادفادر ما "بسوی حزب" مینویسد که نه فقط حزبی نسازد بلکه مگر جلوی حزب موجود را بگیرد و در انجام این وظایف مقدس به ناگزیر از وادی "تئوری پروسه" و "حزب پروسه" و "رهبری پروسه" سر درآورده است. اگر خوب دقت کنید می بینید که گادفادر با هوش ما نهایت شکست طلبان را بخوبی فرموله و تئوریزه کرده است. کسی نخواهد کاری کند باید تئوری اش را در پروسه پیدا کند، جمع یعجوج معجوج های چپ منزوی را جای مبارزه طبقاتی و حزب و محک صحت تئوری بنشاند. یک وقتی چریکهای فدایی میگفتند "مبارزه مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک". این وقتی بود که جنبش اینها، جنبش ملی اسلامی در اپوزیسیون شاه بود و اینها یعنی جناح چپ این جنبش، جنبه های انقلابی داشت. امروز که حکومت جنبش ملی اسلامی (ولو به سرکردگی راست ترین جناح های آن) یعنی جمهوری اسلامی برقرار است، امروز که آخرین تلاش مشترک بخش های مختلف این جنبش تحت پرچم خاتمی شکست خورده است، امروز که جنبش های دیگر راست نیز حال و روز خوبی ندارند و کنارشان زده ایم، امروز که جنبش سرنگونی مردم چپ و سوسیالیستی شده است، امروز که کارگر و حزب کمونیست کارگری برای به پیروزی رساندن انقلاب اش به میدان می آید، عمو زاده های جنبشی همان چریک های دهه 40 و 50 به شکست طلبان زاری نظیر آقای آذرین و دوستان تبدیل شده اند شعار جدیدی اعلام میدارند: "پروسه! هم استراتژی و هم تاکتیک!".
ادامه دارد.. 24 سپتامبر 2007

Wednesday, September 19, 2007

"بسوی حزب" یا علیه حزب (بخش پنجم/ حکایت در باب "برنامه یا استرتژی؟

مصطفی صابر

اکنون به بررسی بند 5 "بسوی حزب" میرسیم. حیف که فرصت کم است و حجم نشریه اجازه نمی دهد، وگرنه بهتر بود که بند 5 و 6 را یکجا بررسی کنیم. این بندها بهم مربوط و بنوعی در ادامه بند سوم است و تصویر مشخص تر از درک آقای آذرین و نویسندگان "بسوی حزب" از حزب و حزبیت بطور کلی میدهد. همینطور این بندها بنوعی میکوشد روایتی از تحول درک کمونیستها از حزب و حزبیت در ایران ارائه دهد. این تکه بحث واقعا فوق العاده است. اینجا باید یک بار دیگر تشکر عمیق خود را به آقای آذرین و دوستان اعلام کنیم. ایشان روایت مبتذل و ابتدایی چپ سنتی و غیرکارگری از تحزب را چنان شفاف فرموله کرده است که نقد و افشای آن کار توضیح مبانی حزبیت کمونیستی و سیر تحول بحث تحزب نزد جریان مارکسیسم انقلابی و بعد کمونیسم کارگری را آسانتر میکند . بعبارت دیگر این سعادت را داریم که به کمک "تونل زمان" آقای آذرین بازگشت سریعی به گذشته داشته باشیم و ببینیم که "چپ 57" راجع به تحزب چگونه فکر میکرد و نقد ما (جریانی که به کمونیسم کارگری منجر شد) به آن چه بود و طی چه نبردهایی به اینجا رسیدیم. این میتواند برای خوانندگان جوانی که در جریان این تلاش ها نبوده اند و یا بحث های گذشته را دنبال نکرده اند فرصتی باشد تا تصویری از سیر تحول فکری و عملی تحزب کمونیسم در ایران بدست بیاورند. اطمینان دارم برای آنها که خود این تاریخ را زندگی کرده اند بحث های آقای آذرین خارق العاده است. نمی شود باور کرد کسی تا این حد مخاطب خود را بی اطلاع از تاریخی که مکتوب و مستند است، فرض کرده باشد. اما جنبه تراژیک مساله این است که گادفار ما تصور کرده است این لاطائلات خریدار دارد. و اگر دارد، خدا به خریدار ها رحم کند

تاریخ تحزب یا ویدئو گیم؟

بگذارید از تیتر بند 5 شروع کنیم. حتی کمی تعمق در این تیتر فاجعه مورد نظر را بر ملا میکند

"5 – برنامه یا استراتژی؟

خوب، این از آن سوال های سخت است که تا نپرسیده اند شما نمی دانید جوابش را ندارید! راست میفرمایند: برنامه یا استراتژی؟ کدامیک؟ حزب را حول کدامیک باید ساخت!؟ اگر بلدید بگویید
اما بعدا که بحث را بخوانید متوجه خواهید شد که دوستان "بسوی حزب" تحت عنوان این تیتر قلم میفرسایند که بگویند: یک چپ هایی هستند (و خیلی روشن منظور حزب کمونیست کارگری است) که میگویند: برنامه اصل است. و یک چپ های خیلی کمونیست و خیلی کارگری مثل آقای آذرین و امثالهم هستند که میگویند: خیر استراتژی اصل است! خب پس دعوا حول مساله حزب بر سر این این است: "برنامه یا استراتژی؟
بهمین ابتذال. آخر عمری حالا ما باید این ویدئوگیم را تماشا کنیم که گویا ما شده ایم طرفداران برنامه و آقای آذرین و دوستان شده اند استراتژی چی، و حالا باید جدل کنیم و کاغذ مچاله بطرف هم پرتاب کنیم که کی راست میگوید! به شما حق میدهم که حرف مرا باور نکنید و فکر کنید این دیگر خیلی جک است. اما همین است. شاید یک کمی پیچیده تر بنظر بیاید. ولی نهایتا همین است. وقتی بحث را دقیقتر بخوانید فورا در می یابید که این جنگ مسخره بین "برنامه یا استراتژی" فقط یک بهانه مضحک برای منظوری نازل و حقیر است. این تلاش همان چپ حاشیه ای و منزوی و شکست طلب است که زمان دوم خرداد بطرف حجاریان غش کرده بود و سرخوش از جنبش اصلاحاتش کتاب چاپ میکرد و جلسه میگرفت که باقی را قانع کند سرنگونی پوچ است و به جایی نرسید. و حالا در دوره به میدان آمدن کارگر و به چپ چرخیدن جامعه و شکست "جنبش اصلاحات سیاسی" که حتی "مرغ پخته" هم نمی تواند منکر شود، این چپ که دیگر نمی تواند با سرنگونی و انقلاب مقابله کند با پرچم "آی حزب نداریم" به سراسیمه افتاده است. میکوشد تحت لوای "بسوی حزب" به حزب واقعی و موجود جنبش شکست دوم خرداد، به حزب جنبش سرنگونی، به حزب سوسیالیسم یا بربریت، به حزب اعتصاب واحد، به حزب مبارزه علیه اعدام و سنگسار، به حزب لغو حجاب، به حزب آزادی و برابری، به حزب کمونیست کارگری حمله کند. و برای این کار فی الواقع راهی ندارد که ابتدا ما را به حد ابتذال خود تقلیل دهد که ما بشویم "برنامه" و ایشان بشود "استراتژی" تا مگر "فعالان سوسیالیست جنبش کارگری" (یعنی یک عده چپ های منزوی و در عالم دیگر نظیر آقای آذرین و دوستان) را با این ابتذال و عقبگرد سرگرم کند. خب حالا بازی کنیم: "برنامه یا استراتژی؟

بگذارید بند 5 را پاراگراف به پاراگراف جلو برویم تا ببینیم دفاع از منافع جنبش حجاریانها تحت نام "مارکسیسم" و "حزب کارگران" و غیره، آدم را به کجاها که نمی کشاند

"در میان جریانات انقلابی چپ، سازمان ها و احزابی وجود دارند که یا هم اکنون خود را حزب طبقه کارگر ایران می شمارند و یا دستکم بر این باور هستند که سازمان و حزب آنها بالقوه حزب کارگران ایران است، و برای تبدیل این بالقوه به بالفعل کافی است تا کارگران پیشرو به همین سازمان یا حزب موجودشان بپیوندند. دسته اول (آن ها که معتقدند هم اکنون حزب طبقه کارگر در قامت حزب آن ها موجودیت دارد) صورت مساله ضرورت یک حزب طبقاتی را نمی فهمند یا انکار میکنند، و بنا بر این در اینجا لازم به بررسی نیستند. نظر دسته دوم را (یعنی آنها که شکل گیری حزب کارگران را با پیوستن کارگران به سازمان یا حزب موجود خود دنبال میکنند) باید مفصل تر بررسی کرد. ادعای این دسته نهایتا این است که آنچه سازمان یا حزب آنها را بالقوه حزب طبقه کارگر میسازد حقانیت پلاتفرم سازمانی یا برنامه حزبی ای است که بر درک درستی از تئوری مارکسیسم متکی است

این مثلا طرح مساله است. مخصوصا این جمله آخر: " ادعای این دسته نهایتا این است که آنچه سازمان یا حزب آنها را بالقوه حزب طبقه کارگر میسازد حقانیت پلاتفرم سازمانی یا برنامه حزبی ای است که بر درک درستی از تئوری مارکسیسم متکی است." وقتی طرح مساله اختیاری و بی پایه باشد، تکلیف جواب از پیش معلوم است. تقسیم بندی پاراگراف فوق کاذب است. میشود وارد بحث مفصل حتی در مورد چپ بطور کلی شد، ولی این ما را از نکات اصلی باز میدارد. فعلا به این اکتفا میکنیم: ما که بزرگترین حزب چپ و "جریان انقلابی چپ" هستیم- و همچنانکه قبلا دیدیم و بعدا بیشتر خواهیم دید این "بسوی حزب" اساسا علیه حزب کمونیست کارگری نوشته شده- هیچکدام ، تاکید میکنم هیچکدام از تعاریف مسخره و متافزیکی فوق را از حزبمان و از برنامه و تئوری به این صورت نداریم. هیچوقت نداشته ایم! بعدا ضمن بررسی بند 6 میکوشم توضیح دهم که تعاریف فوق اتفاقا بر یک درک زمخت از حزب و برنامه، رابطه حزب و طبقه کارگر و نهایتا از رابطه تئوری و پراتیک استوار است. "بسوی حزب" این درک بچه گانه را به همه (و از جمله ما) نسبت میدهد، تا بعد با افتخار "ایراد" آنرا اعلام کند. در حالیکه این خود نویسندگان "بسوی حزب" هستند که دقیقا در همین وادی متافزیکی و ماقبل تاریخی حتی به نسبت چپ سنتی ایران بسر میبرند. با این تفاوت که وانمود میکنند که اکسیر طلا را هم یافته اند! این وضعیت مضحک گادفادری را بعد خواهید دید
اما پاراگراف بعدی بند 5 میکوشد طرح مساله را حتی در چهارچوب تاریخی و با فاکت از "تکامل چپ دوران انقلاب" برای مخاطب خود بیان دارد. شنیدنی است

"باور به چنین مسیری [منظور جمله آخر پاراگراف فوق] برای شکل گیری حزب کارگران ریشه در تکامل چپ دوران انقلاب بهمن دارد. در آغاز دوران انقلاب ایده مسلط در چپ ایجاد حزب کمونیستی طبقه کارگر را بدوا منوط به "پیوند" روشنفکران کمونیست با توده کارگران میکرد. [حتی چپ های "آغاز دوران انقلاب"، مثلا جریان موسوم به "خط 3"، درک پیچیده تری از مقوله "پیوند" یعنی "پیوند روشنفکران کمونیست با توده کارگران" داشتند. این که آقای آذرین میگوید اتفاقا بیشتر مختص "خط 5"، یعنی کارگر کارگری ها بود.] اما برقراری درجات مختلفی از چنین پیوندی میان بسیاری از سازمان های رادیکال کمونیست و کارگران مبارز در شرایط آزاد دوران انقلاب بخودی خود به ارتقاء موقعیت جنبش کارگری منجر نشد. [می بینید! خودشان هم اعتراف میکنند که عملا هم "چنین پیوندی" حتی بدرجاتی برقرار بود. (حال آن "ارتقاء موقعیت جنبش کارگری" بماند برای بعد.) ولی باز سر همان "پیوند روشنفکران کمونیست با توده کارگران" ایستاده اند. چرا مساله "پیوند" به این درجه تنزل پیدا میکند؟ چون، چنانکه بعد خواهیم دید، آنچه که امروز آقای آذرین و دوستان در "بسوی حزب" عرضه میکنند ورژن "تکامل یافته" ای از همان "پیوند" با تعبیر مبتذل کارگر کارگری است. باری، خب بعد چه شد؟] به تدریج این نظر در چپ غالب شد که عامل اصلی ای که سازمان های چپ را از تاثیر گذاری و تقویت مبارزات طبقه کارگر ناتوان می کرد این واقعیت بود که شعارها و اهداف آنها با اهداف سیاسی و اقتصادی طبقه کارگر، حکومت کارگری و بر انداختن سرمایه داری، منطبق نبود؛ بلکه برقراری حکومتی مرکب از طبقات خلقی و مدل عادلانه ای از سرمایه داری دولتی را هدف داشت. و علیرغم هر نیت خیر و اعلام وفاداری به مارکس و لنین، درک مخدوشی از تئوری مارکسیسم توجیه چنین شعارها و اهدافی بود. [این که میفرمایند شکل ابتر و دم بریده و در واقع تحریف شده ای از بحث های سهند و اتحاد مبارزان کمونیست علیه پوپولیسم آن دوره است. و "به تدریج" هم این نظر غالب نشد، بلکه این بحث را و البته در شکل جامع آن فقط و فقط اتحاد مبارزان و منصور حکمت داشت و برای غالب کردن آن کلی جنگیدیم. و البته از شما چه پنهان با عروج خاتمی متوجه شدیم که برخی ضد پوپولیست های قدیمی نظیر ایرج آذرین و رضا مقدم یکباره از بیت اصلاحات خاتمی سردرآورده اند و نعل به نعل شروع به پراتیک کردن آنچه شدند که در بحث های "اسطوره بورژوازی ملی مترقی" نقد شده بود! پس تعجب نکنید اگر امروز "بسوی حزب" بحث های آندوره را چنین سر و دم بردیده و بدون ذکر کردن نام اتحاد مبارزان کمونیست نقل میکند.] از اینجا بطور طبیعی نتیجه میشد که درک بی کم و کاستی از مارکسیسم و اعلام "برنامه" ای بر مبنای چنین درک تئوریک صحیحی برای ایفای نقش در جنبش کارگری لازم است. [ به آن "بطور طبیعی" دقت کنید! بعدا خواهیم دید که آقای آذرین این "بطور طبیعی" را چندان هم قبول ندارند.] و حتی وقتی سازمان های صاحب چنین برنامه ای بدوا جریاناتی کوچک و با روابط محدود در میان کارگران باشند، برقراری و گسترش "پیوند" پیش شرط تاثیر گذاری بر جنبش کارگری نیست، بلکه پیش شرط جذب توده کارگران نفس وجود چنین برنامه ای است. [بالاتر دیدیم که مقوله "پیوند" از نظر چپ چه بود، حالا هم جواب چپ که "به تدریج" تکامل یافت و مقوله "پیوند" را کنار گذاشت می بینید. بنا به این قصه نقد چپ از مقوله "پیوند" این بود: اول برنامه بعد پیوند یعنی جذب توده کارگران! برنامه پیش شرط پیوند است! میگویید نه، همین جمله آخر و نتیجه گیری این پاراگراف را دقیق بخوانید:] پس حزبی که بر مبنای چنین برنامه مارکسیستی ای تشکیل شود، حتی وقتی بدوا بخش قابل توجهی از کارگران را با خود نداشته باشد، بسرعت در عمل بدل به حزب طبقه کارگر خواهد شد

تاریخ شکست طلبان

از کثرت موارد تحریف و تنزل دادن بحث آدم نمی داند از کجا شروع کند. ابتدا چند نکته برای روشن تر شدن حقایق آن دوره
اول- همه عالم و آدم میداند که بحث "برنامه" و اهمیت آن در چپ معاصر ایران ، همانطور که بالاتر هم گفتم، توسط اتحاد مبارزان کمونیست و منصور حکمت مطرح شد. اما نه به این شکل متافزیکی تقابل "برنامه" و "جذب کارگران" و "تئوری" و "عمل" که شما در کلاس درس تاریخ گادفادر شنیدید! خیر. اتحاد مبارزان کمونیست از همان "جزوه انقلاب ایران و نقش پرولتاریا- خطوط عمده" (نوشته منصور حکمت و حمید تقوایی) با بحث ضرورت "استقلال ایدئولوژیک، سیاسی و تشکیلاتی" طبقه کارگر، و با اصل "هژمونی طبقه کارگر در انقلاب" به میدان آمد. از خواننده تقاضا میکنم مجددا به "خطوط عمده" که در سایت حکمت است نگاهی بیندازد تا ببیند که حتی در این اولیه ترین سند از شکل جنینی جریانی که به کمونیسم کارگری تحول یافت، چطور درک اساسا صحیحی از جایگاه تئوری مارکسیستی و تحزب کمونیستی و مبارزه طبقاتی کارگران وجود دارد. (1) همین درک اساسا صحیح بطور پیگیری در تمام مراحل پیشروی و خودآگاه شدن و تحزب یافتن کمونیسم کارگری، از اتحاد مبارزان کمونیست تا حزب کمونیست ایران و تا حزب کمونیست کارگری و از "مارکسیسم انقلابی" تا "کمونیسم کارگری"، از نقد "پیوند" تا بحث های "سبک کار کمونیستی" و "سیاست سازماندهی ما" و بعد بحث های مربوط به "حزب و قدرت سیاسی" و "حزب جامعه" دنبال شد. یعنی منظما تکامل یافت، تدقیق شد و بیشتر هم باید بشود! (برای یک روایت صحیح از این سیر به مقدمه نوشته "حزب و جامعه، از گروه فشار تا حزب سیاسی" از منصور حکمت رجوع کنید
دوم- بحث برنامه بعنوان یک گام به جلو در این سیر مطرح شد. برخلاف درک بدوی و زمختی که آقای آذرین ارائه میدهد ، بحث برنامه از نقطه نظر اتحاد مبارزان کمونیست که آنرا طرح میکرد مفهومی بسیار وسیع تر و همه جانبه تری از آنچه "بسوی حزب" میگوید را در بر میگرفت. در یک کلام بحث برنامه شامل همه آن نکات و مبانی تئوریک و شعارها و سیاست های اصلی می شد که برای وحدت عمل وسیع کمونیست ها و ظاهر شدن بعنوان حزبی که "استقلال ایدئولوژیک، سیاسی و تشکیلاتی" طبقه کارگر را تامین نماید. (2) اینطور که آقای آذرین مطرح میکند یعنی اینکه بحث "پیوند روشنفکر کمونیست و توده کارگران" نقد شد و با بحث "برنامه پیش شرط جذب توده کارگران" جواب گرفت، شاید تفسیر عقب مانده ترین چپ های سال 59 و 60 بود. اما اینها نبودند که بحث برنامه را آوردند. اینها کسانی بودند که معمولا در مقابل آن مقاومت میکردند و یا مجبور بودند لنگان لنگان دنبال "بحث برنامه" کشیده شوند. (3
سوم- مهمتر، که بخصوص خواننده جوان ما باید به آن دقت کند، این است: آنچه که آقای آذرین در این داستان خود از "بحث پیوند" و "بحث برنامه" تعریف میکند در واقعیت امر (یعنی "بطور آمپریک" و "بطور عینی"!) یک مرحله بسیار اساسی و تعییین کننده از تحول کمونیسم در ایران و لبریز از تلاش قهرمانانه کمونیست ها و انقلابیونی است که علیرغم همه فشارها و جنایات جمهوری اسلامی (ماجرای سفارت، حزب الله چرخانی و حمله به زنان، حمله به سنندج، حمله به گنبد، شروع جنگ، 30 خرداد 60 و کشتارهای بعد از آن و...) داشتند در جهت ایجاد "حزب کمونیست ایران" گام بر میداشتند. کمونیست هایی که کوتاه نیامدند و رفتند در دل آن بی سابقه ترین اختناق و سرکوب یکی از بزرگترین و رادیکالترین احزاب کمونیست پس از بلشویک ها یعنی "حزب کمونیست ایران" را ساختند. حزبی که لااقل تا مقطع جدا شدن منصور حکمت و اکثریت کادرهای آن و تشکیل حزب کمونیست کارگری، دارای تاریخ درخشانی از فعالیت کمونیستی و نمایندگی طبقه کارگر در سخت ترین شرایط اختناق و سرکوب است. بدون آن حزب کمونیست ایران و تلاش هایش، کمونیسم در ایران هرگز در جایگاه فعلی اش نبود. (حتی خود گادفادر و دوستان هم سرنوشت دیگری می یافتند!) این خود بحث مفصلی است، اما در مقابل قصه گادفادر ما از "بحث برنامه" باید تاکید کرد که بطور مشخص "بحث برنامه" و پیروزی آن در واقع ماحصل سه – چهار سال مبارزه نظری و پراتیک عملی انقلابیون کمونیست در آن مقطع بود، که اتحاد مبارزان پرچم آنرا بدست داشت، و به شکست و از میدان بدر کردن پوپولیسم (یا سوسیالیسم خلقی، که دیدگاه اصلی مسلط بر چپ رادیکال تا آن مقطع بود) و پیروزی "مارکسیسم انقلابی" منجر شد. شکست پوپولیسم و پیروزی مارکسیسم انقلابی به سهم خود امکان اینرا فراهم کرد که اتحاد مبارزان کمونیست و کومله (که پر نفوذ و توده ای ترین جریان چپ رادیکال ایران بود) و بسیاری از عناصر دیگر چپ در سال 62 در کنگره موسسی جمع شوند و حزب کمونیست ایران را تاسیس کنند. (4)
چهارم- و این هنوز اصل ماجرا نیست، نکته اصلی در تحریف پاسخ ما به بحث "پیوند" است که به آن می پردازیم. اما اینجا از فرصت استفاده کرده گریز کوتاهی به صحرای کربلای شکست طلبان می زنیم. نکته جالب توجه اینجا این است که نه فقط نویسندگان "بسوی حزب"، بلکه سایر شکست طلبان (از جمله کوروش مدرسی و همینطور علی جوادی در بحث "حکمتیسم" اش) همگی در قلم گرفتن اهمیت دوره مارکسیسم انقلابی و دستاوردهای آن، مشترک اند! جالبتر این است که این دوستان، علیرغم همه تفاوت هایشان، در این هم مشترک اند که دوره مارکسیسم انقلابی را بنوعی به چپ سنتی و چپ رادیکال واگذارند. کارگر و کمونیسم و سوسیالیسم کارگری در این تلاشی که مارکسیسم انقلابی نام گرفت نزد همه شکست طلبان بنوعی غایب است. (مثلا کوروش مدرسی مارکسیسم انقلابی را معادل چپ سنتی تعریف میکند و ما قبلا در همین نشریه به این موضوع پرداخته ایم.) برخی که هنوز در خجالت منصور حکمت هستند برای آغ کردن مارکسیسم انقلابی شروع میکنند به تکه تکه کردن خود منصور حکمت (منصور حکمت دوره مارکسیسم انقلابی، منصور حکمت دوره حزب و قدرت سیاسی و..) و آنهایی که مثل گادفادر در خجالت منصور حکمت نیستند کل دوره مارکسیسم انقلابی و حزب کمونیست ایران قبل از جدایی - که سوسیالیسم و کمونیسم کارگری در دل آن خودآگاه تر میشود و به جلو گام بر میداشت- را به داستان مسخره ای نظیر "بحث پیوند" در برابر "بحث برنامه" تقلیل میدهند. چرا شکست طلبان چنین دشمنی با دوره مارکسیسم انقلابی دارند؟ این بحث مفصل تری است. اما آقای آذرین آنرا به داستان فکاهی تقلیل میدهد تا در پارارگراف بعدی نتیجه گیری های مسخره تری برای اهداف نازل خود بگیرند. تعجب ندارد. این تاریخ چپ و کمونیسم در ایران به روایت شکست طلبان است. شکست طلبی که برای نفی کمونیسم و انقلاب و جنبش سرنگونی و حزب کمونیست کارگری قلم بدست گرفته است، اگر تاریخ واقعی را بگوید تعجب دارد

جایگاه تاریخی "نقد پیوند

برای اینکه خواننده بتواند در باره آنچه در "بسوی حزب" به او ارائه شده قضاوت واقعی تری داشته باشد، امیدوارم حوصله کنید و اجازه دهید تا قبل از ادامه بررسی بند 5 این "بحث پیوند" را مورد دقت بیشتر قرار دهیم. چرا که خواهید دید نقد بحث "پیوند" آنطور که واقعا رخ داد از چه قرار بود. و همینطور خواهید دید که چطور اولین جوانه های تئوری حزب سیاسی کمونیستی منصور حکمت که بعدها در بحث حزب و جامعه طرح میشود، همینجا دارد سر باز میکند
واقعیت این است که بر خلاف متل شیرین آقای آذرین بحث "پیوند" در برابر بحث "برنامه" طرح نشد. بحث "پیوند" البته همیشه آن گوشه و کنارها بود، اما فقط وقتی برجسته و بطور جدی طرح شد که بحث "برنامه" پیروز شده بود! بعبارت دیگر این بحث "پیوند" بود که در مقابل بحث "برنامه" مطرح شد! یعنی وقتی که کومله و اتحاد مبارزان کمونیست برنامه مشترک داده بودند و "برنامه حزب کمونیست" به صحنه آمده بود (یعنی "بحث برنامه" پیروز شده بود) "بحث پیوند" از جانب همان چپ سنتی و پوپولیستی که در "بحث برنامه" شکست خورده بود بطور برجسته علم شد. استدلال اینها آن بود که شما چون با طبقه کارگر پیوند ندارید، برنامه هم که داشته باشید نمی توانید حزب کمونیست ایران را تشکیل دهید. در واقع "بحث پیوند" نه در مقابل "بحث برنامه" که در مقابل "تشکیل عملی حزب" مطرح شد. جالب است که ایرج آذرین که حافظه قوی دارد (یا آنوقت ها داشت) اینجا کم حافظه شده است
باری، این هنوز تمام تحریفی که بهم بافته اند نیست. مهمتر، قلم گرفتن بر جوابی است که بحث "پیوند" از سوی ما گرفت و دیدیم که در کلاس تاریخ گادفادر به بحث مسخره "برنامه" پیش شرط "پیوند" است، تقلیل یافت . در این رابطه بخصوص شما را به مقاله مشهور و جالب "حزب کمونیست ایران در گرو چیست" از منصور حکمت و ف. پرتو (حبیب فرزاد) جلب میکنیم. متن کامل این مقاله را در همین شماره چاپ میکنیم. اما نقل این چند جمله آن اینجا مفید است. بعد از اینکه درک های غلط ("ولونتاریستی و اکونومیستی") در برخورد به "مساله پیوند" را شرح میدهد آنگاه میکوشد پاسخ ما را بیان کند
"...کمونيسم گرايشى در جنبش طبقه کارگر است که با اهداف و روشهاى مستقل خود از ساير جريانات سياسى- طبقاتى متمايز ميشود. حزب کمونيست تشکل حزبى اين جريان مشخص و متمايز است. کمونيسم يک جريان کلى و عام است، اما حزب کمونيست پديده و مقوله اى مشخص است. حزب، آن تشکل سياسى‌اى است که اهداف و شيوه‌هاى کمونيستى را به نحوى ادامه کار و استوار اتخاذ ميکند و رواج ميدهد. حزب کمونيست، کمونيسم متشکل است؛ و لذا هر تشکل که اولا اين اهداف و شيوه‌ها را بشناسد، آن را از آن خود بداند، به آن متعهد شود، مبارزه خود را بر مبناى آن سازمان دهد و به پيش برد و ثانيا، از توان کافى و استوارى عملى لازم براى ادامه کارى و ثبات قدم در اين امر برخوردار باشد، يک حزب کمونيست است. حال خواه اين حزب کوچک يا بزرگ شود، ضعيف يا قوى شود، در اپوزيسيون باشد يا دولت را تشکيل بدهد، اين حزب، حزب کمونيست خواهد بود، زيرا نماينده متشکل کمونيسم به مثابه يک جريان متمايز و مشخص در جنبش طبقه کارگر است. اين آن جوهر اساسى و پايدار هر حزب کمونيست است که هرگاه نقض شود حزبى در کار نخواهد بود. و هرگاه بوجود آيد حزب ديگر عملا تشکيل شده است. اکونوميسم و ولونتاريسم هر دو به اين جوهر و درونمايه حزب بى توجه و بى تفاوتند و لذا نميتوانند تصويرى از ملزومات واقعى و پايه‌اى تشکيل حزب کمونيست ايران بدست دهند. ما بايد از اينجا شروع کنيم و دقيقا در پى فراهم آوردن اين ملزومات باشيم. تکليف ابعاد حزب را مبارزه ما تعيين خواهد کرد. " (تاکیدها از اصل است.) اینجا تعریف روشنی از حزب کمونیست وجود دارد که تازه بعد از حل و فصل مساله برنامه و با فرض داشتن تئوری و برنامه کمونیستی طرح میشود و بر این مولفه ها استوار است: 1) کمونیسم یک گرایش در طبقه کارگر است. در تقابل با آنها که میگویند کمونیسم از بیرون به درون طبقه کارگر میرود. 2) حزب کمونیست "تشکل سیاسی" این گرایش است. 3) باید توان کافی برای ادامه کاری و ثبات قدم داشته باشد. 3) همینکه نماینده متشکل کمونیسم باشد، خواه بزرگ و خواه کوچک، خواه در اپوزیسون باشد یا دولت تشکیل دهد، آن جوهر اساسی لازمه حزب کمونیست را داراست
فعلا از این بگذریم که امروز هر سه نفری که دور هم جمع میشوند اسم خود را حزب میگذارند (و به نفس این کار ایرادی هم نیست)، ولی در همان سال 61 (زمان نوشتن مقاله فوق) پاسخ ما به بحث پیوند، بحث برنامه نبود! همانطور که گفتم بحث پیوند در مقابل تشکیل حزب بطور برجسته در مقابل ما قرار گرفت و پاسخ ما (بخصوص اگر کل مقاله فوق را بخوانید) به بحث "پیوند" رد یکسری درک های عقب مانده و متافیزیکی از حزبیت کمونیستی بود. (یادآوری: گویی دارد 25 سال پیش همان قوطی بگیر و بنشان "امروز" آقای آذرین که در بخش سوم این نوشته بررسی کردیم را نقد میکند. برای مثال توضیح داده میشود که چطور حزب بلشویک در سال 1908 و 1915 را بنا به درک اکونومیستی "پیوند"ی ها، بخوانید "بسوی حزب"ی ها، نمی توان حزب کمونیست نامید.) در هر حال لااقل از سال 61 ما درک بسیار روشنی داشتیم که حزب کمونیستی آن حزبی نیست که کافی است "برنامه و پلاتفرم" مارکسیستی داشته باشد و بعد میرود "پیوند" برقرار میکند و "کارگران را جذب میکند". اینکه برنامه کمونیستی داشته باشد، اینکه درک تئوریک درستی از مارکسیسم داشته باشد، اینها بی شک پیش شرط های حزب است، اما در عین حال باید بتواند روش های عملی کمونیستی را نمایندگی کند، باید بتواند "تشکل سیاسی" یک گرایش معین که فی الحال در طبقه کارگر هست، باشد. باید ادامه کاری داشته باشد. (و مختصات بیشتری که در مقاله فوق بر میشمرد، مثلا نقش کادرها
این البته درک آنوقت است و بعدها تکامل می یابد و تدقیق میشود. ولی تا همانجا هم این درک از تحزب و حزبیت و آن تاریخچه ای که پشت آن هست را با این نقل گادفادری که به امروز ما نسبت مقایسه کنید: "ادعای این دسته نهایتا این است که آنچه سازمان یا حزب آنها را بالقوه حزب طبقه کارگر میسازد حقانیت پلاتفرم سازمانی یا برنامه حزبی ای است که بر درک درستی از تئوری مارکسیسم متکی است". امیدوارم روشن باشد چرا در همان ابتدا گفتم چنین تعریف بچه گانه ای را ما هرگز از حزب و تحزب کمونیستی نداشته ایم

گادفادر در انقلاب بهمن

ولی نویسندگان "بسوی حزب" که مخاطب خود را بی اطلاع فرض کرده اند، یا تصور کرده اند بحث های گذشته یادشان رفته، یا مثل خود حضرات "بسوی حزب" هیچگاه بدرست آنها را نفهمیده بودند، در ادامه همین بند 5 باز تاکید میفرمایند

"کمابیش همین درک عمومی امروز بر بیشتر جریانات چپ رادیکال بازمانده از دوران انقلاب بهمن حاکم است. نزد همه آنها [دقت کنید، "امروز"، نزد "همه آنها"] اکنون تئوری مارکسیسم و برنامه متکی به آن جایگاه محوری دارد، و بر پایه باور به حقانیت تئوری و برنامه خود است که این قبیل سازمانها و احزاب، صراحتا یا تلویحا، شکل گیری عملی حزب کارگران را در امتداد پیوستن کارگران پیشرو به سازمان یا حزب خود ترسیم می کنند

ملاحطه می کنید؟ باز اصرار دارند که بگویند آن درک مسخره "تئوری و برنامه پیش شرط پیوند است" بر همه چپ و از جمله ما همین امروز حاکم است! میدانید چرا اینهمه اصرار دارند؟ چون بعدا میخواهند علیه حزب کمونیست کارگری حرف بزنند و بگویند با وجود اعتقاد به برنامه واحد کسانی از حزب ما انشعاب کرده اند که همان برنامه را هنوز قبول دارند. میخواهند بگویند پس برنامه مبنای وحدت و حزب درست کردن نیست. (اینهم یکی دیگر از آیه های گادفادری است که بعدا سر فرصت در بندهای بعدی "بسوی حزب" بررسی خواهیم کرد.) میخواهند بعدتر بگویند اگر برنامه نمی تواند موجب وحدت شود پس بسوی استراتژی! میخواهند مثلا برای قوطی بگیر و بنشان شان تئوری عرضه بفرمایند. اما کسی که برای منفعت حقیر بقیه را نادان حساب کرده است گاه خود مجبور است به حماقت های عجیب دست بزند. ایشان متوجه نیست آن چیز خنده داری را که با اینهمه اصرار به ما نسبت میدهند، یعنی اینکه در مقابل تئوری "پیوند" گفتیم برنامه و درک صحیح از تئوری مارکسیستی و غیره، را خودشان در شکل حتی عقب مانده تری نمایندگی میکنند
در نقل بالا به این عبارت که به بقیه نسبت داده میشود دقت کنید: "شکل گیری عملی حزب کارگران در امتداد پیوستن کارگران پیشرو به سازمان یا حزب خود". این دقیقا درک خود گادفار عزیز از حزبیت است که در بندهای قبلی دیدیم. (به بخش سوم این نوشته رجوع کنید.) با این تفاوت که: 1) ایشان حال و ادعای حزب سازی را ندارد که کسی "در امتدادش" به آن بپیوندد، 2) تئوری و برنامه هم که یکجا دور انداخته میشود و بجای آن "استراتژی" می نشیند، و 3) خود این "کارگران پیشرو" که حول "استراتژی" گادفاری متحد شوند، "در امتدادش" خود بخود میشود حزب کمونیستی کارگران! این همان قوطی بگیر و بنشان است که حتی یک گام از بحث "پیوند"ی ها نیز عقب است. "پیوند"ی ها لااقل اصل برنامه را (حال با همان درک متافزیکی) مجبور شده بودند که بپذیرند، در ورژن گادفادری برنامه هم لازم نیست. این تئوری فوق العاده پیشرفته تحزب کمونیستی را بصراحت خیره کننده تری در بند 7 اعلام میفرمایند و بعدا بیشتر به آن خواهیم پرداخت. اما حتی در همین بند 5 هم که دارند برایمان درس تاریخ میگذارند همان درک خودشان را بجای تاریخ به خواننده ارائه میدهند. و تعجبی هم ندارد. انسانها به تاریخ رجوع میکنند تا حال خود را توضیح دهند

"اما اگر در دل انقلاب بهمن مسیر شکل گیری یک حزب کمونیستی و کارگری می توانست این چنین طی شود که برنامه حزبی به پرچمی برای جلو راندن مبارزه طبقاتی حاد و تکامل یافته ای شود که فی الحال در شکل جنبش شورایی و کنترل کارگری بر تولید جریان داشت، با سرکوب و ختم انقلاب در نیمه نخست سالهای دهه 1360 وضعیت دگرگون شد

به عبارت دیگر معنی جمله فوق این است: در شرایط "مبارزه حاد طبقاتی" ، که البته منظور جنبش شورایی است، "برنامه حزبی" میتواند به "شکل گیری یک حزب کمونیستی و کارگری" منجر شود! این تئوری حزبیت گادفادر ما در "در دل انقلاب" است. دقیقا همین تئوری پوچ است. دقیقا همین تئوری ورژنی دیگر از بحث مسخره "پیوند" است که بالاتر کوشش کردند با آن چشم بندی به ما نسبت دهند. اگر برنامه حزبی باشد و مبارزه حاد طبقاتی هم باشد و اینها بهم بخورند مبارزه طبقاتی به جلو رانده میشود و بالاخره میشود "مسیر شکل گیری یک حزب کمونیستی و کارگری
واقعیت، متاسفانه یا خوشبختانه، کمی پیچیده تر و چند وجهی تر از این است. اما فرض کنیم این تخیلات کودکانه صادقانه باشد و توسط "فرشته آرزوها"ی کارتن "پینوکیو" به حقیقت بپیوندد و بتوان حزبی کمونیستی به این شیوه درست کرد. با اینهمه اگر این حزب، بویژه در آن دوره "مبارزه حاد طبقاتی"، بر سر جدال قدرت حاضر نشود به درد چیزی نخواهد خورد. آنوقت یک حزب سیاسی کارگری نیست. و این حاضر شدن در جدال بر سر قدرت سیاسی چیزی بیش از "برنامه حزبی" به علاوه "مبارزه حاد طبقاتی" لازم دارد. اتفاقا خود همان "انقلاب بهمن" اینرا به ما آموخت که چرا حزب کمونیستی کارگری قبل از هرچیز باید بر سر جدال قدرت ظاهر شود. اینرا تجربه فدایی به ما آموخت. در فردای قیام بهمن فدایی بزرگترین سازمان چپ بود که بخش وسیعی از "فعالان سوسیالیست جنبش کارگری" به آن "پیوند" داشتند. مشکل فدایی فقط برنامه و تئوری های پوپولیستی اش نبود. مشکل اصلی اش این بود که حزب سیاسی نبود و خود را در حاشیه جریانات اصلی جامعه تعریف کرد. وگرنه میتوانست ورژن قابل تحمل تری از دولت جنبش ملی اسلامی را به قدرت برساند. فدایی قدرت را به خمینی سپرد و بعنوان اپوزیسیون اعلیحضرت ظاهر شد و داستانش را همه میدانیم. در نتیجه این تعبیری که در پاراگراف فوق از "مسیر شکل گیری یک حزب کمونیست کارگری" می بیند، یعنی "برنامه حزبی" بعلاوه "مبارزه حاد طبقاتی" میتواند "مسیر شکل گیری حزب کمونیستی کارگری" باشد، همانطور که گفتم همان قوطی بگیر و بنشان گادفادر ما در شرایط "مبارزه حاد طبقاتی" و "دل انقلاب بهمن" است

حزبیت و قدرت سیاسی

اینجا اجازه بدهید در مقابل روایت شکست طلبان از تاریخ تلاش برای تحزب کمونیستی ما هم تاریخ خودمان، تاریخ واقعی که اتفاق افتاد را بطور خلاصه بازگو کنیم و در واقع دنبال بحث را بعد از نقد تئوری "پیوند" که بالاتر اشاره کردیم دنبال کنیم و ببینیم بر خلاف آن چیز مسخره ای که گادفادر به ما نسبت میدهد، درک ما از حزبیت چگونه تکامل یافت
بعد از تشکیل حزب کمونیست ایران در سال 62، این حزب به بستر اصلی کمونیسم رادیکال ایران تبدیل شد. گرایشات و تمایلات مختلف چپ و رادیکال انقلاب 57 در درون این حزب و تحت هژمونی "مارکسیسم انقلابی" متحد میشود. اما این اتحاد شکننده است. از دل بحث سبک کار و روش های عملی کمونیستی- که آخرین کلام مارکسیسم انقلابی در زمینه تحزب و پراتیک کمونیستی است، و این از همان مقاله "حزب کمونیست در گرو چیست" بخوبی روشن است- اندک اندک بحث های کمونیسم کارگری سر باز میکند. (برای مثال رجوع کنید به بحث های "حوزه های حزبی و آژیتاتور کمونیست" یا "بحث عضویت کارگری" از منصور حکمت.) اما بحث کمونیسم کارگری به یک معنی یک شروع جدید در همه جوانب است: مجددا نه فقط بحث برنامه که بحث تئوری و نگاه به تئوری مارکسیسم، رجوع به طبقه و جنبش کمونیسم کارگری را مطرح میکند
بحث کمونیسم کارگری در واقع انعکاس واقعیت های پایه ای تر اجتماعی و جهانی است. مارکسیسم انقلابی که از دل انقلاب 57 عروج کرد، اکنون با پایان یافتن انقلاب 57 و وقوع تحولات تاریخی سقوط کمونیسم بورژوایی و پایان دنیای جنگ سرد، خود به عوامل تشکیل دهنده اش تجزیه میشود. کمونیسم کارگری در تدوام همان گرایش مارکسیستی است که در دوره قبل سوسیالیسم کارگری ایران را نمایندگی میکند و ناگزیر در شرایط جدید می بایست خود را متمایزتر و دقیق تر تعریف کند. بحث کمونیسم کارگری در واقع یک گسست قطعی و همه جانبه و جنبشی با چپ رادیکال سنتی است که دوره اش تمام شده و لنگ لنگان بدنبال سوسیالیسم کارگری کشیده شده است. برای آن چپ رادیکال حزب کمونیست ایران پایان راه است، برای سوسیالیسم کارگری تازه سکویی برای جهش به آغازی نوین. (برای مطالعه بیشتر در این زمینه میتوانید به "سمینار اول کمونیسم کارگری"، و به "تفاوت های ما" از منصور حکمت رجوع کنید.) بحث کمونیسم کارگری سرانجام به این منجر میشود که باید حزب "یک بنی" که همین کمونیسم کارگری متشکل باشد را ایجاد کرد. حزب کمونیست کارگری با برنامه جدید (که تفاوت های بنیادی با برنامه حزب کمونیست دارد) و با دیدگاه و تئوری هایی که نقد عمیق و روشنی بر کمونیسم بورژوایی بطور کلی دارد، با روش ها و سبک کار متفاوت تشکیل میشود. در کنگره دوم این حزب است که تئوری تحزب کمونیستی ما یک گام اساسی به جلو بر میدارد. "بحث حزب و قدرت سیاسی" و کمی بعد تر "حزب و جامعه"، این مساله اساسی را طرح میکند که یک حزب کمونیستی علاوه بر همه آن خواصی که قبلا مورد توجه بود - یعنی داشتن یک برنامه کمونیستی، متکی بودن بر تاکتیک ها و خط مشی تاکتیکی درست، داشتن یک سبک کار کمونیستی و اجتماعی، درک صحیح رابطه بین رفرم و انقلاب وغیره – باید همچنین بتواند در جدال بر سر قدرت سیاسی و دخالتگری سیاسی در ابعاد اجتماعی و وسیع حاضر شود
این مهمترین نکته در تعریف حزبی است که واقعا میخواهد دنیا را تغییر دهد و به حاشیه نشینی و همیشه اپوزیسیون بودن دل خوش نکرده است. در سال 98 (یعنی 9 سال پیش) گویی منصور حکمت داشت خطاب به گادرفادر شکست طلب ما این کلمات را ادا میکرد
"... وظيفه ما ايجاد يک حزب سياسى کمونيستى کارگرى است. در طول اين بيست سال ما نشريات مارکسيستى ايجاد کرده ايم، پرچم آرمانها و برنامه هاى کمونيستى را برافراشته ايم، سازمانهاى کوچک و بزرگ ساخته ايم، تبليغ و تروج کمونيستى کرده ايم، مبارزه مخفى و علنى و مسلحانه کرده ايم. اما وظيفه ما ايجاد يک حزب سياسى است که در مرکز جدال قدرت در جامعه پرچم کارگر، پرچم مساوات طلبى و آزادى خواهى را بلند کند و بطور عينى يکسوى اين جدال باشد و شانس پيروزى در اين جدال سياسى را داشته باشد. کمونيسم بر سر تغيير است. و تغيير جامعه بورژوايى ايجاب ميکند که طبقه کارگر در جدال قدرت پيروز شود. کمونيسم کارگرى بايد به يک حزب سياسى در جامعه بدل بشود. اين ايده اوليه و بديهى مانيفست کمونيست، نظير همه ايده هاى مانيفست، نظير کل نگرش انتقادى مارکس، بايد از زير آوار تحريفات بيرون کشيده شود. همان روايات مسخ شده اى که انقلاب کمونيستى و جامعه سوسياليستى را به آينده اى دور و دنيايى ديگر حواله کرده اند و فوريت و مطلوبيت و امکان پذيرى امروزى آن را منکر شده اند، تحزب کمونيستى کارگرى، يعنى قد علم کردن کمونيسم کارگرى به عنوان يک حزب سياسى مدعى قدرت، را نيز به اشکال مختلف منتفى، ناممکن و نامطلوب قلمداد کرده اند." (حزب و جامعه، از گروه فشار تا حزب سیاسی
این بحث تحولی کیفی و اساسی در درک حزب کمونیست کارگری از خود و فعالیت هایش ایجاد میکند. این بحث ها درست مقارن بود با وقتی که جامعه ایران در آستانه تحولات اجتماعی جدیدی بود. دوره رفسنجانی بود و "بحران آخر" و معلوم بود که بن بست جمهوری اسلامی جامعه را به نقطه جوشی نزدیک کرده است. این همان وقتی است که دوم خرداد در پاسخ به تحرک مردم برای رفع شر جمهوری اسلامی عروج میکند و میکوشد تلاشهای مردم برای از پیش پا برداشتن جمهوری اسلامی را در چهارچوب "جنبش اصلاحات" مهار زند. این همان وقتی است که گادفار و رفقایش نه حزب و نه سرنگونی را قبول ندارند و امر به مبارزه اقتصادی و انتظار برای انقلاب سوسیالیستی که بعد میرسد میکنند. و حزب کمونیست کارگری درست برعکس، با شعار اصلاحات پوچ است، جمهوری اسلامی باید برود و دقیقا تحت تاثیر بحث های حزب و قدرت سیاسی و حزب جامعه با بخاک مالیدن پوزه مدافعین جمهوری اسلامی مامانی! در کنفرانس برلین، در ابعاد عظیم سیاسی و اجتماعی عروج میکند و برای اولین بار شکل و شمایل یک حزب سیاسی کمونیستی کارگری را از خود نشان میدهد. اینها را در بخش های قبلی مفصل دنبال کردیم. اینجا قصد ما این بود که خواننده بتواند تصویری کلی از سیر تحول و تکامل تئوری حزبیت ما از "استقلال ایدئولوژیک، سیاسی، تشکیلاتی طبقه کارگر" دوره سهند و اتحاد مبارزان تا "حزب سیاسی کمونیستی کارگری" امروز داشته باشد
می بینید که دنیای واقعی چقدر پیچیده و غنی است و نمی توان در فرمول مسخره "پیوند" و "برنامه" گادفادر محبوس اش کرد. می بینید که چطور با بحث های کمونیسم کارگری در واقع همه چیز دوباره برای ما طرح میشود. و می بینید دیگر آن عبارت مورد علاقه گادفادر "احزاب باقی مانده از دوره انقلاب بهمن" چقدر نازل و غیر واقعی است. این البته خود بحث جداگانه ای است که باید به آن بپردازیم. اما فعلا به زیر کرسی برگردیم و به بخش پایانی افسانه شیرین گادفادر از تاریخ تحزب کمونیستی در ایران گوش فرا دهیم و بند 5 را ادامه دهیم

و معجزه "استراتژی

فقط به کسانی که ناراحتی های قلبی دارند باید از پیش هشدار دهیم که سطور بعدی را با احتیاط مطالعه کنند. چون حرفهایی میزنند که ممکن است از فرط ایجاد حیرت و هیجان مشکل آفرین بشود. چون اگر خاطراتان باشد این بخش پنج با سوال عالمانه "برنامه یا استراتژی؟" آغاز شد. تا اینجا دیدیم که منظور از "برنامه" چیست، حالا میخواهند جواب سوال را بدهند و "استراتژی" را طرح بفرمایند و توضیح دهند که چرا جواب سوال خیلی واقعی و دیالکتیکی "برنامه یا استراتژی" همانا "استراتژی" است! هرچقدر که بحث "برنامه" شان برای خواننده آموزنده هیجان انگیز بوده، بحث "استراتژی" دوستان "بسوی حزب" بمراتب خیره کننده تر است. بالاتر بند 5 را تا آنجا که از ختم انقلاب 57 در نیمه سالهای 60 صحبت میکرد دبنال کردیم. ادامه میدهد

"نه تنها تلاش برای اعمال کنترل طبقه کارگر بر تولید به صفحات تاریخ پیوست، بلکه با سرکوب جنبش شورایی طبقه کارگر مطلقا بدون تشکل شد. [واقعا؟ مطلقا بدون تشکل شد؟ به تاریخ پیوست؟] پس از ختم جنگ ایران و عراق و بازسازی اقتصادی، مبارزه طبقاتی کارگران می بایست از نقطه بسیار پایین تری آغاز کند. [سوال یک: این مبارزه طبقاتی کارگران منظور چیست؟ سوال دو: ختم جنگ ایران و عراق ثمره "مبارزه طبقاتی" کسی نبود، یا ربطی به آن نداشت؟ سوال سه: چرا "باز سازی اقتصادی" و "ختم جنگ" باعث شد که "مبارزه طبقاتی" از سطح پایین شروع شود؟] تا امروز نیز، بر خلاف دوران انقلاب بهمن، پاسخ به سوال "چه می خواهیم" و برنامه حزبی بخودی خود نمی تواند مبارزه طبقاتی جاری را به اشکال و سطوح عالی تر سوق دهد. رشد مبارزه جاری کارگران به سطوح بالاتر مبارزه طبقاتی اساسا در گرو پاسخ به سوال "چه باید کرد" است؛ [آها،"مبارزات جاری کارگران" پس خوشبختانه بوده است. یعنی آنقدر ها هم سوت و کور نبوده. ولی البته "مبارزه طبقاتی عالی" نبوده است. نگران نباشید آن "چه باید کرد" یک سوال خیلی قدرتمندی است که وقتی پاسخ دهید منجر به "رشد مبارزه جاری طبقاتی به سطوح بالاتر" میشود. گوش کنید، الان میگویند چه باید کرد: ] یعنی طرح یک استراتژی روشن سیاسی که مسیری را از نقطه شروع مبارزات امروز تا متشکل شدن و افزایش نیرو برای چالش های اجتماعی و سیاسی، و تا انقلاب و بر قراری حکومت کارگری، نشان می دهد. [دیدید؟ این استراتژی خیلی چیز عالی است. به شما میگوید چطور از مبارزات امروز تا متشکل شدن و افزایش نیرو و انقلاب و حکومت کارگری بروید. واقعا ما این 30 سال گذشته دنبال این استراتژی میگشتیم و پیدا نمی کردیم. حتی نمی دانستیم اسمش "استراتژی" است!] اگر حزب کارگران قرار است به طور عینی و عملی در برگیرنده آگاه ترین و بهترین مبارزان طبقه کارگر باشد، آنچه در وضعیت فعلی شکل گیری حزب طبقاتی کارگران را ممکن می کند وجود درک واحدی نزد رهبران سوسیالیست مبارزات جاری کارگری از چشم انداز پیشروی طبقاتی کارگران است

این بود پایان قصه شیرین بند 5 و جواب به سوال "برنامه یا استراتژی". پاسخ استراتژی است. "درک واحدی" در بین "بهترین مبارزان طبقه کارگر" از استراتژی. این پاسخ حتی محکم تر و مستدل تر از آن بحث وزین و تاریخی در مورد "برنامه" بود. اگر در دوره انقلاب سوال "چه میخواهیم" پاسخگو بود امروز سوال درست "چه باید کرد" است. چه باید کرد هم همان استراتژی است. که قبلا اشاره کردیم خودش دوباره تمام بحث تئوری و برنامه و کل کمونیسم را روی میز میگذارد. که البته ایراد ندارد. اما مساله همانا این است که چطور "بهترین مبارزان طبقه کارگر" این حب استراتژی معجره آسای گادفادری را قورت دهند. اگر این انجام شود یک حزبی میسازیم که ده تا حزب بلشویک را هم توی جیبش میگذارد. پس بزک نمیر بهار میاد! فعلا این حزب کمونیست کارگری را که چون فکر میکند برنامه اش خوب است پس حزب طبقه کارگر است را بگذار کنار و نسخه استراتژی را به داواخانه ببر و بگیر تا بعد باهم یک کاری میکنیم
بالاتر دیدیم که این بحث برنامه در مورد چقدر بی پایه و الکی بود، حالا دیدیم که این بحث استراتژی هم چقدر بی پایه و خنده دار است. وقتی اول این بخش گفتم این بحث "برنامه و استراتژی" مثل کاغذ پرانی بچه های بازیگوش کلاس دوم دبستان است، شاید جوک و دست انداختن به نظر میرسید. اما آیا انصافا جز این است؟ اما در پس "برنامه یا استراتژی" دیدیم که چطور آقای آذرین و دوستان حتی از چپ زمخت و ابتدایی 57 هم گام ها به عقب رفته اند. و این آنجایی است که ادامه دادن سوسیالیسم حجاریانی دوره "اصلاحات سیاسی بورژوازی" در دوره "سرخوردگی از جنبش اصلاحات" شما را به آن میرساند. البته نباید خیلی هم بدجنس بود. شما باید این بند 5 را در رابطه با بند های دیگر و بخصوص بند ششم که عنوانش "نقش آگاهی" است، مطالعه کنید. ما که 5 بند قبلی را بدقت مطالعه کردیم، دیدیم که چطور بند بعد از بند کار خرابتر میشود. امیدوارم فرصت باشد تا در هفته بعد این بند 6
و 7 باقیمانده را هم بررسی کنیم و ببیند کار حتی خرابتر از این است که تا بحال دیده اید

اما بعنوان حسن ختام بحث این هفته بد نیست چند کلمه توضیح در مورد همین آخرین تکه بند 5 اضافه کنیم
1) جنبش شورایی 57 – 60 به صفحات تاریخ نپیوست. اعمال اراده مستقیم توده کارگر که اساس آن جنبش بود (و نه کنترل تولید!) و خود را در مقطعی بصورت کنترل حساب و کتاب کارخانه و غیره نشان داد، بعدها در شکل جنبش مجامع عمومی ادامه پیدا کرد و هنوز هم گاه به گاه اینجا و آنجا می بینیم اش. شرط می بندم بمجرد اینکه شرایط سیاسی اجازه دهد ما با جنبش اعمال اراده بمراتب قدرتمند تر، سیاسی تر و انقلابی کارگران مواجه خواهیم بود. این بار ما، یعنی حزب کمونیست کارگری، هستیم و میکوشیم که نه فقط کارخانه که جامعه و دولت و خلاصه کل زندگی را به اختیار انسانها درآوریم. کسانی که این را باور ندارند بروند عکس های اول مه امسال را ببینند و شعار پلاکارد کارگران را بخوانند
2) طبقه کارگر بعد از سرکوب جنبش شورایی "مطلقا" بدون تشکل نشد. دوستان "بسوی حزب" آنوقت ها که با ما بودند اگر کسی این حرف را میزد برایش هزار تا مثال میزدند که این بحث چقدر غیر واقعی، چقدر بچه گانه، چقدر از سر شکم سیری و "غیر کارگری" است. حالا خودشان در سند "مصوب شورای مرکزی اتحاد سوسیالیستی کارگری" در بوق کرده اند! مبارک است. آیا دشمنی با حزب کمونیست کارگری و دفاع از حجاریان در دوره اصلاحات باید کسی را به آنجا ببرد که چنین احکامی بدهد؟ سرنوشت این دوستان میتوانست یک کمی بهتر از این باشد. باری، از این بحث مشهور منصور حکمت که میگوید کارگر حتی در سخت ترین شرایط هم یک توده غیر متشکل نیست و در شکل محافل کارگری بدرجه ای تشکل دارد اگر بگذریم، این یک فاکت است که در تمام سالهای حیات جمهوری اسلامی سالانه بین صدها تا چند هزار اعتصاب کارگری صورت گرفته است. اعتصاب بدون درجه ای تشکل غیر ممکن است. حتی اگر بدون تشکل صورت گیرد خود نفس اعتصاب بسرعت نوعی از تشکل را جلوی کارگران طرح میکند. ما بارها و بارها شاهد مجامع عمومی در جنبش کارگری بعد از سرکوب شوراها بوده ایم. ما شاهد اجتماعات اول مه در سنندج و برخی شهرها بودیم. آیا مبارزه علیه قانون کار اسلامی "مطلقا" بدون تشکل بود؟ آیا مبارزات علیه بیکارسازیها در اتوموبیل سازیها "مطلقا" بی تشکل بود؟ در دفعات قبلی اعتصاب کارگران نفت را مثال زدیم که درست قبل از دوم خرداد همه توجه ها را به سمت کارگر و چپ جلب کرد. آیا آن اعتصاب که خارج و داخل را متوجه کرد تشکل نداشت؟ و آیا تشکل شاخ و دم دارد؟ در دوره آخوند خاتمی (ببخشید اصلاحات سیاسی بورژوازی) تعداد اعتصابات و حرکات متشکل کارگران (مثلا جاده بستن، تعطیل شهر، جلوی مجلس رفتن، تظاهرات در سطح شهر وغیره) حتی افزایشی چشمگیر یافت. دوره حاضر را دیگر میگذریم... من میفهمم که تشکل سطوح دارد، میتواند سراسری باشد، محلی باشد، ابتدایی باشد، تکامل یافته باشد. اما ایشان طوری حرف میزنند که گویا از بعد از سرکوب جنبش شورایی تا امروز طبقه کارگر "مطلقا" فاقد تشکل شده است. چرا؟
3) فاکتور تعیین کننده در ختم جنگ ایران و عراق مبارزه و بیزاری مردم علیه جنگ بود. ما آنوقت ها هرروز از رادیو صدای حزب کمونیست ایران اخبار این اعتراضات و شاخص تر از همه اعتراضات و مقاومت های کارگران را بر علیه جنگ پخش میکردیم. نمی دانم این اسمش "مبارزه طبقاتی" یا هرچه بود. ولی همین اعتراضات، و فرار از جبهه سربازان و تظاهرات ضد جنگ در محله هایی مثل 9 آبان تهران و نظیر این به خمینی حالی کرد که اگر "جام زهر" را سر نکشد ممکن است مردم بزور در حلق اش کنند
4) فاکت: در اولین نماز جمعه بعد از جنگ موسوی اردبیلی آمد و چیزی در این حدود نعره زد: "حالا فکر نکنید جنگ تمام شده بروید اعتصاب بکنید و 40 ساعت کار طلب کنید." موسوی اردبیلی با کی داشت حرف میزد؟ این طبقه کارگر و این مطالبات از کجا آمده بود؟
5) کشتار وحشیانه زندانیان سیاسی در تابستان سال 67 دقیقا به این خاطر بود که جمهوری اسلامی وحشت داشت که مردم و کارگران اعتراضاتشان بالا بگیرد
و میشود هنوز خیلی به این لیست اضافه کرد. ولی ممکن است بگویید این بحث ها را چرا مطرح میکنی؟ این ها چه ربطی به بحث "برنامه و استراتژی" و تحزب و "بسوی حزب" دارد. درست است، میدانم که دوستان اینجا نمی خواهند تاریخ مبارزات کارگری بگویند. ولی میخواهند به خواننده اثبات کنند که چرا حزب کمونیستی امروز باید حول این بحث بسیار معقول و تکان دهند "استراتژی" ساخته شود. و میدانیم اینرا میگویند که بعد بگویند این حزب کمونیست کارگری بدرد نمی خورد. فکر میکند چون برنامه و تئوری دارد پس در "امتداد خود" به حزب کارگران تبدیل میشود. و دیدیم که چه تحریف ها از واقعیت و تاریخ ما میکنند. با این چند فاکتی که در رابطه با قسمت آخر آوردم فقط میخواستم نشان دهم کسی که شمشیر علیه حزب کمونیست کارگری بسته است، قبلش چطور طبقه کارگر و مبارزه و تشکل اش را به حجاریان ها فروخته است. باعث تاسف است. اما چه میشود کرد. این یک شکست طلب است که ابتدا باید طبقه کارگر و مبارزه اش را به چیز مسخ شده و مسخره ای تبدیل کند تا بعد بتواند علیه حزبی که محصول نزدیک به 30 سال تلاش برای سازمان دادن و متشکل کردن همین مبارزه و همین طبقه است چنان قصه هایی را سرهم ببافد. میگویند طبقه کارگر "مطلقا" فاقد تشکل شد تا بعد هم بتوانند بگویند "مطلقا" حزب ندارد. و دیدید که ما از همان سال 61 داریم خودمان را بعنوان بخش متشکل گرایش کمونیستی درون طبقه کارگر تعریف میکنیم. از ذره ذره پیشروی کارگران و کمونیست ها دفاع میکنیم چون همین امروز ما را قوی میکند. اما شکست طلبان درست خلاف این باید همیشه بگویند هیچ نبود و هیچ نیستیم و شکست خوردیم و شکست خواهیم خورد. این نگاه عجیب و مایوسانه و غیر واقعی به تاریخ اصلا اتفاقی نیست. بالاتر گفتم انسانها به تاریخ رجوع میکنند تا حال خود را بیان کنند. این تکه آخر بند 5 نمونه دیگری از آن است
این دوستان شکست طلب (چه "بسوی حزب"ی ها و چه سایرین) متاسفانه در دنیای رقت باری بسر می برند و باور نخواهند کرد که مهمترین فاکتور واقعی تشکل طبقه کارگر در ایران همین حزب کمونیست کارگری است. بگذارید از محافل و تلاش های تعطیل نشدنی و هر روزه کارگران برای متشکل شدن بگذریم، از تظاهرات ها و اعتصابات و اجتماعات و مجامع عمومی کارگری بگذریم، از تلاش ها و اتحادیه ها و سندیکا های که دیگر امروز همه دارند می بینند بگذریم، حتی اگر اینها هیچکدام بر فرض محال نمی بود، طبقه کارگر ایران یک حزب کمونیست کارگری دارد که دوم خرداد را جلوی چشم همه شکست داده است. حزبی دارد که فاکتور اصلی در به چپ چرخاندن اعتراضات جامعه بوده است. حزبی دارد که هر روز دارد کمونیسم و سوسیالیسم را در جامعه تبلیغ میکند و نه فقط با حرف که با عمل. حزبی که اکنون پرقدرت ترین حزب اپوزیسیون میشود و همانطور که در بحث های قبل نشان دادیم دارد در تمامی عرصه های مبارزه اجتماعی و سیاسی، طبقه کارگر را نمایندگی میکند. حزبی که دارد اعتماد میلیونها نفر را به خود جلب میکند. حزبی که مصمم است در راس کارگران و مردم ایران جمهوری اسلامی را به درک واصل کند و جامعه آزاد و برابر سوسیالیستی را بسازد. میتوان در دنیای متافزیکی کتابی، در محافل حقیر چپ نشست و با بحث "برنامه یا استراتژی" اتل متل توتوله کرد و به این حزب سنگ زد. اما در دنیای واقعی این ما هستیم که ستون فقرات به میدان آمدن طبقه کارگر برای رهایی خود و جامعه هستیم. این ما هستیم که داریم طبقه کارگر را آنطور که مارکس و لنین گفتند و کردند، در همین شرایط متشکل میکنیم. این ما هستیم که اجازه ندادیم مارکسیسم به "علم قوطی بگیر و بنشان" تبدیل شود بلکه آنرا همانطور که هست یعنی بعنوان "دکترین رهایی طبقه کارگر" در دنیای امروز بکار بستیم. امیدوارم خسته تان نکرده باشیم و تصویری از همین تلاش را تا آنجا که به تئوری تحزب مربوط میشود، ضمن نقد قصه های شیرین گادفادر ارائه داده باشیم
17
سپتامبر 2007
ادامه دارد

---------------------
زیرنویس ها
1) برای مثال بند اول از بخش "در باره وظایف ما" از جزوه "خطوط عمده" که اول بار قبل از قیام بهمن و در آذرماه 1357 منتشر شد را اینجا ذکر میکنیم
"الف - حرکت بسوى تشکيلات مستقل کمونيستى و نهايتا ايجاد حزب طبقه کارگر سالهاست که مساله اساسى کمونيستهاى ايران را تشکيل ميدهد. در اين جا قصد ما اين نيست که بار ديگر به اثبات لزوم ايجاد حزب کمونيست ايران، اصلى که در واقع نيازى به اثبات ندارد، پرداخته و در باره اين وظيفه اساسى به تفصيل سخن گوئيم. اصل تامين هژمونى طبقه کارگر بر ساير طبقات و اقشار همدوش وى در انقلاب دموکراتيک، خود به تنهايى ضرورت استقلال هر چه بيشتر ايدئولوژيک، سياسى و تشکيلاتى پرولتاريا را در اين انقلاب محرز ميسازد. سعى ما در اينجا بيشتر بر اين است که خصوصيات عام و ضرورى وظايف عملى گروهها و سازمانهاى مارکسيستى فعال در انقلاب دموکراتيک را، که بايد در خدمت تحقق اين هدف اساسى باشد روشن سازيم

2) این چهار پاراگراف اول از بحت منصور حکمت در آذر 1360 در یکی از اردوگاههای کومله است که در توضیح "پیش نویس برنامه مشترک اتحاد مبارزان کمونیست و کومله" (که بعدا به "برنامه حزب کمونیست ایران" تحول یافت) اظهار داشته است. بخوانید و قضاوت کنید
"برنامه تعريف فشرده و تصوير روشنى از هدف نهايى و راه رسيدن به آن است. لنين مى گويد: "برنامه سندى است که ديدگاه هاى اساسى ما را فرموله کرده و نظرات سياسى فورى ما را دقيقا مشخص مى کند". برنامه آن شيوه هاى تبليغى، ترويجى، تشکيلاتى را که بايد براى انجام وظايف انقلابى مان بکار برده شود در رئوس کلى بيان مى کند. چرا ما به ارائه برنامه مبادرت ورزيديم؟ برنامه سند هويت ماست. مارکسيسم برخلاف مذهب يا برخى مکاتب فلسفى-فکرى ديگر علم تغيير جامعه است. بنابراين مارکسيست ها موظف اند که قانونمندى تغيير جامعه را کشف و در صدد تغيير آن برآيند. ما نيز بعنوان بخشى از جنبش کمونيستى ايران که براى تغيير مناسبات سرمايه دارى ايران و جايگزين کردن مناسبات سوسياليستى مبارزه مى کنيم، موظفيم اولا راه هايى را که منجر به اين تغيير خواهند شد مشخص کرده و درثانى تصوير روشنى از آينده اى که ميخواهيم بوجود بياوريم، ترسيم نمائيم. از طرف ديگر بورژوازى به روايت خودش در باره کمونيسم صحبت مى کند و تصويرى از کمونيسم تحريف شده را به طبقه کارگر همه کشورها ارائه مى دهد. نظرات و اهداف کمونيست ها همواره از جانب بورژوازى و خرده بورژوازى تحريف شده و به همين دليل است که در ابتداى مانيفست مى خوانيم: "شبحى در اروپا در گشت و گذار است- شبح کمونيسم". مارکس و انگلس در برابر تحريفات بورژوايى از کمونيسم، "مانيفست حزب کمونيست" را به رشته تحرير درآوردند. اين امر نيز ما را ملزم مى سازد که به روشن ترين شکلى کمونيسم را تشريح کنيم. جنبش کمونيستى ايران براى رسيدن به سوسياليسم وظايف سياسى فورى در پيشاروى دارد. برنامه با توجه به ويژگى هاى خاص کشور، اين وظايف را مشخص کرده و گام هاى عملى را که در اين راه بايد برداشته شود تعيين مى نمايد. در عين حال برنامه به ما اين امکان را مى دهد که سياست تبليغى واحدى را در پيش گيريم، بر دامنه و عمق تبليغاتمان بيفزاييم و از حالت پراکنده اى که امروز گريبانگير جنبش کمونيستى است (و گريبانگير هر جنبش کمونيستى بدون برنامه خواهد بود.) بيرون آورده و مجموعه خواست ها و آرمان هايمان را بعنوان يک آلترناتيو اجتماعى بطور سيستماتيک و منظم تبليغ نمائيم. در شرايط کنونى جنبش کمونيستى ما، محافل، سازمان ها و گروه هاى پراکنده اى فعاليت مى کنند. براى از بين بردن اين تشتت و پراکندگى قبل از هر چيز بايد به تشتت فکرى پايان داد و اين امر مستلزم ارائه يک برنامه انقلابى، مبارزه ايدئولژيک بر سر محتواى اين برنامه و بسيج همه م.ل.ها حول اين برنامه است. در واقع برنامه گام اول در راه ايجاد حزب کمونيست ايران مى باشد

3) به نوشته های منصور حکمت در مقطع تشکیل حزب کمونیست ایران رجوع کنید. از جمله مصاحبه ای که "کارگر کمونیست" ارگان سیاسی اتحاد مبارزان کمونیست در سال 61 با او دارد. همینطور به مقاله "حزب کمونیست ایران در گرو چیست" که در همین شماره چاپ شده نگاه کنید

4) برای اینکه خواننده تصویری از اهمیت تشکیل حزب کمونیست ایران بدست بیاورد میتواند به نوشته های منصور حکمت در دوره ای که در حزب کمونیست ایران بود رجوع کند. اما بگذارید خیلی خلاصه تصویری شاید ملموس تر به خواننده جوان مان بدهم. وقتی این حزب تشکیل شد و برنامه رادیویی اش را شروع کرد، بی بی سی نیز خبر تشکیل آن و شنیده شدن رادیوی آنرا اعلام کرد. این یک واقعه سیاسی مهم بود. در اوضاع سال 62 که رژیم کلی کشتار و جنایت راه انداخته بود و چپ و کارگر را تار و مار کرده بود، تشکیل یک حزب کمونیستی که به نفوذ وسیع کومله در کردستان اتکاء داشت و هر روز داشت به پایگاه های رژیم حمله میبرد و قادر بود صدایش را به گوش فعالین کمونیست در سراسر ایران برساند، به همه کمونیست ها و انقلابیون از کارخانه گرفته تا درون زندان امید زیادی بخشید. این حزبی بود که از یکسو با قدرت در مقابل قلدری حزب بورژوازی کرد ایستاد و عملا آنرا شکست داد، از سوی دیگر با قاطعیت از برابری زن و مرد دفاع میکرد و علیه مذهب تبلیغ میکرد و سوسیالیسم را ترویج میکرد، از آنسو زمینه ساز اول ماه مه های پرشکوه سنندج در سال 65 بود، بسیاری فعالین کمونیست از شهرهای مختلف به مناطق آزاد می آمدند، بسیاری فعالین از طریق رادیو به مرکزیت حزب مرتبط میشدند. برای اینکه تصویری داشته باشید یادم هست (اگر اشتباه نکنم) در سال 63- 64 رادیو حزب کمونیست ایران در هر هفته حدود 40 – 50 نامه از طریق آدرس های خارج کشور دریافت میکرد. که این تازه رقمی بود که از زیر کنترل پلیس بر محمولات پستی رد میشد. یادتان نرود که ما داریم از دهه هشتاد میلادی صحبت میکنیم. وقتی که هنوز اینترنت و ماهواره و تلفن موبایل و.. در کار نبود. بهر حال این فقط یک تصویر بود اما همینجا باید اعلام کنم که ما باید بطور جدی تر در مقابل تصاویر معجوجی که از حزب کمونیست ایران در آن داده میشود تصویر واقعی را قرار دهیم